سوکوکو p20

بریم که داشته باشیم راستی الان چویا و دازای توی اتاق الیس چان هستند
____________سوکوکو p20 ___________

ویو نویسنده
دازای: دقیقا چجوری ما توی همچین وضعیتی گیر افتادیم؟؟!
دازای به میز کوچولوی روبه روش اشاره کرد که روش چهار تا فنجون کوچولو و یک قوری بود
چویا: چقدر عصبانی ای بلاخره بچه است داره بازی می کنه
دازای: اگر الان اینجا بود و بهش می گفتی بچه دهنت و بهم می دوخت
چویا: حالا انگار چی شده
دازای: چی شده؟! من دقیقا چرا باید توی این سن بشینم توی مهمونی چای خوریه یک دختر بچه چایی بخورم که معلوم نیست چرا همچین مزه ای میده اصلا این مزه چیه؟
چویا : حالا انگار من چقدر دلم می خواهد اینجا با تو باشم
دازای: دلتم بخواهد
که الیس چان در اتاق و باز کرد و با یک سینی شیرینی اومد تو و سینی را گذاشت روی میز
الیس : خیلی خوش اومدی به مهمونی چای من
چویا: ممنون😊
دازای: حالا هر چی😒
الیس: راستی بیاید بریم لباس های من و ببینیم با این لباس ها که نمی تونید توی مهمونی بیاید
و بعد الیس چان کمدش را نشون داد و ادامه داد
الیس: من لباس های پسرانه هم دارم موری خریدتشون😑
و بعد الیس زورکی دازای و بلند کرد و چویا هم خودش پاشد و رفتن جلوی کمد الیس چان کمد کوچیک و قشنگ بود و برش های تمیز و قشنگی روش بود و رنگ قرمز و طلایی روش به قشنگی معلوم بود الیس در کمدش و باز کرد
الیس: خب کدوم و می خواید
چویا که واقعا انگار از اینکه داره با الیس بازی می کنه خوشحال بود توی کمد و نگاه می کرد و فکر می کرد ولی دازای حتی یک نگاه هم به کمد الیس ننداخت
دازای: چویا خیلی این موضوع را جدی گرفتی ها
چویا: تویی که اصلا ذوق نداری
دازای اومد نزدیک گوش چویا و آروم گفت
دازای: من این بچه را می شناسم یک کاسه ای زیر نیم کاسش هست
چویا: مثلا چی؟!
دازای: اصلا شاید ما را با اون چایی ها مسموم کرده
چویا: اوسکول در هر صورت من از اون چایی ها نخوردم
دازای: ولی من خوردم
چویا: به من چه😐
و بعد چویا دوباره نگاهش را به داخل کمد انداخت الیس که از پشت منتظر بود یکدفعه چویا را به داخل کمد هول داد و دازای که فهمید نقشه الیس چیه دست چویا را گرفت ولی الیس زود اونم هول داد توی کمد اون ها تا خواستند از کمد بیان بیرون الیس در کمد و بست و کمد و قفل کرد گفت
الیس: وای نقشه ام گرفت حالا پرنس و پرنسس با هم توی کمد هستند
چویا و دازای: هاااان؟؟؟🤯
الیس: من میرم تا شما راحت باشید
و بعد صدای در که الیس از اون رفت بیرون امد چویا یک دفعه داد زد
چویا: الان به کی گفتی پرنسس؟؟‌!
دازای: به تو گفت دیگه پرنسس خانوم
چویا: تو حرف نزن
دازای: به جای این حرف ها در و بشکن بریم بیرون
چویا: اولا اگه این کار و کنیم موری کله نمی زاره برامون دوما چجوری در و باز کنم وقتی توی این وضعیت هستیم
و بعد به فاصله ی بینشون اشاره کرد اون ها توی یک کمد کوچیک بودن و روبه روی هم دیگه قرار گرفته بودن و انقدر به هم نزدیک بودن که می تونستند نفس های هم دیگه را حس کنند دازای که انگار یک لحظه موقعیت و درک نکرده بود گفت
دازای: راست میگی
چویا: چجوری این بچه اینقدر فعاله
دازای: من که گفت یک کاسه ای زیر نیم کاسه اش هست
چویا: باشه حالا انقدر یاد اوری نکن
_________اتمام پارت 20______________
امیدوارم خوشتون اومده باشه اگر خوشت اومده لایک کن
خدایی سر این پارت کلی سختی کشیدم سه بار پاک کردم دوباره نوشتم
دیدگاه ها (۶۴)

روباه کوچولوی منپارت سی و پنجم꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚@ویو چویا دازا...

رمان سوم پارت هفتم 🔪࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ویو راوی 😏>> ...

یک سگ زیادی ولگرد

#Escape_from_death_April29 #part4توی همین فکر بودم که....تا ...

"من... نمیتونم بکشمت. " پارت دو. دازای بدونه نگاه به چوی...

پارت اول ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ویو چویا 🙂یه روز مسخره ی...

بهار بدون تو

«,پارت‍ـــــ... ـــ1ـــ »«رقص سایه ها»مهمونی خونه‌ی سارا بو...

یه نفر توی مهمونی به بچه‌تون می‌گه «مامانتو می‌برم!» و همه م...

ابلیس

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط