𝐒𝐥𝐚𝐯𝐞 /برده/

𝐒𝐥𝐚𝐯𝐞 /برده/
𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟏𝟏𝟔


پیرهن آستین کوتاه ورزشی پوشیده بود که عضلات بازوهاشو به نمایش میذاشت.
عرق از پیشونیش روی گونه هاش می غلتید و نفس نفس میزد..با هر مشتی که به کیسه میکوبید تموم خشم و انرژیش رو بیرون میریخت.
موهاش، همون موهای بلند و آشفته‌اش بود. چشماش،همون چشمای نافذش..
چشمایی که دو ماه پیش درست قبل از اینکه پیشنهاد ازدواجش رو رد کنم پر از امید و عشق بودن.

تهیونگ هنوز متوجه حضورم نشده بود.
یه لحظه مکثی کردم.تردید مثل خوره به جونم افتاد..
حق داشتم که اینجا باشم؟ بعد از اون همه دردی که بهش وارد کرده بودم؟ اما باید میدیدمش.

نفس عمیقی کشیدم و بوی آهن زنگ زده رو تو ریه هایم حس کردم.
ا.ت: تهیونگ..
صدام به سختی از گلوم خارج شد.

یهو مشتش رو متوقف کرد..صدای ضربه قطع شد و سکوتی سنگین ایجاد شد..
به آرومی برگشت..چشماش مهربون بود ولی حالا تو اونها رگه هایی از درد و دلخوری دیده می شد..

صداش متعجب و کمی خشک بود.
تهیونگ:ا.ت..اینجا چیکار میکنی؟

به سمتش قدم برداشتم..قدم‌هایی لرزون و نامطمئن..
ا.ت: من..باید باهات حرف بزنم.

تهیونگ دستاش رو پایین انداخت و به سمت یه صندلی فلزی کنار رینگ رفت و نشست..
تهیونگ: درباره چی؟
لحنش سرد بود..اما تو اون عمق یه حس بی قراری رو حس می کردم.

بغضی گلوم رو گرفت سرم رو پایین انداختم.

ا.ت: من..برای همه چیز متاسفم تهیونگ..
برای دوماه پیش..برای اینکه قلبت رو شکستم..برای اینکه بهت آسیب زدم..

تهیونگ سکوت کرد..فقط صدای نفسهای سنگینش شنیده میشد.
سرمو بلند کردم چشمام پر از اشک شد.
ا.ت: من..من اون موقع نمیتونستم.. نمیتونستم اونجوری که تو میخواستی دوستت داشته باشم تو برای من همیشه مثل برادرم بودی تهیونگ..کسی که نجاتم داد..بهم زندگی بخشید..وقتی هیچ کسی رو نداشتم تو به من جای خواب داده بودی. به من بوکس یاد دادی بهم یاد دادی که چطوری از خودم دفاع کنم..من میدونستم تو لایق یه عشق کامل و بدون شرط هستی و من..من نمی تونستم اون رو بهت بدم.

اشکام از چشمام سرازیر شدن و گونه هام رو خیس کردن..

تهیونگ از جاش بلند شد و به سمتم اومد. چشماش پر از حسرت بود.

تهیونگ: ا.ت..من میدونستم که تو زخم هایی داری من میخواستم کمکت کنم میخواستم کنارت باشم.
صداش نرم تر شده بود اما تو صداش تلخی ای عمیق وجود داشت.

تهیونگ:فقط یه فرصت میخواستم.

ا.ت:می دونم...
هق هقم بلندتر شد..
ا.ت: و این کاریه که همیشه به خاطرش خودم رو نمیبخشم تو حق داری از من متنفر باشی.

تهیونگ دستش رو بالا آورد و به آرومی اشکهای روی صورتم رو پاک کرد لمس دستش حس آشنایی داشت. اما حالا پر از غمی بود که هرگز فکر نمی کردم بین ما وجود داشته باشه...
تهیونگ:من هیچ وقت ازت متنفر نشدم ا.ت.. فقط دلم شکست،خیلی زیاد...
دیدگاه ها (۶۶)

True Love⑦آخر هفته بعدازظهربهش گفته بودم امروز به جای مطب بر...

سناریو سائه پارت اخر

Forbidden love⑨حالم خیلی بد بود چشمام پر از اشک شده بود و دس...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟒صدای جونگ‌کوک از پشت سرشون بو...

⚠️عکس عوض شده⚠️P27عروس فراری تا وقتی ا/ت بخواد حرفش رو تموم ...

فیک تهیونگ

جرئتی که حقیقت شدپارت ۴بازی ادامه پیدا کرد. چون دوستا فکر می...

سناریو جدید

یونگی ویوکانگ لی رفت بیرون معلوم بود ا/ت میخواد گریه کنه آخی...

واکنش پسرای توکیو ریونجرز اگه بهشون اعتراف کنی عاشقشی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط