**زندگی تکرار نشدنی**
**زندگی تکرار نشدنی**
**پارتی دوم**
روزها بهسختی میگذشتند، اما سایهی نگاه آن چشمهای صورتیرنگ مدام توی ذهن جینا رژه میرفت. هر بار که راهروی دانشگاه را طی میکرد، ناخودآگاه نگاهی به اطراف میانداخت تا مبادا دوباره با جین روبهرو شود. او از هرگونه توجهی فراری بود، بهخصوص از طرف پسرهایی که حضورشان برایش چیزی جز حس خفگی و اضطراب نداشت.
سارا با هیجان جزوه را روی میز کتابخانه کوبید و گفت: «جینا! اصلاً حواست هست؟ امروز استاد پروژه ها رو دو نفره گروه بندی کرد. حدس بزن اسم کی افتاد کنار من؟»
جینا بیحوصله ورقهای کتابش را ورق زد: «معلومه، یکی از همون پسرهای پر سر و صدا.»
«اشتباه کردی! اسم جین افتاد توی گروه ما!» سارا دستش را محکم روی میز زد و با چشمهای گرد شده ادامه داد: «باورت میشه؟ همون کسی که هیچکس جرات نداره بهش سلام کنه! قراره بعد از کلاس بریم کارگاه هنر تا دربارهی طرحش صحبت کنیم.»
رنگ از روی جینا پرید. نفس توی سینهاش حبس شد: «چی؟! عمرا! من نمیام! همین الان انصراف میدم!»
«دیوونه شدی؟ استاد بفهمه جفتمون رو میندازه بیرون! پاشو ببینم، باید بریم.»
با تمام ترسی که توی وجود جینا جوانه زده بود، سارا دستش را کشید و با خود به سمت کارگاه هنر کشاند. فضای کارگاه ساکت و بوی تند رنگ و روغن و چوب تازه همهجا پیچیده بود. چند نفری دور میزهای بزرگ نشسته بودند و جین، بیتفاوتتر از همیشه، روی صندلی چوبی کنار پنجره نشسته بود و به بیرون خیره شده بود. نوای ملایم و دلنشینی از هدفونی که دور گردنش بود به گوش میرسید؛ گیتار الکتریک بیکلامی که ریتمش آرام ولی پر از هیاهو بود.
با نزدیک شدن سارا و جینا، جین سرش را بالا آورد. نگاه خیره و نافذش دوباره روی جینا نشست. چشمهای صورتیاش انگار برق خاصی زدند. هیچکدام از پسرهایی که جینا میشناخت اینقدر مرموز و در عین حال... آرام نبودند. برخلاف انتظار جینا، هیچ بوی تند و آزاردهندهای از او به مشام نمیرسید؛ بوی او شبیه خاک بارانخورده و تلخی ملایم چوب بود.
سارا با لحنی لرزان گفت: «س... سلام... ما اومدیم برای گروه پروژه.»
جین نگاهش را از سارا گرفت و دوخت به جینا. لبخند محو و معناداری روی لبهایش نشست. از جایش بلند شد، صندلی را کمی عقب کشید و با صدایی بم، آرام و خشدار که تنهی آدم را میلرزاند، گفت: «میدونستم میای...»
جینا عقبتر رفت، دستهایش از شدت استرس یخ کرده بود و دلش میخواست همین الان فرار کند. با صدای گرفتهای گفت: «ما... ما فقط برای کار اومدیم.»
جین قدمی به جلو برداشت، فاصلهاش را با او کمتر کرد. بوی تلخ و خاص چوب و باران حالا کاملاً حس میشد. نگاه خیرهاش را به چشمهای درشت و مشکی جینا دوخت و با لحنی که فقط خودش بشنود، زمزمه کرد: «از چی فرار میکنی جینا؟ از من... یا از این حقیقت که بوی بقیه حالت رو به هم میزنه، اما من رو تحمل میکنی؟»
**پارتی دوم**
روزها بهسختی میگذشتند، اما سایهی نگاه آن چشمهای صورتیرنگ مدام توی ذهن جینا رژه میرفت. هر بار که راهروی دانشگاه را طی میکرد، ناخودآگاه نگاهی به اطراف میانداخت تا مبادا دوباره با جین روبهرو شود. او از هرگونه توجهی فراری بود، بهخصوص از طرف پسرهایی که حضورشان برایش چیزی جز حس خفگی و اضطراب نداشت.
سارا با هیجان جزوه را روی میز کتابخانه کوبید و گفت: «جینا! اصلاً حواست هست؟ امروز استاد پروژه ها رو دو نفره گروه بندی کرد. حدس بزن اسم کی افتاد کنار من؟»
جینا بیحوصله ورقهای کتابش را ورق زد: «معلومه، یکی از همون پسرهای پر سر و صدا.»
«اشتباه کردی! اسم جین افتاد توی گروه ما!» سارا دستش را محکم روی میز زد و با چشمهای گرد شده ادامه داد: «باورت میشه؟ همون کسی که هیچکس جرات نداره بهش سلام کنه! قراره بعد از کلاس بریم کارگاه هنر تا دربارهی طرحش صحبت کنیم.»
رنگ از روی جینا پرید. نفس توی سینهاش حبس شد: «چی؟! عمرا! من نمیام! همین الان انصراف میدم!»
«دیوونه شدی؟ استاد بفهمه جفتمون رو میندازه بیرون! پاشو ببینم، باید بریم.»
با تمام ترسی که توی وجود جینا جوانه زده بود، سارا دستش را کشید و با خود به سمت کارگاه هنر کشاند. فضای کارگاه ساکت و بوی تند رنگ و روغن و چوب تازه همهجا پیچیده بود. چند نفری دور میزهای بزرگ نشسته بودند و جین، بیتفاوتتر از همیشه، روی صندلی چوبی کنار پنجره نشسته بود و به بیرون خیره شده بود. نوای ملایم و دلنشینی از هدفونی که دور گردنش بود به گوش میرسید؛ گیتار الکتریک بیکلامی که ریتمش آرام ولی پر از هیاهو بود.
با نزدیک شدن سارا و جینا، جین سرش را بالا آورد. نگاه خیره و نافذش دوباره روی جینا نشست. چشمهای صورتیاش انگار برق خاصی زدند. هیچکدام از پسرهایی که جینا میشناخت اینقدر مرموز و در عین حال... آرام نبودند. برخلاف انتظار جینا، هیچ بوی تند و آزاردهندهای از او به مشام نمیرسید؛ بوی او شبیه خاک بارانخورده و تلخی ملایم چوب بود.
سارا با لحنی لرزان گفت: «س... سلام... ما اومدیم برای گروه پروژه.»
جین نگاهش را از سارا گرفت و دوخت به جینا. لبخند محو و معناداری روی لبهایش نشست. از جایش بلند شد، صندلی را کمی عقب کشید و با صدایی بم، آرام و خشدار که تنهی آدم را میلرزاند، گفت: «میدونستم میای...»
جینا عقبتر رفت، دستهایش از شدت استرس یخ کرده بود و دلش میخواست همین الان فرار کند. با صدای گرفتهای گفت: «ما... ما فقط برای کار اومدیم.»
جین قدمی به جلو برداشت، فاصلهاش را با او کمتر کرد. بوی تلخ و خاص چوب و باران حالا کاملاً حس میشد. نگاه خیرهاش را به چشمهای درشت و مشکی جینا دوخت و با لحنی که فقط خودش بشنود، زمزمه کرد: «از چی فرار میکنی جینا؟ از من... یا از این حقیقت که بوی بقیه حالت رو به هم میزنه، اما من رو تحمل میکنی؟»
- ۸۱
- ۱۷ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط