{چند پارتی} بخش اول
{چند پارتی} بخش اول
همه ی روزا مثل همِ خسته کننده و بدون هیچ هیجانی میگذره
اولش فکر کردم اگه قاضی بشم قراره کلی بهم خوش بگذره و کلی چیزای هیجان انگیز برام اتفاق بیوفته
ولی این دنیایی واقعیه نه فیلم
روزای کسل کننده پشت سر هم میگذره و همچنان هیچ چیزی تغییر نکرده
همون اتفاق های هر روز و سر و کله زدن با آدمای نفهم
جدی جدی من چی توی این شغل دیدم؟
هیچ چیزی مثل تصوراتم نیست
قرار بود زندگیم خیلی هیجان انگیز تر باشه ولی الان چی شد؟ شبیه یه ربات شدم که فقط از دستورات اطاعت میکنه
اصلا کاری به غیر از اطاعت کردن از دستورات هم دارم؟
نفس کلافه ای کشیدم و به پرونده ای توی دستم خیره شدم
بازم یه پرونده ای مسخره ای دیگه
من یکم هیجان داخل زندگیم میخوام
نمیشه یه اتفاق هیجان انگیز داخل زندگیم بیوفته؟ مثلا دیدن یه موجود ماورایی میتونه خیلی هیجان انگیز باشه
ولی من که از این شانس ها ندارم
خواستم پرونده رو باز کنم و یه نگاهی بهش بندازم که قطار داخل تونل رفت و همه جا تاریک شد
جدی چه شانسی دارم
کلافه پرونده رو بستم که کسی کنار گوشم زمزمه وار گفت:
-: چرا کلافه ای خانم قاضی
سرم و برگردم ولی کسی نبود
به دور و اطراف نگاه کردم
هیچ کس پیشم ننشسته بود
نکنه از بی خوابی دارم توهم میزنم
قطار از تونل دراومد که..
-: به من میگی توهم؟ الان باید ناراحت شم یا خوشحال شم؟
بازم همون صدا ولی کسی که پیش من نیست
نکنه دارم روانی میشم
-: خودت گفتی یه اتفاق ماورایی میخوای داخل زندگیت بیوفته الان داری منو یه توهم میبینی احمق ؟
نه جدی روانی شدم
اصلا بزار چند تا سوال ازت بپرسم
چطوری داری صدای ذهن منو میشونی
چطوری من نمیتونم ببینمت
چطوری یهو ظاهر شدی
و اینکه اصلا کی هستی
+: یکی از ویژگی هامِ ، چون من خودم و نامرئی کردم ، خودت گفتی یه اتفاق ماورایی میخوای منم اومدم ، یه پری آتش هستم
این یعنی من الان نه توهم زدم نه خوابم نه اینکه روانی شدم و تو واقعی هستی
-:تقریبا
میشه حداقل ببینمت اینجوری احساس میکنم دارم با یه روح حرف میزنم
-: اوکی
یهو کنارم ظاهر شد
یا خدا چرا یهو ظاهر میشی آدم میترسه
-: فکر نمیکردم بترسی
الان جدی جدی تو اینجا کنارم نشستی
-: اره و اینکه لازم نیست داخل دهنت باهام حرف بزنی الان مردم عادی هم میتونن منو ببینن
+: آها چه خوب
-: زیاد خوشحال نباش فقط برای امروز اینجام
+: چرا
-: چون یه پری آتیش نمیتونه زیاد بین مردم باشه
+: چرا اون وقت؟
-: آیا میخوای یکی رو بزنم بسوزونم؟
+: معلومه که نه
-: خب دیگه فقط امروز
+: باشه
-: از اینجا نشستن خسته نشدی الان نیم ساعته توی راهی حداقل یه جای که کنار محل کارت باشه رو پیدا میکردی اونجا زندگی میکردی
+: راه طولانی رو دوست دارم
-: فقط تلف کردن وقته
+: اصلا به تو چه
دستش و روی شونه ام گذاشت و به عقب هُلم داد
که روی زمین افتادم
-: خب الان بهتر شد
+: هی توی عو...
ما الان چرا جلوی در محل کار من هستیم ، این دقیقا چطور ممکنه
-:امروز باید به اتفاق افتادن چیزای غیرعادی داخل زندگیت عادت کن
+: چند تا قدرت داری دقیقا ؟
-: نیازی نیست تو بدونی
+: باید بدونم که به قدرتات عادت کنم
-: فقط یه روزِ پس نیازی نیست
+: باشه
از روی زمین بلند شدم و به جلوم نگاه کردم
-: امروز یه دادگاه داری فکر کنم هنوز پرونده رو نخوندی
+: بخاطر تو نتونستم بخونم
-:...
همه ی روزا مثل همِ خسته کننده و بدون هیچ هیجانی میگذره
اولش فکر کردم اگه قاضی بشم قراره کلی بهم خوش بگذره و کلی چیزای هیجان انگیز برام اتفاق بیوفته
ولی این دنیایی واقعیه نه فیلم
روزای کسل کننده پشت سر هم میگذره و همچنان هیچ چیزی تغییر نکرده
همون اتفاق های هر روز و سر و کله زدن با آدمای نفهم
جدی جدی من چی توی این شغل دیدم؟
هیچ چیزی مثل تصوراتم نیست
قرار بود زندگیم خیلی هیجان انگیز تر باشه ولی الان چی شد؟ شبیه یه ربات شدم که فقط از دستورات اطاعت میکنه
اصلا کاری به غیر از اطاعت کردن از دستورات هم دارم؟
نفس کلافه ای کشیدم و به پرونده ای توی دستم خیره شدم
بازم یه پرونده ای مسخره ای دیگه
من یکم هیجان داخل زندگیم میخوام
نمیشه یه اتفاق هیجان انگیز داخل زندگیم بیوفته؟ مثلا دیدن یه موجود ماورایی میتونه خیلی هیجان انگیز باشه
ولی من که از این شانس ها ندارم
خواستم پرونده رو باز کنم و یه نگاهی بهش بندازم که قطار داخل تونل رفت و همه جا تاریک شد
جدی چه شانسی دارم
کلافه پرونده رو بستم که کسی کنار گوشم زمزمه وار گفت:
-: چرا کلافه ای خانم قاضی
سرم و برگردم ولی کسی نبود
به دور و اطراف نگاه کردم
هیچ کس پیشم ننشسته بود
نکنه از بی خوابی دارم توهم میزنم
قطار از تونل دراومد که..
-: به من میگی توهم؟ الان باید ناراحت شم یا خوشحال شم؟
بازم همون صدا ولی کسی که پیش من نیست
نکنه دارم روانی میشم
-: خودت گفتی یه اتفاق ماورایی میخوای داخل زندگیت بیوفته الان داری منو یه توهم میبینی احمق ؟
نه جدی روانی شدم
اصلا بزار چند تا سوال ازت بپرسم
چطوری داری صدای ذهن منو میشونی
چطوری من نمیتونم ببینمت
چطوری یهو ظاهر شدی
و اینکه اصلا کی هستی
+: یکی از ویژگی هامِ ، چون من خودم و نامرئی کردم ، خودت گفتی یه اتفاق ماورایی میخوای منم اومدم ، یه پری آتش هستم
این یعنی من الان نه توهم زدم نه خوابم نه اینکه روانی شدم و تو واقعی هستی
-:تقریبا
میشه حداقل ببینمت اینجوری احساس میکنم دارم با یه روح حرف میزنم
-: اوکی
یهو کنارم ظاهر شد
یا خدا چرا یهو ظاهر میشی آدم میترسه
-: فکر نمیکردم بترسی
الان جدی جدی تو اینجا کنارم نشستی
-: اره و اینکه لازم نیست داخل دهنت باهام حرف بزنی الان مردم عادی هم میتونن منو ببینن
+: آها چه خوب
-: زیاد خوشحال نباش فقط برای امروز اینجام
+: چرا
-: چون یه پری آتیش نمیتونه زیاد بین مردم باشه
+: چرا اون وقت؟
-: آیا میخوای یکی رو بزنم بسوزونم؟
+: معلومه که نه
-: خب دیگه فقط امروز
+: باشه
-: از اینجا نشستن خسته نشدی الان نیم ساعته توی راهی حداقل یه جای که کنار محل کارت باشه رو پیدا میکردی اونجا زندگی میکردی
+: راه طولانی رو دوست دارم
-: فقط تلف کردن وقته
+: اصلا به تو چه
دستش و روی شونه ام گذاشت و به عقب هُلم داد
که روی زمین افتادم
-: خب الان بهتر شد
+: هی توی عو...
ما الان چرا جلوی در محل کار من هستیم ، این دقیقا چطور ممکنه
-:امروز باید به اتفاق افتادن چیزای غیرعادی داخل زندگیت عادت کن
+: چند تا قدرت داری دقیقا ؟
-: نیازی نیست تو بدونی
+: باید بدونم که به قدرتات عادت کنم
-: فقط یه روزِ پس نیازی نیست
+: باشه
از روی زمین بلند شدم و به جلوم نگاه کردم
-: امروز یه دادگاه داری فکر کنم هنوز پرونده رو نخوندی
+: بخاطر تو نتونستم بخونم
-:...
- ۲۸.۳k
- ۲۳ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط