{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

╭──────────────╮

╭──────────────╮
𝐒𝐰𝐚𝐧 𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐞 𝐓𝐫𝐢𝐠𝐠𝐞𝐫 ‌ ‌ ‌
╰──────────────╯


قــو در لــبــه‌ی مــاشــه⁶

ویو صبح ساعت ۵:

با سردرد شدیدی چشمامو باز کردم
دیشب اصلا خوابم نبرده بود
منی که ساعت 9 به زور بیدار میشدم الآن ساعت ۵ بیدار شدم
به سختی و با سرگیجه از تخت بلند شدم
رفتم توی حموم و آب یخ رو باز کردم
شاید این آب یخ منو به خودم بیاره...
حوله‌ام رو پوشیدم و از حموم بیرون اومدم
اولین کاری که کردم زنگ زدن به ماریا بود
اون همیشه صبح زود توی دفتر بود
بوق اول..
بوق دوم..
و مثل همیشه زود جواب داد
*خانم رومانوا میدونید چقدر نگران شدم؟
حالتون خوبه؟
-هی آروم باش
*حالتون خوبه؟
-دیروز مریض بودم نتونستم گوشیمو چک کنم
اما الآن حالم حالم بهتره
*خب خداروشکر
یادتون که نرفته فردا دادگاه دارید؟

هوفف کلا یادم رفته بود
الآن پرونده گابریل رو دستمه
-عامم
بهشون بگو که قرارداد همکاری رو لغو کنن دیگه پرونده هم قبول نکن
*چییی؟
مگه الکیه؟
یهو بهش بگم که قرارداد رو بهم میزنیم؟
-آره.. آره زیاد اهمیت نده خودت سر و تهشو هم بیار
*اما..
-دوست دارم خداحافظ

بدون اینکه اجازه بدم چیزی بگه تلفن رو قطع کردم
توی آشپزخونه رفتم
یه قهوه درست کردم و همراه صبحونه‌ام خوردم
همزمان هم نگاهی به پرونده مینداختم
هوفف
اینقدر پرونده خوندم که تک تک جمله‌هاشو حفظ شدم...
هیچوقت اینقدر واسه یه پرونده وقت نذاشته بودم
بعد از تموم شدن صبحونه سمت اتاقم رفتم و پشت میز آرایشی نشستم
آرایش ساده‌ای کردم اما با رژ قرمزم کل اون سادگی رو بهم زدم
موهامو دم اسبی و مرتب بستم
سمت کمد لباسم رفتم
نگاهم به لباس خوش شناسیم افتاد
زیاد شبیه کت و شلوار نبود اما خب برام حکم طلسم شانس داشت
ولی خب خیلی دوستش داشتم پس همونو تنم کردم(لباس اسلاید 2)
برای کامل شدن همه چیز گردنبند قو رو توی گردنم انداختم(گردنبند قو اسلاید ۳)
از آینه چشمکی به خودم زدم و بوسی فرستادم و کیفمو برداشتم و از اتاق خارج شدم
نگاهی به ساعت انداختم.
ساعت شیش و نیم رو نشون میداد
-احتمالا باید بیرون منتظر راننده باشم...
پرونده و گوشیمو برداشتم
کفش پاشنه بلندم رو پوشیدم و از خونه خارج شدمم..
تنها صدایی که به گوش میرسید صدای تق تق کفشم بود..
اگر فکر کردین که قبول کردن پرونده‌ی گابریل حتی به اجبار...
یعنی اینکه من میخوام به حرفاش گوش بدم یا به عبارتی سگش بشم کور خوندین
خوب میدونم چجوری باهاش بازی کنم که حساب کار دستش بیاد...

#رمان #Swan_on_the_Trigger
#قو_در_لبه‌ی_ماشه #گابریل_ولف #میلانا_رومانوا #دارک_رومنس #مافیایی #اُدِت #کلارا #Clara
دیدگاه ها (۵)

╭──────────────╮ 𝐒𝐰𝐚𝐧 𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐞 𝐓𝐫𝐢𝐠𝐠𝐞𝐫 ‌ ‌ ‌ ╰──...

حمایت؟@victaria_mj.2

╭──────────────╮ 𝐒𝐰𝐚𝐧 𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐞 𝐓𝐫𝐢𝐠𝐠𝐞𝐫 ‌ ‌ ‌ ╰──...

╭──────────────╮ 𝐒𝐰𝐚𝐧 𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐞 𝐓𝐫𝐢𝐠𝐠𝐞𝐫 ‌ ‌ ‌ ╰──...

رمان :«پسر عموی جذابم»part:3ویو «علی»امروز روز اول دانشگاه ب...

╭──────────────╮ 𝐒𝐰𝐚𝐧 𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐞 𝐓𝐫𝐢𝐠𝐠𝐞𝐫 ‌ ‌ ‌ ╰──...

My nurse

رمان: قلب در تاریکی

" سه شنبه "" ویو لیا " امروز روز عروسی بود و من واقعا دلم نم...

"همه چیز از اونجا شروع شد!....🥊🎭🎸"#part_20🍷🎸 لعنتی نثار مهمو...

وقتی داداش ناتنیت بود. پارت اول.«ویو ات»سلام من اتم ۱۸ سالمه...

(دلداده) م.ت: باشه تو بچه نیستی (خنده) جین:(خنده)ا/ت: چرا می...

My nurse

نام رمان : قلب در تاریکی .

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط