When bitterness became sweet
#وقتی_تلخی_شیرین_شد
Part ¹³
جیمین همانطور که دست یونگی را گرفته بود ارام سرش را بالا اورد و به چشم های سیاه و ستاره ای یونگی خیره شد و بعد زمزمه کرد
« من همیشه فکر میکردم باریستا بودن ...یعنی...یعنی کار کردن و قهوه درست کردن...اما الان حس میکنم که ،قهوه درست کردن همون لحظه ای که تو با کلماتت، قلب من رو لمس میکنی»
همان لحظه همان ثانیه یونگی احساس کرد قلبش تند تر و تند تر میزند، یونگی دست جیمین را اروم نه جوری که درد داشته باشه دست جیمین را فشار داد،در ان لحظه دیگر نه نویسنده ای بود که از دنیا فرار میکرد، نه باریستایی که فقط تماشاگر زندگی بود انها هردو در یک فصل جدید بودن فصلی که دیگر با tinta (جوهر) نوشته نمیشد،بلکه اینبار با تپش قلب هایی نوشته می شد که بلاخره،
طعم اصلی زندگی رو پیدا کرده بودند
بیرون از کافه، باران شبانه ارام شروع به باریدن کرد، و هر قطره اروم روی برگ درختان، شیشه ها، ماشین ها، آسفالت خیابان می افتاد، اما در ان کافه ی کوچک و قدیمی، در گوشه ای کوچیکش، تنها چیزی که حس میشد، گرمای بی نهایت و بی پایان یک شروع تازه بود
کمی بعد که هردو مشغول صبحت بودن، ناگهان یونگی ارام اسم «جیمین » رو به زبون اورد، جیمین با حالتی کمی سوالی و خونسردی به یونگی نگاه کرد، یونگی ارام از زیر میز یه پاکت که روش اسم برندی از جواهرات بود نوشته شده بود رو بالا اورد و نزدیک به جیمین روی میز گذاشت، جیمین با تعجب به پاکت نگاه کرد و بعد به یونگی نگاه کرد و با تعجب پرسید
«امم...این چیه؟»
«خب....اینو واسه تو خریدم بخاطر اینکه..بهم کمک کردی...شدی منبع الهامم...با هر قطره وانیل که توی قهوه ام میریختی دنیامو شیرین و زیبا کردی....بهم فهموندی که دنیا زیبایی های خودشو داره »
یونگی مکث کوتاهی کرد و بعد ادامه داد
«این تنها کاری که میتونستم واست بکنم....تنها راهی به ذهنم رسید که باهاش..بتونم ازت تشکر کنم....ازت ممنونم »
کمی بعد جیمین کادوی یونگی رو ازش قبول کرد و بهش گفت که هر وقت به کمک یا ایده ای نیاز داشت ازش کمک بخواهد، شب بود باران کم کم میبارید جیمین و یونگی هردو با هم از کافه خارج شدن که متوجه باران شدن جیمین که با خودش چتری نیاورده بود مجبور شد پیشنهاد یونگی اینکه برسونتش رو قبول کنه، هردو سوار ماشین شده بودند، تنها چیزی که سکوت را میشکست آهنگ ملایم و ارامی بود که پخش میشد، مدت زیادی نگذشت که ماشین توقف کرد و جیمین ارام گفت
«ممنونم که رسوندیم... شب بخیر »
یونگی آرام جواب داد
«منم ازت ممنونم..که دعوتمو قبول کردی...شب توهم بخیر »
جیمین از ماشین پیاده شد و دوان دوان به سمت خانه اش رفت و در را باز کرد، اما قبل از اینکه بره داخل با دست هاش ظریف و کوچیکش از یونگی خداحافظی کرد و بعد وارد خانه اش شد، یونگی از دیدن این صحنه لبخند محویی روی لب هاش اومد و بعد به سمت خونه اش حرکت کرد.....
هپییی ۱۰۰ تایی مون ایشالا که زودتر بریم بالاتر دوباره مرسی ازتون که دوباره خواستید فالوم کنید و فیک هامو بخونید راستی این فیک چیز زیادی نمونده تا اخرش بعد اون همه باهم تصمیم میگیریم چه فیکی بزارم واستون💗💜
Part ¹³
جیمین همانطور که دست یونگی را گرفته بود ارام سرش را بالا اورد و به چشم های سیاه و ستاره ای یونگی خیره شد و بعد زمزمه کرد
« من همیشه فکر میکردم باریستا بودن ...یعنی...یعنی کار کردن و قهوه درست کردن...اما الان حس میکنم که ،قهوه درست کردن همون لحظه ای که تو با کلماتت، قلب من رو لمس میکنی»
همان لحظه همان ثانیه یونگی احساس کرد قلبش تند تر و تند تر میزند، یونگی دست جیمین را اروم نه جوری که درد داشته باشه دست جیمین را فشار داد،در ان لحظه دیگر نه نویسنده ای بود که از دنیا فرار میکرد، نه باریستایی که فقط تماشاگر زندگی بود انها هردو در یک فصل جدید بودن فصلی که دیگر با tinta (جوهر) نوشته نمیشد،بلکه اینبار با تپش قلب هایی نوشته می شد که بلاخره،
طعم اصلی زندگی رو پیدا کرده بودند
بیرون از کافه، باران شبانه ارام شروع به باریدن کرد، و هر قطره اروم روی برگ درختان، شیشه ها، ماشین ها، آسفالت خیابان می افتاد، اما در ان کافه ی کوچک و قدیمی، در گوشه ای کوچیکش، تنها چیزی که حس میشد، گرمای بی نهایت و بی پایان یک شروع تازه بود
کمی بعد که هردو مشغول صبحت بودن، ناگهان یونگی ارام اسم «جیمین » رو به زبون اورد، جیمین با حالتی کمی سوالی و خونسردی به یونگی نگاه کرد، یونگی ارام از زیر میز یه پاکت که روش اسم برندی از جواهرات بود نوشته شده بود رو بالا اورد و نزدیک به جیمین روی میز گذاشت، جیمین با تعجب به پاکت نگاه کرد و بعد به یونگی نگاه کرد و با تعجب پرسید
«امم...این چیه؟»
«خب....اینو واسه تو خریدم بخاطر اینکه..بهم کمک کردی...شدی منبع الهامم...با هر قطره وانیل که توی قهوه ام میریختی دنیامو شیرین و زیبا کردی....بهم فهموندی که دنیا زیبایی های خودشو داره »
یونگی مکث کوتاهی کرد و بعد ادامه داد
«این تنها کاری که میتونستم واست بکنم....تنها راهی به ذهنم رسید که باهاش..بتونم ازت تشکر کنم....ازت ممنونم »
کمی بعد جیمین کادوی یونگی رو ازش قبول کرد و بهش گفت که هر وقت به کمک یا ایده ای نیاز داشت ازش کمک بخواهد، شب بود باران کم کم میبارید جیمین و یونگی هردو با هم از کافه خارج شدن که متوجه باران شدن جیمین که با خودش چتری نیاورده بود مجبور شد پیشنهاد یونگی اینکه برسونتش رو قبول کنه، هردو سوار ماشین شده بودند، تنها چیزی که سکوت را میشکست آهنگ ملایم و ارامی بود که پخش میشد، مدت زیادی نگذشت که ماشین توقف کرد و جیمین ارام گفت
«ممنونم که رسوندیم... شب بخیر »
یونگی آرام جواب داد
«منم ازت ممنونم..که دعوتمو قبول کردی...شب توهم بخیر »
جیمین از ماشین پیاده شد و دوان دوان به سمت خانه اش رفت و در را باز کرد، اما قبل از اینکه بره داخل با دست هاش ظریف و کوچیکش از یونگی خداحافظی کرد و بعد وارد خانه اش شد، یونگی از دیدن این صحنه لبخند محویی روی لب هاش اومد و بعد به سمت خونه اش حرکت کرد.....
هپییی ۱۰۰ تایی مون ایشالا که زودتر بریم بالاتر دوباره مرسی ازتون که دوباره خواستید فالوم کنید و فیک هامو بخونید راستی این فیک چیز زیادی نمونده تا اخرش بعد اون همه باهم تصمیم میگیریم چه فیکی بزارم واستون💗💜
- ۸.۷k
- ۲۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط