{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

گیووین

به اندازه همه ستاره های تو چشات دوست دارم!
گیووین/ا.ت
P:2

در اتاقش رو بست و رفت سمت میز تحریرش و دوباره مشغول تمرین شد..
15 دقیقه با صدای تقه در به خودش اومد و از ذهنش که الان پر از مسئله های ریاضی بود اومد بیرون..

گیووین: بیا داخل

در باز شد و هیکل مردونه پدرش تو چهارچوب در نمایان شد..

بابای گیووین: یکم وقت داری باهم حرف بزنیم؟
گیووین: آره بیاید داخل

بابای گیووین رفت داخل و در رو پشت سرش بست..
رفت سمت تخت گیووین و روش نشست..

بابای گیووین: بیا اینجا پیشم بشین

گیووین رفت سمت باباش و کنارش نشست..

بابای گیووین: میدونم حرفی که سر میز ناهار زدم خیلی غیر منتظره بود و خب تورو شوکه کرد
-مطمئنم قبلا هم صحبت های منو عمو لی رو درمورد خودت و ا.ت شنیده بودی و از این موضوع شگفت زده نشدی درسته؟
گیووین: بله درسته موضوع این نبود
بابای گیووین: خب بهم بگو موضوع چیه؟
-به نظر میاد از این موضوع ناراحتی
گیووین: ناراحت که هستم آره
بابای گیووین: خب دلیلش رو بهم بگو!
-تو دلت نمیخاد با ا.ت ازدواج کنی؟
گیووین: چرا دلم میخاد اون دختر خیلی خوبیه ولی اگه اون نخاد چی؟
-من دلم نمیخاد اون زمانی که بزرگتر شد مجبور به ازدواج با من بشه!
بابای گیووین: تو از این موضوع نگران و ناراحتی؟
گیووین: اوهوم
بابای گیووین: خب این یعنی تو واقعا دوسش داری
-هنوز بچه‌ای اما زمانی که بزرگتر بشی این احساس قوی تر میشه
گیووین: من دوسش دارم؟
-اما اگه اون منو نخاد چی؟
بابای گیووین: اینو تو زمانی متوجه میشی که بزرگتر بشی
گیووین: باشه
-منتظر میمونم و زمانی که احساس کنم اون منو نمیخاد ازش دور میشم
بابای گیووین: خوبه
-تو پسر‌ خوبی هستی
مامان گیووین: گیووین بیا بیرون ا.ت اومده(با صدای بلند)
بابای گیووین: اوه شنیدی اون گفت ا.ت اومده پس زود برو پیشش و منتظرش نزار
گیووین: ولی من فردا امتحان دارم
بابای گیووین: امتحانت مهمتره یا ا.ت؟
گیووین: ایبابا خیلی خب رفتم

گیووین از اتاقش رفت بیرون و با ا.ت که یه پیراهن صورتی قشنگ پوشیده و موهاشو گوجه‌ای بالا سرش بسته بود مواجه شد..
نمیدونست چی بگه چون اون دختر کوچولو واقعا قشنگ و دوست داشتنی شده بود..

ا.ت با دیدن گیووین خوشحال شد و با قدم های تندی رفت سمتش..
یه ظرف شیشه‌ای کوچیک دستش بود..
اون طرف رو گرفت جلوی گیووین و بهش گفت:
ا.ت: اوپا می‌دونم فردا امتحان داری ولی خب دلم نیومد اینا رو تنهایی بخورم
-برای همین به مامانم گفتم نصفشون کنه
-نصفشو واسه تو آوردم نصشفم واسه خودم نگه داشتم
گیووین: خیلی ممنون ولی این چیه؟
ا.ت: انبه!
-تو انبه خیلی دوست داری برای همین برات آوردم

با شنیدن کلمه «انبه» چشاش برق زد..
خیلی راحت میشد قلب تو چشاش رو دید..
گیووین ظرف رو از ا.ت گرفت و دوباره تشکر کرد..
ا.ت داشت برمیگشت که با شنیدن صدای گیووین برگشت سمتش..

گیووین: میگم
-حالا که انقد زحمت کشیدی و اینو تا اینجا آوردی میخای پیشم بمونی تا باهم اینارو بخوریم؟
-این برای من خیلی زیاده نمیتونم همشو بخورم پس بیا باهم بخوریمشون!
ا.ت: ولی تو که فردا امتحان داری!
گیووین: آره ولی من بیشترش رو خوندم فقط یکمش مونده که اونم بعدا میخونم
-حالا میای؟
ا.ت: خب اگه بیشتر رو خوندی باشه
گیوووین: خیلی خب پس بیا بریم

ا.ت رفت سمتش و همراهش وارد اتاق شد..
ا.ت با دیدن بابای گیووین خوشحال شد و رفت سمتش و محکم بغلش کرد..

ا.ت: عمو خیلی وقته نیومدی خونمون دلم برات تنگ شده بود
بابای گیووین: درسته
-خیلی وقته که همو ندیده بودیم
-ببخشید دختر قشنگم این مدت منو بابات خیلی درگیر کارای شرکت بودیم
ا.ت: اشکالی نداره عمو مهم اینه که الان دیدمت
بابای گیووین: خیلی ممنون که درک میکنی
-خب حالا من میرم بیرون شما بازیتونو بکنید
-مراقب هم باشید
گیووین: چشم

بابای گیووین رفت بیرون و ا.ت و گیووین رفتن رو تخت نشستن و باهم انبه خوردن..

گیووین: میگم ا.ت
ا.ت: بله؟(درحالی که داره انبه میخوره)
گیووین: میخای بریم بیرون بازی کنیم
ا.ت: چی بازی کنیم؟
گیووین: نمیدونم هرچی تو بخای
ا.ت: نوچ
گیووین: چی؟
ا.ت: بشین درست رو بخون
گیووین: چیی نه نمیخام بعدا میخونم
ا.ت: نخیرم همین الان بشین بخون
گیووین: اخه چراا
ا.ت: چون چ چسبیده به را
-بلند شو ببینم
گیووین: خب من درس بخونم تو چیکار کنی؟
ا.ت: من میشینم نگا میکنم(عررر چه عاشقانه🥹😭)
گیووین: عاا اونجوری نمیتونم بخونم بچه
ا.ت: خب من میشینم کنارت برا من توضیح بده بهتر یاد بگیری
گیووین: خب باشه این بهتره
-بیا اینجا بشین
ا.ت: باش اومدم

ا.ت رفت کنارش رو صندلی نشست..
گیووین مشغول توضیح دادن شدن..
ا.ت با اینکه متوجه نمیشد اما با دقت گوش میداد و نگاهش میکرد..
یکم بعد توضیح دادن تموم شد..
گیووین به ا.ت نگاه کرد و بهش گفت تا حالا برن بازی کنن..
دیدگاه ها (۱۰)

پرش زمانی 1 روز قبل عروسیویو ا. ت امروز باید با کوک برم خرید...

True Love②⑦یونی: ا/تا/ت: بله یونی: چرا خودت رو گول میزنیا/ت:...

تکپارتی جونگ کوک

(دلداده) (یک ساعت بعد )یک ساعت فقط داشتم با خودم ور میرفتم ک...

یونگی ویوکانگ لی رفت بیرون معلوم بود ا/ت میخواد گریه کنه آخی...

سناریو مایکی پارت اخر

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط