لایک خالی هم بزاری بازم حرامه کامنت اجباریه !
نکته : خواندن این سناریوی بدون لایک و کامنت حرام است
(( پارت شانزدهم ))
(کلارا چشمهایش را باز میکند. نفس بلندی میکشد. وقتی میبیند چقدر به جیمز نزدیک است، سریع پا میشود. رو به روی جیمز میایستد. جیمز با نگاهی متعجب نگاهش میکند.)
· "چرا... چرا این کار رو کردی؟!"
(جیمز بلند میشود. دستش را میتکاند. صورتش دوباره جدی شده.)
· "چی کار کردم؟"
· "اینو..." (دستش را به سمت بوته نشان میدهد) "قایم کردی منو. نذاشتی ببیننم."
· "خب که چی؟"
· "چیعنی خب که چی؟! تو که از من متنفری! خودت گفتی من اشتباه پدرتم! پس چرا..."
(جیمز یک قدم جلو میآید. نگاهش تیز است.)
· "کی گفت ازت متنفرم؟"
· "خودت. دو هفته پیش. کتبخونه."
· "اون موقع... فرق میکرد."
· "چی فرق کرد؟ دو هفته شده، من هنوز همون دورگهام."
(جیمز سکوت میکند. به صورت کلارا نگاه میکند. به چشمهای آبیاش که توی تاریکی میدرخشد.)
· "آره. هنوز همون دورگهای."
· "پس چرا کمکم کردی؟"
· "نمیدونم."
· "چی؟"
· "گفتم نمیدونم. باشه؟ راضیه؟"
(کلارا ابروهایش را گره میکند. دستش را روی کمرش میگذارد.)
· "نه. راضی نیستم. یه نفر میاد توی زندگیم، بهم میگه خفه شو، بعد دستمو میگیره قایمم میکنه، بعد میگه نمیدونم چرا. این دیوانگیست."
· "شاید دیوانهام."
· "شاید."
(یک لحظه سکوت. هر دو به هم خیره شدهاند.)
(باد میوزد. شکوفههای مهتاب میریزند دورشان.)
. "تو واقعا دیوانه ای .... "
(جیمز نگاهش را میدزدد. به شکوفهها نگاه میکند.)
· "این گل... مادرت دوستش داشت؟"
(کلارا جا میخورد. سؤال عجیبی است.)
· "چی؟"
· "گفتم مادرت دوست داشت این گل رو؟"
· "آره. *مکث* خیلی دوست داشت."
· "چیزی ازش بهت یاد داده؟"
· (کلارا مکث میکند) "یه چیزایی. مثل این که اگه بخوریش به خواب ابدی فرو میزی. مثل این که هر ۵۰۰ سال یه بار گل میده. مثل ..."
· " خواب ابدی جالبه پس چرا انقدر بهش نزدیکی ؟ نمیخوام همه بگن من شاهدخت رو تلسم کردم ازش فاصله بگیر فعلا "
( کلارا با تعجب نگاهش کرد)
."؟؟؟"
."چیزه ... بیخیال ادامه حرفت رو بگو مثل چی ؟"
· (کلارا نگاهش میکند. انگار دارد تصمیم میگیرد چیزی بگوید یا نه) "...مثل این که بعضی چیزا ارزش دارن واسه چند دقیقه دیده شدن."
(جیمز نگاه عجیبی بهش میکند.)
· "چرا؟"
· "چون ۵۰۰ سال صبر میکنی واسه یه چیزی که فقط چند شب دووم میاره. بعد میریزه. تموم میشه. اما اون چند شب... اونارو هیچکس نمیتونه ازت بگیره."
(سکوت. جیمز به شکوفهها نگاه میکند. یکی از شاخهها را آرام لمس میکند.)
"جالب زیبا ولی خطرناک ... خب ... بهتری بری دیگه تا نگهبان ها برنگشتن تا باز بترسی"
( کلارا و نگاهی اعصبانی گفت )
#تابع_قوانین_اسلام
#انیمه#مانگا#کمیک#رومان#ژانر_درام
#فانتزی#سریال#میکس#تناسخ#پیج_رومان
#سایکو_نو_سوتوکا#ساکورا_اسکول#داستان_جالب#رومان#سناریو#انیمه#بی_تی_اس#مای_هیرو_کادمی#باکودکو#مدرسه_قهرمانان_من#ایران#جنگ#رهبر#ایزوکو_دکو_میدوریا#کاتسوکی_باکوگو_کاچان
(( پارت شانزدهم ))
(کلارا چشمهایش را باز میکند. نفس بلندی میکشد. وقتی میبیند چقدر به جیمز نزدیک است، سریع پا میشود. رو به روی جیمز میایستد. جیمز با نگاهی متعجب نگاهش میکند.)
· "چرا... چرا این کار رو کردی؟!"
(جیمز بلند میشود. دستش را میتکاند. صورتش دوباره جدی شده.)
· "چی کار کردم؟"
· "اینو..." (دستش را به سمت بوته نشان میدهد) "قایم کردی منو. نذاشتی ببیننم."
· "خب که چی؟"
· "چیعنی خب که چی؟! تو که از من متنفری! خودت گفتی من اشتباه پدرتم! پس چرا..."
(جیمز یک قدم جلو میآید. نگاهش تیز است.)
· "کی گفت ازت متنفرم؟"
· "خودت. دو هفته پیش. کتبخونه."
· "اون موقع... فرق میکرد."
· "چی فرق کرد؟ دو هفته شده، من هنوز همون دورگهام."
(جیمز سکوت میکند. به صورت کلارا نگاه میکند. به چشمهای آبیاش که توی تاریکی میدرخشد.)
· "آره. هنوز همون دورگهای."
· "پس چرا کمکم کردی؟"
· "نمیدونم."
· "چی؟"
· "گفتم نمیدونم. باشه؟ راضیه؟"
(کلارا ابروهایش را گره میکند. دستش را روی کمرش میگذارد.)
· "نه. راضی نیستم. یه نفر میاد توی زندگیم، بهم میگه خفه شو، بعد دستمو میگیره قایمم میکنه، بعد میگه نمیدونم چرا. این دیوانگیست."
· "شاید دیوانهام."
· "شاید."
(یک لحظه سکوت. هر دو به هم خیره شدهاند.)
(باد میوزد. شکوفههای مهتاب میریزند دورشان.)
. "تو واقعا دیوانه ای .... "
(جیمز نگاهش را میدزدد. به شکوفهها نگاه میکند.)
· "این گل... مادرت دوستش داشت؟"
(کلارا جا میخورد. سؤال عجیبی است.)
· "چی؟"
· "گفتم مادرت دوست داشت این گل رو؟"
· "آره. *مکث* خیلی دوست داشت."
· "چیزی ازش بهت یاد داده؟"
· (کلارا مکث میکند) "یه چیزایی. مثل این که اگه بخوریش به خواب ابدی فرو میزی. مثل این که هر ۵۰۰ سال یه بار گل میده. مثل ..."
· " خواب ابدی جالبه پس چرا انقدر بهش نزدیکی ؟ نمیخوام همه بگن من شاهدخت رو تلسم کردم ازش فاصله بگیر فعلا "
( کلارا با تعجب نگاهش کرد)
."؟؟؟"
."چیزه ... بیخیال ادامه حرفت رو بگو مثل چی ؟"
· (کلارا نگاهش میکند. انگار دارد تصمیم میگیرد چیزی بگوید یا نه) "...مثل این که بعضی چیزا ارزش دارن واسه چند دقیقه دیده شدن."
(جیمز نگاه عجیبی بهش میکند.)
· "چرا؟"
· "چون ۵۰۰ سال صبر میکنی واسه یه چیزی که فقط چند شب دووم میاره. بعد میریزه. تموم میشه. اما اون چند شب... اونارو هیچکس نمیتونه ازت بگیره."
(سکوت. جیمز به شکوفهها نگاه میکند. یکی از شاخهها را آرام لمس میکند.)
"جالب زیبا ولی خطرناک ... خب ... بهتری بری دیگه تا نگهبان ها برنگشتن تا باز بترسی"
( کلارا و نگاهی اعصبانی گفت )
#تابع_قوانین_اسلام
#انیمه#مانگا#کمیک#رومان#ژانر_درام
#فانتزی#سریال#میکس#تناسخ#پیج_رومان
#سایکو_نو_سوتوکا#ساکورا_اسکول#داستان_جالب#رومان#سناریو#انیمه#بی_تی_اس#مای_هیرو_کادمی#باکودکو#مدرسه_قهرمانان_من#ایران#جنگ#رهبر#ایزوکو_دکو_میدوریا#کاتسوکی_باکوگو_کاچان
- ۱۹.۱k
- ۳۰ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط