ابلیس
part 118
وارد زیر زمین شد و با دیدن لوکا که با زنجیر به دیوار متصل شده پوزخند زد اما عماق وجودش درد میکرد که صمیمی ترین دوست دوران بچگیش بهش خیانت کرده.
" تو...تو کی هستی؟ "
_ رئیس بعدی
" این رئیس اسمی نداره "
با کینه مشتی تو صورتش کوبید و لبشو گاز گرفت و جلو خودشو گرفت که همونجا کارشو تموم نکنه
" چه... "
سرفه ای از خون کرد و ادامه داد
" خشن! "
_ که منو به یاد نمیاری ها حرو&می
" اولین باره دارم میبینمت... "
_ دازای اوسامو رو به خوبی به یاد میاری؟
" اوه اونو...اره دوست بچگیم بود اما حتی خبر نداره که من زندم "
_ پس شکم برطرف شد...خود خود حرو&مزاده شی
لوکا چشماش گرد شد و با شناخت دازای از تعجب نمیتونست پلک بزنه
" نگو که...تو...تو دازایی؟ "
دازای برای بار دوم از کینه و عصبانیت با لگد تو شکمش زد که آخ نسبتا بلندی گفت
_ منو باش که روزی صد بار ریو رو نفرین میکردم که تورو جلو چشمم زنده زنده سوزوند...بعد نگو توی اشغال رفتی معلوم نیست کدوم گوری عشق حال میکنی
با فریاد گفت و لوکا فقط به دازای خیره بود
" خیلی...بزرگ شدی! "
_ خفه شو
مشت دیگه ای تو صورتش زد که اینبار گونه های لوکا خیس شد
" خوشحالم...دوباره میبینمت "
خون تو دهنش رو تف کرد و با محبت خاصی به دازای خیره شد
" درکت میکنم...میتونی هر چقدر که دلت بخواد منو بزنی...در حقت ظلم بزرگی کردم "
قهقه ای بلند کردو با خنده تلخی گفت
_ درکم میکنی؟ حتی حالم از قیافت بهم میخوره...سیزده ساله گم گور شدی و حالا اومدی میگی درکم میکنی؟ منه احمقو باش...
دوباره خندید و در لحظه خنده اش رو جمع کرد و با بی رحمی و سردی تمام به لوکا نگاه کرد
_ اینبار مطمئن میشم که مردی!
لوکا لبخندی بهش زد...دازای تو بچگی خیلی بی عرضه و ترسو بودو همیشه لوکا ازش در برابر رئیس و بقیه محافظت میکرد...تنها استعدادش کشتن آدما بود ولی حالا...مردی شده بود که از هیچ کس و هیچ چیز ترس نداشت و رنگی از ترس...شادی...نگرانی...و حتی تردید تو چشماش نبود...شجاع شده بود.
.................( فلش بک )..................
" بی عرضه...واقعا خجالت اوره که بگم تو پسر منی...مایه خجالتی بدردنخور! "
لوکا جلو اومد و دست دازای رو که داشت گریه میکرد رو کشید و جلو رئیس ایستاد
" مشکل تویی...تو اگه معلم خوبی بودی دازای هم به بهترین روش کارشو انجام میداد...اون باهوشه یه نخبه ست این مشکل توعه که جوری که باید بزرگش نکردی و چه انتظاری داری؟ اون فقط یه بچه هفت ساله ست "
" نخبه؟ تو چی میدونی؟ اون بچه یه خنگ به تمام معناست...دازای قراره جانشین من باشه...با این وضع حتی نمیتونه پاشو تو مافیا بزاره "
_ تلاشمو...هق...م...میکنم!
سیلی ای به صورتش برخورد کرد که دازای روی زمین افتاد و لوکا سمتش رفتو کمکش کرد بلند شه
" بدردنخور...بی مصرف...باعث شرمی...گورتو گم کن "
لوکا دست دازای رو گرفت و از عمارت خارج شد و تو حیاط نشست و یخی براش آورد و رو گونه اش گذاشت
" دازای اصلا اهمیت نده...من کنارتم...ما دوستیم "
_ چرا بابا منو قبول نمیکنه؟ دیگه باید چیکار کنم...
اشک هاش مثل بارون بهاری جاری میشدن و لوکا کاری جز بغل کردنش نمیتونست بکنه
_ من اون زنو...هق...ک...کشتم ولی نتونستم اتیشش بزنم...ولی من اونو...هق...کشتم...لوکا من تلاشمو کردم
" تو هر کاری تونستی انجام دادی...تو موفق شدی اون پدر احمقت انتظار های زیادی داره "
دازای با تک چشمش به لوکا نگاه کرد و لبخند زد
_ خوشحالم که تو بهترین دوست منی...
خودشو تو بغل لوکا انداخت که لوکا سریع سرشو بالا آورد و به چشمش که زیر بانداژ بود نگاه کرد
" هی هی گریه نکن...وگرنه زخم رو چشمت بدتر میشه "
واسه گفتنش دیر شده بود چون چشمش خونریزی کرده بود
" وای دازای پاشو...بیا بریم تا پانسمانت رو عوض کنیم "
_ درد میکنه!
" خب اگه نریم بدتر میشه "
از رو زمین بلند شد و با قدم های کوچیکش به سمت عمارت رفت.
..........................................
بقیه میخندیدن و دازای خودشو زیر میز قایم میکرد تا اینکه لوکا از راه رسید و با دیدن اینکه بقیه در حال مسخره کردن دوستش بودن اخم کرد و سمت میز رفتو از دازای خواست که بیرون بیاد.
_ ن...نه اونا...اونا بهم میخندن
" چیشده دازای؟ "
_ بهم میگن کوچولو و ضعیفم...میگن شبیه دخترام...لوکا من از اینجا بدم میاد...منو...منو مسخره میکنن!
_____________________________________________________________
ادامه دارد...
وارد زیر زمین شد و با دیدن لوکا که با زنجیر به دیوار متصل شده پوزخند زد اما عماق وجودش درد میکرد که صمیمی ترین دوست دوران بچگیش بهش خیانت کرده.
" تو...تو کی هستی؟ "
_ رئیس بعدی
" این رئیس اسمی نداره "
با کینه مشتی تو صورتش کوبید و لبشو گاز گرفت و جلو خودشو گرفت که همونجا کارشو تموم نکنه
" چه... "
سرفه ای از خون کرد و ادامه داد
" خشن! "
_ که منو به یاد نمیاری ها حرو&می
" اولین باره دارم میبینمت... "
_ دازای اوسامو رو به خوبی به یاد میاری؟
" اوه اونو...اره دوست بچگیم بود اما حتی خبر نداره که من زندم "
_ پس شکم برطرف شد...خود خود حرو&مزاده شی
لوکا چشماش گرد شد و با شناخت دازای از تعجب نمیتونست پلک بزنه
" نگو که...تو...تو دازایی؟ "
دازای برای بار دوم از کینه و عصبانیت با لگد تو شکمش زد که آخ نسبتا بلندی گفت
_ منو باش که روزی صد بار ریو رو نفرین میکردم که تورو جلو چشمم زنده زنده سوزوند...بعد نگو توی اشغال رفتی معلوم نیست کدوم گوری عشق حال میکنی
با فریاد گفت و لوکا فقط به دازای خیره بود
" خیلی...بزرگ شدی! "
_ خفه شو
مشت دیگه ای تو صورتش زد که اینبار گونه های لوکا خیس شد
" خوشحالم...دوباره میبینمت "
خون تو دهنش رو تف کرد و با محبت خاصی به دازای خیره شد
" درکت میکنم...میتونی هر چقدر که دلت بخواد منو بزنی...در حقت ظلم بزرگی کردم "
قهقه ای بلند کردو با خنده تلخی گفت
_ درکم میکنی؟ حتی حالم از قیافت بهم میخوره...سیزده ساله گم گور شدی و حالا اومدی میگی درکم میکنی؟ منه احمقو باش...
دوباره خندید و در لحظه خنده اش رو جمع کرد و با بی رحمی و سردی تمام به لوکا نگاه کرد
_ اینبار مطمئن میشم که مردی!
لوکا لبخندی بهش زد...دازای تو بچگی خیلی بی عرضه و ترسو بودو همیشه لوکا ازش در برابر رئیس و بقیه محافظت میکرد...تنها استعدادش کشتن آدما بود ولی حالا...مردی شده بود که از هیچ کس و هیچ چیز ترس نداشت و رنگی از ترس...شادی...نگرانی...و حتی تردید تو چشماش نبود...شجاع شده بود.
.................( فلش بک )..................
" بی عرضه...واقعا خجالت اوره که بگم تو پسر منی...مایه خجالتی بدردنخور! "
لوکا جلو اومد و دست دازای رو که داشت گریه میکرد رو کشید و جلو رئیس ایستاد
" مشکل تویی...تو اگه معلم خوبی بودی دازای هم به بهترین روش کارشو انجام میداد...اون باهوشه یه نخبه ست این مشکل توعه که جوری که باید بزرگش نکردی و چه انتظاری داری؟ اون فقط یه بچه هفت ساله ست "
" نخبه؟ تو چی میدونی؟ اون بچه یه خنگ به تمام معناست...دازای قراره جانشین من باشه...با این وضع حتی نمیتونه پاشو تو مافیا بزاره "
_ تلاشمو...هق...م...میکنم!
سیلی ای به صورتش برخورد کرد که دازای روی زمین افتاد و لوکا سمتش رفتو کمکش کرد بلند شه
" بدردنخور...بی مصرف...باعث شرمی...گورتو گم کن "
لوکا دست دازای رو گرفت و از عمارت خارج شد و تو حیاط نشست و یخی براش آورد و رو گونه اش گذاشت
" دازای اصلا اهمیت نده...من کنارتم...ما دوستیم "
_ چرا بابا منو قبول نمیکنه؟ دیگه باید چیکار کنم...
اشک هاش مثل بارون بهاری جاری میشدن و لوکا کاری جز بغل کردنش نمیتونست بکنه
_ من اون زنو...هق...ک...کشتم ولی نتونستم اتیشش بزنم...ولی من اونو...هق...کشتم...لوکا من تلاشمو کردم
" تو هر کاری تونستی انجام دادی...تو موفق شدی اون پدر احمقت انتظار های زیادی داره "
دازای با تک چشمش به لوکا نگاه کرد و لبخند زد
_ خوشحالم که تو بهترین دوست منی...
خودشو تو بغل لوکا انداخت که لوکا سریع سرشو بالا آورد و به چشمش که زیر بانداژ بود نگاه کرد
" هی هی گریه نکن...وگرنه زخم رو چشمت بدتر میشه "
واسه گفتنش دیر شده بود چون چشمش خونریزی کرده بود
" وای دازای پاشو...بیا بریم تا پانسمانت رو عوض کنیم "
_ درد میکنه!
" خب اگه نریم بدتر میشه "
از رو زمین بلند شد و با قدم های کوچیکش به سمت عمارت رفت.
..........................................
بقیه میخندیدن و دازای خودشو زیر میز قایم میکرد تا اینکه لوکا از راه رسید و با دیدن اینکه بقیه در حال مسخره کردن دوستش بودن اخم کرد و سمت میز رفتو از دازای خواست که بیرون بیاد.
_ ن...نه اونا...اونا بهم میخندن
" چیشده دازای؟ "
_ بهم میگن کوچولو و ضعیفم...میگن شبیه دخترام...لوکا من از اینجا بدم میاد...منو...منو مسخره میکنن!
_____________________________________________________________
ادامه دارد...
- ۱۹.۵k
- ۲۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط