رمان : فقط به من نگاه کن

رمان : فقط به من نگاه کن
#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲
Part_42

فصل هجدهم | شش سال انتظار

صدای ضبط‌صوت از انتهای راهرو می‌آمد.
وقتی اعضا به آن رسیدند، دستگاه روی زمین قرار داشت؛ همان دستگاهی که چند دقیقه قبل در اتاق مخفی دیده بودند.
چان با تعجب گفت:
ـ چطور از اون اتاق اومده اینجا؟
لی‌نو به اطراف نگاه کرد.
ـ شاید یه نفر جابه‌جاش کرده.
چانگبین پرسید:
ـ چه کسی؟
لی‌نو به او نگاه کرد.
ـ اگه می‌دونستم، الان این سؤال رو نمی‌پرسیدی
هان آهسته گفت:
ـ من فقط می‌خوام بدونم چرا هر چیزی که توی این خونه گم می‌شه، خودش راه برگشت رو پیدا می‌کنه.
صدای ضبط‌صوت قطع شد.
بعد، صدای کلیک کوچکی آمد.
نوار شروع به چرخیدن کرد.
ـ اگر این صدا را می‌شنوید، یعنی شش سال گذشته است.
همه ساکت شدند.
ـ اگر شش سال گذشته است، پس کسی که باید برگردد، هنوز برنگشته.
فلیکس یک قدم جلو رفت.
ـ کی باید برگرده؟
ضبط‌صوت پاسخی نداد.
چان به او نگاه کرد.
ـ فلیکس، با دستگاه حرف نزن.
ـ چرا؟ شاید جواب بده.
ـ یا شاید منتظر همین باشه.
فلیکس به ضبط‌صوت خیره ماند.
بعد با صدایی محکم‌تر پرسید:
ـ کی باید برگرده؟
چند ثانیه سکوت برقرار شد.
سپس صدای ضبط‌صوت گفت:
ـ کسی که قول داده بود برگردد.
هیونجین نفسش را حبس کرد.
صدای نوار ادامه داد:
ـ کسی که شش سال پیش، در ساعت یازده و پنجاه‌ونه دقیقه، از این خانه بیرون رفت.
فلیکس آرام سرش را به سمت هیونجین چرخاند.
هیونجین تکان نمی‌خورد.
چان پرسید:
ـ و اگه اون شخص برنگرده، چی می‌شه؟
صدای نوار برای چند لحظه قطع شد.
بعد گفت:
ـ این بار، کسی که منتظر مانده، به دنبالش خواهد رفت.
تق.
ضبط‌صوت خاموش شد.
هان زیر لب گفت:
ـ من از این «این بار» گفتن‌ها متنفرم.
اما کسی به او توجه نکرد.
فلیکس روبه‌روی هیونجین ایستاد.
ـ تو شش سال پیش از این خونه رفتی؟
هیونجین با صدایی گرفته جواب داد:
ـ فکر می‌کنم.
ـ و به کسی قول دادی برگردی؟
هیونجین نگاهش را پایین انداخت.
ـ نمی‌دونم.
فلیکس برای چند لحظه سکوت کرد.
بعد پرسید:
ـ هیونجین، تو قبل از اینکه به این خونه بیای، منو می‌شناختی؟
هیونجین سرش را بالا آورد.
ـ فقط اسمت رو می‌دونستم.
ـ پس چرا توی اون عکس کنارم ایستاده بودی؟
هیونجین پاسخی نداشت.
فلیکس یک قدم عقب رفت.
ـ شاید مشکل این نیست که تو خاطراتت رو فراموش کردی.
هیونجین نگاهش کرد.
ـ منظورت چیه؟
ـ شاید یکی نمی‌خواد تو به یاد بیاری.
برای اولین بار، هیونجین جوابی نداد که بخواهد از خودش دفاع کند.
فقط به فلیکس نگاه کرد.
و فلیکس در نگاهش چیزی دید که قبلاً ندیده بود.
نه ترس از خانه.
نه ترس از صداهای پشت دیوار.
بلکه ترس از اینکه اگر حقیقت را به یاد بیاورد، ممکن است دیگر نتواند کنار او بماند.
دیدگاه ها (۰)

𝑺𝑪𝑬𝑵𝑻𝑬𝑫 𝑫𝑬𝑺𝑻𝑰𝑵𝑰𝑬𝑺پارت ۳۹ روز جشن پایان سال بالاخره رسید.حیاط...

مهمونی پارت ۶۰

پارت 78ات با ناباوری به عکس خیره شده بود.ـ این امکان نداره.....

#درخواستی_هیونلیکس_چانمین#چند_پارتیPart:4#انتخاب_امنخونه‌ی ب...

سکوت🖤🥀𓆩 پــارت پــانــزدهــم 𓆪 🖤🥀ـ «اسما...»صدای مرد دوباره ...

سایه‌های عمارت سیاه — پارت ۵۶ات با شنیدن حرف سامان، آرام به ...

LESSON

پارت ۳۲ تهیونگ بعد از برگشتن به خونه، سعی کرد خودش رو با کار...

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟏𝟕ویو اِریاصدای قدم‌ها هر لحظه نزدیک‌تر ...

خونه‌ی سه شیطونپارت ۹ — ساعت هشتساعت دقیقاً هشت شد.رها روی م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط