اجبار به عشق ... part 48
دخترک اخمی بر پیشانی اش نشاند
و مانند میگ میگ از روی تخت پرید
به سمت کیفش رفت و وسایل لازمش را جمع کرد
شوهرش را به بیرون پرت کرد
و زود لباس هایش را تعویض کرد
جوری که خودش نمیدانست چگونه
اما به سریع ترین حالت ممکن آماده شد
به سمت پله ها میرفت
که ناگاه یادش به دیشب افتاد
همان طور که در فکر بود
ناگهان پایش به دیگری گیر کرد
و چندین پله را با باسن به پایین رفت
در شوک فرو رفته بود
که صدای خنده ی شخصی او را به خودش آورد
پسرک که شاهد این صحنه بود
خنده ای بلند سر داده بود
و سرش را به عقب برده بود
آنقدر خندید که بر روی زمین پهن شد
انگشتان کشیده اش را بر روی چشم هایش کشید
تا اشک هایی که از شدت خنده به وجود نیامده بودند را مصنوعی پاک کند
تهیونگ : خیلییییی ....خو...ب افتادی * خنده
هه یونگ : مرض عهههه
تهیونگ : مرض عههه* صدای دخترونه
دخترک کاملا خنثی و بی توجه به شخصی که میخندید از روی پله بلند شد
و به سمت پسرک رفت
یقه اش را چسبید
و بلندش کرد
هه یونگ : یه بار دیگه بهم بخند ... تا نشونت بدم دنیا دست کیه
پسرک که حالا قیافه ای جدی به خودش گرفته بود
آرام سرش را کج کرد
و به چهره ی همسرش خیره شد
تهیونگ : مثلا میخوای چیکار کنی ؟
هه یونگ : یه کار نکن همینجا بزنمتا
...
لایک : ۱۵
کامنت : ۵
و مانند میگ میگ از روی تخت پرید
به سمت کیفش رفت و وسایل لازمش را جمع کرد
شوهرش را به بیرون پرت کرد
و زود لباس هایش را تعویض کرد
جوری که خودش نمیدانست چگونه
اما به سریع ترین حالت ممکن آماده شد
به سمت پله ها میرفت
که ناگاه یادش به دیشب افتاد
همان طور که در فکر بود
ناگهان پایش به دیگری گیر کرد
و چندین پله را با باسن به پایین رفت
در شوک فرو رفته بود
که صدای خنده ی شخصی او را به خودش آورد
پسرک که شاهد این صحنه بود
خنده ای بلند سر داده بود
و سرش را به عقب برده بود
آنقدر خندید که بر روی زمین پهن شد
انگشتان کشیده اش را بر روی چشم هایش کشید
تا اشک هایی که از شدت خنده به وجود نیامده بودند را مصنوعی پاک کند
تهیونگ : خیلییییی ....خو...ب افتادی * خنده
هه یونگ : مرض عهههه
تهیونگ : مرض عههه* صدای دخترونه
دخترک کاملا خنثی و بی توجه به شخصی که میخندید از روی پله بلند شد
و به سمت پسرک رفت
یقه اش را چسبید
و بلندش کرد
هه یونگ : یه بار دیگه بهم بخند ... تا نشونت بدم دنیا دست کیه
پسرک که حالا قیافه ای جدی به خودش گرفته بود
آرام سرش را کج کرد
و به چهره ی همسرش خیره شد
تهیونگ : مثلا میخوای چیکار کنی ؟
هه یونگ : یه کار نکن همینجا بزنمتا
...
لایک : ۱۵
کامنت : ۵
- ۱۱.۲k
- ۲۹ فروردین ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط