....پارت هشتم....
part:8
پارت ۸ — شش سال بعد
شش سال بعد...
سئول زیر باران آرامی فرو رفته بود.
خیابانها شلوغ بودند و نور چراغ ماشینها روی آسفالت خیس کش میآمد.
دختری جوان، با یک پاکت سفید در دست، روبهروی یک عمارت بزرگ ایستاده بود.
چند لحظه فقط به ساختمان خیره ماند.
نفس عمیقی کشید.
روی پاکت، فقط یک اسم نوشته شده بود:
سوهی
دستش را محکمتر دور پاکت حلقه کرد.
شش سال...
شش سال بود که حتی اجازه نداشت دختر سورا را ببیند.
شش سال بود که هر بار اسم یونگی میآمد، با خشم و درد به یادش میافتاد.
اما امشب...
چیزی داشت که نمیتوانست نادیدهاش بگیرد.
یک ویدئو.
ویدئویی که بعد از شش سال، به شکلی عجیب به دستش رسیده بود.
سوهی به در بزرگ عمارت نگاه کرد.
آرام زیر لب گفت:
— سورا... اگه این ویدئو واقعاً از طرف توئه، امشب همهچیز رو میفهمم.
زنگ در را فشار داد.
چند ثانیه بعد، در باز شد.
خدمتکار با تعجب به او نگاه کرد.
— بله؟
سوهی کمی مکث کرد.
— من... سوهی هستم.
چهرهی خدمتکار برای لحظهای تغییر کرد.
انگار این اسم را قبلاً شنیده بود.
— خانم سوهی؟
سوهی سر تکان داد.
— باید یونگی رو ببینم.
خدمتکار مردد ماند.
اما قبل از اینکه چیزی بگوید، صدای مردی از داخل عمارت آمد.
صدایی سرد و محکم.
— کیه؟
سوهی همان لحظه خشکش زد.
این صدا را میشناخت.
شش سال گذشته بود...
اما هنوز فراموشش نکرده بود.
یونگی.
خدمتکار کنار رفت.
سوهی وارد شد.
چند قدم جلوتر...
مردی با کت مشکی ایستاده بود.
چهرهاش سردتر از چیزی بود که سوهی به یاد داشت.
یونگی نگاهش کرد.
چند ثانیه سکوت بینشان برقرار شد.
بعد آرام گفت:
— تو اینجا چی کار میکنی؟
سوهی پاکت را بالا آورد.
— این به دست من رسیده.
نگاه یونگی روی پاکت ثابت ماند.
چشمانش برای لحظهای تغییر کرد.
— از کجا آوردیش؟
سوهی جواب نداد.
فقط گفت:
— قبل از اینکه جواب بدی، باید اینو ببینی.
یونگی چند قدم جلو آمد.
سوهی پاکت را محکمتر در دست گرفت.
— این از طرف سوراست.
یونگی همانجا ایستاد.
برای اولین بار در شش سال گذشته...
نام سورا باعث شد چهرهی همیشه سردش درهم بشکند.
— چی گفتی؟
سوهی آرام تکرار کرد:
— این ویدئو... از طرف سوراست.
سکوت سنگینی عمارت را پر کرد.
و هیچکدامشان نمیدانستند...
همین پاکت قرار است زندگی هر دویشان را برای همیشه تغییر دهد.
ادامه دارد....🌙
اسلاید ۲و۳ عمارت و نامه
#فیک#رمان
پارت ۸ — شش سال بعد
شش سال بعد...
سئول زیر باران آرامی فرو رفته بود.
خیابانها شلوغ بودند و نور چراغ ماشینها روی آسفالت خیس کش میآمد.
دختری جوان، با یک پاکت سفید در دست، روبهروی یک عمارت بزرگ ایستاده بود.
چند لحظه فقط به ساختمان خیره ماند.
نفس عمیقی کشید.
روی پاکت، فقط یک اسم نوشته شده بود:
سوهی
دستش را محکمتر دور پاکت حلقه کرد.
شش سال...
شش سال بود که حتی اجازه نداشت دختر سورا را ببیند.
شش سال بود که هر بار اسم یونگی میآمد، با خشم و درد به یادش میافتاد.
اما امشب...
چیزی داشت که نمیتوانست نادیدهاش بگیرد.
یک ویدئو.
ویدئویی که بعد از شش سال، به شکلی عجیب به دستش رسیده بود.
سوهی به در بزرگ عمارت نگاه کرد.
آرام زیر لب گفت:
— سورا... اگه این ویدئو واقعاً از طرف توئه، امشب همهچیز رو میفهمم.
زنگ در را فشار داد.
چند ثانیه بعد، در باز شد.
خدمتکار با تعجب به او نگاه کرد.
— بله؟
سوهی کمی مکث کرد.
— من... سوهی هستم.
چهرهی خدمتکار برای لحظهای تغییر کرد.
انگار این اسم را قبلاً شنیده بود.
— خانم سوهی؟
سوهی سر تکان داد.
— باید یونگی رو ببینم.
خدمتکار مردد ماند.
اما قبل از اینکه چیزی بگوید، صدای مردی از داخل عمارت آمد.
صدایی سرد و محکم.
— کیه؟
سوهی همان لحظه خشکش زد.
این صدا را میشناخت.
شش سال گذشته بود...
اما هنوز فراموشش نکرده بود.
یونگی.
خدمتکار کنار رفت.
سوهی وارد شد.
چند قدم جلوتر...
مردی با کت مشکی ایستاده بود.
چهرهاش سردتر از چیزی بود که سوهی به یاد داشت.
یونگی نگاهش کرد.
چند ثانیه سکوت بینشان برقرار شد.
بعد آرام گفت:
— تو اینجا چی کار میکنی؟
سوهی پاکت را بالا آورد.
— این به دست من رسیده.
نگاه یونگی روی پاکت ثابت ماند.
چشمانش برای لحظهای تغییر کرد.
— از کجا آوردیش؟
سوهی جواب نداد.
فقط گفت:
— قبل از اینکه جواب بدی، باید اینو ببینی.
یونگی چند قدم جلو آمد.
سوهی پاکت را محکمتر در دست گرفت.
— این از طرف سوراست.
یونگی همانجا ایستاد.
برای اولین بار در شش سال گذشته...
نام سورا باعث شد چهرهی همیشه سردش درهم بشکند.
— چی گفتی؟
سوهی آرام تکرار کرد:
— این ویدئو... از طرف سوراست.
سکوت سنگینی عمارت را پر کرد.
و هیچکدامشان نمیدانستند...
همین پاکت قرار است زندگی هر دویشان را برای همیشه تغییر دهد.
ادامه دارد....🌙
اسلاید ۲و۳ عمارت و نامه
#فیک#رمان
- ۶.۵k
- ۲۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط