عشق من2

عشق من!
پارت ²
________________________________________________
با کلی فکر خیال خوابم برد و صبح با یه صدای خیلی بلند بیدار شدم رفتم صورتمو شستم موهامو گوجه ای بستم و یه لباس پوشیدم رفتم پایین که دیدم ارباب به شدت عصبانیه و سر آجوما داد میزنه

ا.ت: ارباب چیشدهه؟؟

ج.ک:هیچ معلوم هست کدوم گوری هستی؟(داد)

ا.ت:ب...ببخشید ارباب دیشب نتونستم بخوابم

ج.ک: هوفف دوست داری اول کار اخراجت کنمم؟؟؟(داد)

ا.ت: ببخشید(بغض)

ج.ک: برو اتاقت نبینمت

رفتم تو اتاقم در رو بستم و نشستم پشت در گریه کردم..
اخه چش شده بود مگه چیکار کردم...

انقدر گریه کردم که نفهمیدم کی خوابم برد با صدای کوبیدن در از جام پریدم و در رو باز کردم دیدم اربابه..

ا.ت: ب..بله ارباب کاری داشتین؟

ج.ک: بابت امروز متاسفم..حالم خوب نبود

(ویو جونگکوک)
ا.ت واقعا حس خوبی بهم میداد با اینکه من از دخترا زیاد خوشم نمیاد ولی ا.ت واقعا داره نظرمو عوض میکنه
تو فکر بودم که دیدم اشکای ا.ت مثل بارون داره میریزه رو گونه هاش
رفتم کشیدمش تو بغلم..!
اشکاشو پاک کردم و..

ج.ک: ا.ت گریه نکن..گفتم که متاسفم

(ویو ا.ت)
فکر نمیکردم ارباب عذرخواهی کنه و اینجوری منو بغل کنه واقعا حس خوبی داشت
از بغلش اومدم بیرون و...

ا.ت: اشکال نداره ارباب(لبخند)

ج.ک: اوکی پس بخشیدیم(لبخند)
بیا پایین شام بخور

ا.ت: چ..چشم

رفتم صورتمو شستم و لباسامو عوض کردم چون همشون خیس بودن(از بس گریه کرده:/)
موهامو پایین بستم و رفتم حال
ارباب و اجوما منتظر من بودن رفتم نشستم
و اجوما بشقابارو اورد جلومون گذاشت...

ج.ک: اجوما تو نمیخوری؟

ا.ج: نه پسرم...اگه اجازه بدین من یه ساعتی رو برم بیرون؟یه کاری برام پیش اومده

ج.ک: باشه اجوما اشکال نداره مراقب باش

اجوما تعظیم کرد و بعدشم رفت و فقط من و ارباب و تو خونه بودیم...
داشتم غذا میخوردم که دیدم ارباب نگاهم میکنه

ا.ت: چیزی لازم دارین؟

ج.ک: اره

ا.ت: چی میخواین؟

ج.ک: لباتو میخوام(پوزخند)

ا.ت: چ...چی؟(تعجب)

با تعجب داشتم نگاهش میکردم که اومد نزدیکمو لباشو گذاشت رو لبام....
تو حال خودم نبودم و فقط باهاش همراهی میکردم که یه گاز محکمی به لبام زد که هولش دادم

پاشدم و سریع رفتم تو اتاقم که دیدم اربابم پشت سرم اومد اتاق و در رو بست..

ا.ت: ب..بله؟

ج.ک: چرا ازم فرار میکنی؟

ا.ت:........

اومد نزدیکمو هولم داد و انداختم رو تخت اومد روم خیمه زد و لباشو گذاشت رو لبام
خواستم با دستم مانعش بشم که دوتا دستامو محکم گرفت
من باهاش همراهی نمیکردم تا ازم دست بکشه
اما این لحظه حس خاصی بهم دست داده بود دلم میخواست باهاش همراهی کنم

ارباب لجش گرفت و رفت رو گردنم و گاز محکمی گرفت...

ا.ت: آاااااخ

ج.ک: لجبازی نکن بیبی

ا.ت: چیکار داری باهام اخههه

ج.ک: میخوامت

ا.ت: چ..چیی؟

(ویو ا.ت)
تو چشمای هم نگاه میکردیم واقعا خیلی خوشگل و جذاب بود دلم میخواست باهم باشیم و باهم زندگی کنیم قلبم به تپش افتاده بود و با نگاه کردن بهش بدتر میشد
که.....
________________________________________________
اینم از پارت² امیدوارم خوشتون اومده باشه:)
شرایط پارت بعد:
⁵ لایک•~•
⁵کامنت•~•
دیدگاه ها (۱)

(دلداده)ا/ت: یه بویی میاد سوا:.......ا/ت: غذاممممممممم بغل ک...

یونگی ویوکانگ لی رفت بیرون معلوم بود ا/ت میخواد گریه کنه آخی...

همسر غیره منتظره

بریم ؟؟لتس گو رمان :«عموی ناتنی من»(تابع قوانین ویسگون)Part:...

عشق بی پایان

عشق خیانت انتقام

پارت ۴ (سرنوشت)

فرشته مرگ منویو فردا صبح ویو الیناصدای زنگ اومد و از خواب پا...

(دلداده) ✩ویو ا/توقتی برگشتیم پیش پسرا، دیدم یه دختر کنار جو...

تک پارتی از سانزو هاروچیو🖤🤞یاندره و هنتای داره و لطفا گذارش ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط