{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۱: شروعِ یه ماجراجوییِ دیوانه‌وار!

پارت ۱: شروعِ یه ماجراجوییِ دیوانه‌وار!
سئول همیشه حس عجیبی بهم میده. اون روز توی پارک قدم می‌زدم و داشتم به همون رویایِ همیشگی‌ام فکر می‌کردم: اینکه یه روزی بیاد که من، ملیکا، با اون همه سختی که کشیدم تا از ایران بیام اینجا، بشم هشتمین عضوِ بی‌تی‌اس. ۱۹ سالگی برایِ دنبال کردنِ رویاها سنِ طلاییه، حداقل من که این‌طور فکر می‌کنم!

داشتم با خودم کلنجار می‌رفتم که یهو گوشیم شروع کرد به ویبره رفتن. اسمِ «السا» روی صفحه افتاد. با یه لبخندِ کنجکاو جواب دادم.

«الو ملیکا!» صدایِ السا یه جوری بود… انگار یه بمبِ هیجان تویِ گلوش قایم کرده بود.
«اه سلام السا! چطوری دختر؟»
«من خوبم فقط…»
«فقط چی؟ چیشده؟»
«شاید باورت نشه، ولی خوب…»
«بگو دیگه! چیشده خوب؟»
نفسش رو حبس کرد و یهو گفت: «امروز رفتم کنسرت بی‌تی‌اس که جین شمارش رو بهم داد!»

یه لحظه هنگ کردم. جین؟ به السا؟ خنده‌م گرفت: «واقعاً؟»

«آره بخدا!»
«برو عامو! برو خودتو سیاه کن! جین کجا، شماره دادنِ بی‌هوا کجا؟»
«باور کن راست میگم! تازه، برای کنسرتِ بعدیشون بلیط گرفتم، برای تو هم گرفتم!»
خشکم زد. «خوب…؟»

«خب که خب! تو هم میای! همین الان حاضر شو، دارم میام دنبالت.»
«الان؟ واقعاً؟»
«آره، برو دیگه!»
«وای… یعنی خودِ خری! نه اینکه مثل خری‌ها… ولی خودِ خری! دارم میام!»
«اومدم دنبالتا! حاضر باش.»
«باشه، باشه، الان می‌پرم تو حموم!»
«اوکی، بای.»
«خداحافظ!»
گوشی رو که قطع کردم، انگار برق بهم وصل کردن. انقدر خوشحال بودم که خدا می‌دونست! سریع دویدم سمت خونه، یه دوشِ نیم‌ساعته گرفتم، موهام رو خشک کردم و یه ستِ لباسِ اسپرتِ شیک پوشیدم که هم راحت باشه هم خوشگل. یه آرایشِ ملایم هم کردم و موهام رو حالت دادم که دیدم گوشیم دینگ کرد. پیامِ السا بود: «بیا پایین.»

رفتم پایین و دیدم با یه ماشینِ شیک پایینِ ساختمون منتظره. تا سوار شدم، السا با خنده گفت: «جون چه دختری!»

چشم‌غره‌ای بهش رفتم: «مرض!»

«بشین بریم فرودگاه!»
«من نمی‌فهمم چرا باید بریم فرودگاه؟ مگه کنسرت همین‌جا نیست؟»
«نه دیگه، کنسرت داخلِ کره نیست، اون‌ورِ آبه!»
چشمام گرد شد. یعنی قراره از کره برم بیرون برای دیدنِ اونا؟ هیجان مثلِ خون تویِ رگام می‌دوید. «اوکی، بزن بریم داداش!»

السا خندید و گفت: «من دخترم به ابوالفضل! 🤣»

«خب حالا، برو دیگه، وقت کمه!»
و این‌طور شد که ما دوتا، راهیِ سفری شدیم که اصلاً نمی‌دونستیم قراره زندگیمون رو چطوری زیر و رو کنه…

[پایان پارت اول]
دیدگاه ها (۰)

پارت ۲: دیدارِ غیرمنتظرهسریع دویدیم سمتِ سالن پرواز، نفسم دا...

پارت ۳: وقتی رویا رنگِ حقیقت می‌گیره!جین که انگار از گریه‌ها...

🎵 معرفی‌نامه رمان: «عضو هشتم»خلاصه داستان:فکر کن یه دخترِ پر...

رمان: دوست پسرِ روانیپارت ۱۷ (پایانی): طلوعی در تاریکینفس تو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط