جادوی سیاه
جادوی سیاه
پارت یازده
سعی کردم استرسم رو نشون ندم صدامو صاف کردم و گفتم:اوهو ریدل کوچولوی ما این وقت شب اینجا چیکار میکنه.
با خودم فکر کردم شاید با گفتن ریدل کوچولو زیادروی کرده باشم اما مهم نیست از قدیم گفتن بهترین دفاع حمله است.
مشخص بود که عصبی شده گفت:اولا ریدل کوچولو نه آقای ریدل دوما اصن خودت اینجا چیکار داری.بلک کوچولو!
گفتم:به تو هیچ ربطی نداره ریدل کوچولو
درضمن هیچ از آدمای فوضولی مثل تو خوشم نمیاد پس دیگه تو کار من دخالت نکن.
با پوزخند گفت:دستور هم میدی بلک کوچولو بنظرم بهتره بیشتر مواظب خودت باشی با این روندی که تو در پیش گرفتی آخرش سر از همون جایی در میاری که پدر و مادرت در آوردن.
این بار دیگه واقعا عصبیم کرده بود من همیشه با همه ی دانش اموزان هاگوارتز خصوصا متیو و دراکو مشکل داشتم ولی هیچوقت هیچکس جرعت نداشت درمورد پدر مادرم صحبت کنه با خودم فکر کردم نکنه فهمیده از پیش پدرم برمیگردم ترس وجودمو برداشت اما نه نه نباید جلوی این ریدل کوچولو کم میآوردم با صدایی عصبی و لرزان گفتم:حداقل پدرم ولدمورت نیست.
و بعد محکم بهش تنه زدم و رفتم
اصن حقش بود اروم رفتم توی خوابگاه دخترونه ی اسلایترین لباسامو عوض کردم و رفتم توی تختم که بخوابم.
سیریوس:چ...چط..چطو......چطور...چطوری چطوری تونستی این کارو بکنی؟چطوری تونستی اینکارو با من بکنی با دخترمون؟
چطوری انقد عوضی هستی؟
کاترین:چ..چ ..چطوری ههه نگاش کن حتی نمیتونی حرف بزنی.اوه سیریوس ببخشید ولی حتی بابت کاری که کردم متاسف هم نیستم.به هر حال من کاترین ام کاترین ریدل.
سیریوس:تو منو گول زدی تو هممونو گول زدی.
کاترین :آره این کار همیشگیمه گول زدن آدمای ضعیف و احساسی مثل تو واسه من مثل یه تفریح ساده است
سیریوس اواداکداورایی به سمت کاترین فرستاد اما کاترین جا خالی داد و بعد در میان دود های سیاهی غیب شد
همون لحظه از خواب پریدم
نفس نفس میزدم و عرق کرده بودم این دیگه چه خوابی بود
همون لحظه صدای پنسی رو شنیدم که میگفت چقدر تو میخوابی هیلی بهتره زودتر آماده شی وگرنه دیرت میشه
با لحنی بی حوصله گفتم:از تو نظر نخواستم پس دهنتو ببند
پنسی:وا چته توام.
اهمیتی بهش ندادم و بلند شدم و شروع کردم به حاضر شدن
کل روز فکرم درگیر حرفای پدرم و خوابی که دیده بودم بود و هیچ توجهی به کلاس نداشتم که یهو پروفسور اسنیپ با کتاب کوبید روی میزم از دنیای افکار ام بیرون اومدم بهش نگاه کردم پروفسور گفت:مثل اینکه دوشیزه بلک فکر میکنه نیازی به توجه کردن به درسمون نداره مجازات میشی دوشیزه بلک، شنبه بیا به دفتر من.
گفتم:چرا؟
گفت:چون قراره مجازات بشی.
گفتم:اونو فهمیدم چرا قراره مجازات بشم؟
با پوزخند گفت:چون به درس توجه نکردی.
گفتم:من کاری رو کردم که دانش آموز مورد علاقه اتون دراکو مالفوی همیشه انجام میده اگه قراره من مجازات بشم اون هم هر جلسه باید تنبیه بشه.
همهمه ی بچه ها کل کلاس رو گرفت اسنیپ دوباره دستشو روی میز کوبید و
گفت:جلوی زبونتو بگیر دوشیزه بلک
تحمل حرف های اسنیپ رو نداشتم کیف و وسیله هامو برداشتم و سریع از کلاس رفتم بیرون .
وقت ازاد
کلاس آخر هم تموم شد و تا فردا وقتمون ازاد بود رفتم توی محوطه قلعه چشمم به جمعیت زیادی خورد که دایره ایی جمع شده بودن رفتم نزدیک تر اه اون ریدل و مالفوی دوباره شو راه انداخته بودن و داشتن هری و دوستاشو مسخره میکردن خواستم برم که یهو متیو دستمو گرفت و گفت:خجالت نکش بیا این وسط ببینم حال دختر سیریوس بلک و کاترین ریدل چطوره؟چه خبر از پدر قاتل و فراریت؟
یهو کنترلمو از دست دادم برگشتم و یه مشت محکم زدم تو صورت متیو ریدل و گفتم:بنظرم تک پسر ولدمورت نباید این حرفا رو بزنه.
همهمه ی دانش اموزان محوطه رو پر کرده بود که دراکو جلو اومد محکم مچ دستمو گرفت و گفت:چه مرگته؟
دستشو پیچوندم یقشو گرفتم و گفتم:فکر نکنم به تو مربوط باشه.
بعدم راهمو کشیدم بهش تنه زدم و رفتم.
شب
کل روز منتظر بودم که شب بشه و دوباره بتونم برم پیش پدرم، با وجود حرف هایی که دیشب زده بودیم هنوز هم خیلی ازش سوال داشتم درمورد مادرم ، علامت مرگ خواری روی دستم و خیلی چیزای دیگه.
باید میفهمیدم باید همه چی رو میفهمیدم
#رمان #هری_پاتر #جادوی_سیاه #معرفی #دراکو_مالفوی #متیو_ریدل #تام_ریدل #ولدمورت #دامبلدور #سیریوس_بلک #ریموس_لوپین #سوروس_اسنیپ #معرفی #کرکتر
پارت یازده
سعی کردم استرسم رو نشون ندم صدامو صاف کردم و گفتم:اوهو ریدل کوچولوی ما این وقت شب اینجا چیکار میکنه.
با خودم فکر کردم شاید با گفتن ریدل کوچولو زیادروی کرده باشم اما مهم نیست از قدیم گفتن بهترین دفاع حمله است.
مشخص بود که عصبی شده گفت:اولا ریدل کوچولو نه آقای ریدل دوما اصن خودت اینجا چیکار داری.بلک کوچولو!
گفتم:به تو هیچ ربطی نداره ریدل کوچولو
درضمن هیچ از آدمای فوضولی مثل تو خوشم نمیاد پس دیگه تو کار من دخالت نکن.
با پوزخند گفت:دستور هم میدی بلک کوچولو بنظرم بهتره بیشتر مواظب خودت باشی با این روندی که تو در پیش گرفتی آخرش سر از همون جایی در میاری که پدر و مادرت در آوردن.
این بار دیگه واقعا عصبیم کرده بود من همیشه با همه ی دانش اموزان هاگوارتز خصوصا متیو و دراکو مشکل داشتم ولی هیچوقت هیچکس جرعت نداشت درمورد پدر مادرم صحبت کنه با خودم فکر کردم نکنه فهمیده از پیش پدرم برمیگردم ترس وجودمو برداشت اما نه نه نباید جلوی این ریدل کوچولو کم میآوردم با صدایی عصبی و لرزان گفتم:حداقل پدرم ولدمورت نیست.
و بعد محکم بهش تنه زدم و رفتم
اصن حقش بود اروم رفتم توی خوابگاه دخترونه ی اسلایترین لباسامو عوض کردم و رفتم توی تختم که بخوابم.
سیریوس:چ...چط..چطو......چطور...چطوری چطوری تونستی این کارو بکنی؟چطوری تونستی اینکارو با من بکنی با دخترمون؟
چطوری انقد عوضی هستی؟
کاترین:چ..چ ..چطوری ههه نگاش کن حتی نمیتونی حرف بزنی.اوه سیریوس ببخشید ولی حتی بابت کاری که کردم متاسف هم نیستم.به هر حال من کاترین ام کاترین ریدل.
سیریوس:تو منو گول زدی تو هممونو گول زدی.
کاترین :آره این کار همیشگیمه گول زدن آدمای ضعیف و احساسی مثل تو واسه من مثل یه تفریح ساده است
سیریوس اواداکداورایی به سمت کاترین فرستاد اما کاترین جا خالی داد و بعد در میان دود های سیاهی غیب شد
همون لحظه از خواب پریدم
نفس نفس میزدم و عرق کرده بودم این دیگه چه خوابی بود
همون لحظه صدای پنسی رو شنیدم که میگفت چقدر تو میخوابی هیلی بهتره زودتر آماده شی وگرنه دیرت میشه
با لحنی بی حوصله گفتم:از تو نظر نخواستم پس دهنتو ببند
پنسی:وا چته توام.
اهمیتی بهش ندادم و بلند شدم و شروع کردم به حاضر شدن
کل روز فکرم درگیر حرفای پدرم و خوابی که دیده بودم بود و هیچ توجهی به کلاس نداشتم که یهو پروفسور اسنیپ با کتاب کوبید روی میزم از دنیای افکار ام بیرون اومدم بهش نگاه کردم پروفسور گفت:مثل اینکه دوشیزه بلک فکر میکنه نیازی به توجه کردن به درسمون نداره مجازات میشی دوشیزه بلک، شنبه بیا به دفتر من.
گفتم:چرا؟
گفت:چون قراره مجازات بشی.
گفتم:اونو فهمیدم چرا قراره مجازات بشم؟
با پوزخند گفت:چون به درس توجه نکردی.
گفتم:من کاری رو کردم که دانش آموز مورد علاقه اتون دراکو مالفوی همیشه انجام میده اگه قراره من مجازات بشم اون هم هر جلسه باید تنبیه بشه.
همهمه ی بچه ها کل کلاس رو گرفت اسنیپ دوباره دستشو روی میز کوبید و
گفت:جلوی زبونتو بگیر دوشیزه بلک
تحمل حرف های اسنیپ رو نداشتم کیف و وسیله هامو برداشتم و سریع از کلاس رفتم بیرون .
وقت ازاد
کلاس آخر هم تموم شد و تا فردا وقتمون ازاد بود رفتم توی محوطه قلعه چشمم به جمعیت زیادی خورد که دایره ایی جمع شده بودن رفتم نزدیک تر اه اون ریدل و مالفوی دوباره شو راه انداخته بودن و داشتن هری و دوستاشو مسخره میکردن خواستم برم که یهو متیو دستمو گرفت و گفت:خجالت نکش بیا این وسط ببینم حال دختر سیریوس بلک و کاترین ریدل چطوره؟چه خبر از پدر قاتل و فراریت؟
یهو کنترلمو از دست دادم برگشتم و یه مشت محکم زدم تو صورت متیو ریدل و گفتم:بنظرم تک پسر ولدمورت نباید این حرفا رو بزنه.
همهمه ی دانش اموزان محوطه رو پر کرده بود که دراکو جلو اومد محکم مچ دستمو گرفت و گفت:چه مرگته؟
دستشو پیچوندم یقشو گرفتم و گفتم:فکر نکنم به تو مربوط باشه.
بعدم راهمو کشیدم بهش تنه زدم و رفتم.
شب
کل روز منتظر بودم که شب بشه و دوباره بتونم برم پیش پدرم، با وجود حرف هایی که دیشب زده بودیم هنوز هم خیلی ازش سوال داشتم درمورد مادرم ، علامت مرگ خواری روی دستم و خیلی چیزای دیگه.
باید میفهمیدم باید همه چی رو میفهمیدم
#رمان #هری_پاتر #جادوی_سیاه #معرفی #دراکو_مالفوی #متیو_ریدل #تام_ریدل #ولدمورت #دامبلدور #سیریوس_بلک #ریموس_لوپین #سوروس_اسنیپ #معرفی #کرکتر
- ۸.۵k
- ۰۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط