#لطفا#بخوانید

#لطفا#بخوانید
#خواندنی
چندروزی بود به هویزه آمده بودم .می دانستم طلاییه همین نزدیکی هاست و چقدر دلم برایش تنگ شده است.اما هربار فقط می گفتم آنقدرمنتطر می مانم تا شهدا صدایم کنند و آنگاه سکوتی طولانی به همره آهی که درخلوت از دل برمی خاست تسلای درد درونم بود.

تا آنکه خبر رسید می خواهیم به طلاییه برویم .شمع دلم که چندروزی بود آرام آرام آب می شد یکباره شعله ور شد و موج عشق بود که دلم را گرفت و من به همراه چند تن از دوستانم دوباره راهی طلاییه شدم.سکوت فضای ماشین را فراگرفته بود و همه به یک نقطه می نگریستند .دقایقی بعد صدای محزونی به گوش می رسید.سفر کرببلا حاصلش رنج وبلاست خطبه خوان نهضتش دختر شیرخداست سیدی یا مظلوم یا اباعبدالله.

وهمین بهانه ای شد درآن لحظه ها که غروب جمعه ای دلگیر بود برلبم زمزمه کنم:السلام علیک یا اباعبدالله.

زمان گذشت . حالا دیگر خورشید طلاییه کاملاً غروب کرده است وسرخی درمقابل دیدگانت نقش می بندد .فاخلع نعلیک را زمزمه میکنی وکفش ها دیگر پاهایت رارها می کنند.راهی می شوی تا به مقصد برسی،همانجا که برای رسیدن به آن خلق شده ای و تو هرسال به این حقیقت پی می بری که رسیدن به خدا چه زیباست و شهدا چقدر خاکی شدند که خدا برای دیدارشان بی تاب شد و این همان خاکیست که رمز وراز دارد واینجا همان جایی ست که شهدا رابه خدا رساند.

از دور سه راهی شهادت را نگاه می کنی .کاروانها آرام آرام درحال بازگشتند.خداراشکرمی کنی درچنین روزی دعوت شده ای وبعدکه می فهمی امروزسالگرد شهادت سردارخیبر حاج محمد ابراهیم همت است نمی دانی باید اشک بریزی ویا لبخند بزنی...

درگوشه ای می نشینی .سربرخاک می نهی .حالا تویی وشهدایی که صدایشان،عطرشان دربوی خاک نهفته است و اگرخوب گوش دل وا کنی سلام«حاج همت» را می شنو ی و صدای گامهایش که برای استقبال آمده است...!

براستی این لحظات چقدربوییدنی ست ،شهدا باحضورشان فضا رامعطر کرده اند و تو چقدردلت برای خدا تنگ می شود و آنها چه خوب فهمیدند برای چه آمده ای؟!آری !شهردلت درهجوم نفس ویران شده است . به اینجا پناه آورده ای تا از اسارت رها شوی.صدای ناله های توست که درسکوت طلاییه پیچیده است. گویی این خاک اسیرت کرده است، یارای حرکت نداری .فقط دوست داری ناله کنی و اشک که همچنان می بارد...!
دیدگاه ها (۱)

#یا_علی جان... ❤️#نام تو که می‌آید، #دل آرام می‌گیرد؛#انگار ...

امشب، پیش از آن‌که چشمانت را به خواب بسپاری، لحظه‌ای مکث کن ...

ادامه سناریو

🌱پاییز که می‌رسد،جهان آهسته‌تر نفس می‌کشد؛انگار خداوند، پیش ...

سکوت 🖤🥀𓆩 پــارت سی‌وهفتم 𓆪 🖤🥀اسما به انتهای راهرو خیره شد.ـ ...

#عشق_ممنوعه‌_شب پارت چهارم | گردنبند «بالاخره پیداش کردیم......

RESPECT OR DIE : پارت پانزدهممرد چند لحظه به جونگ‌کوک خیره م...

درخواستی

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_34فصل پانزدهم |...

معاملهp24جونگ‌کوک چند لحظه ساکت ماند. هنوز بی‌جان روی دست‌ها...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط