Name: بزرگترین اشتباه من

part: 2
♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆
بندر یوکوهاما - عصر

نور غروب خورشید کم‌کم داره رنگ می‌گیره و آسمون رو به قرمزی می‌بره. سورا، بعد از اینکه از بیمارستان بیرون اومده و کمی دلش آروم گرفته، تصمیم می‌گیره یه چرخی توی بندر بزنه. صدای موج‌ها همیشه براش آرامش‌بخش بوده. همینطور که داره قدم می‌زنه و به حرف های استاد مرحومش فکر می‌کنه، یهو صداهای بلند و نگران‌کننده‌ای از یه کوچه پشتی به گوشش می‌رسه. کنجکاوی بهش غلبه می‌کنه و آروم میره سمت صدا.

چند نفر اونجا ایستادن، دو نفرشون خیلی جلب توجه می‌کنن. یکی یه مرد قد کوتاه با موهای نارنجی که انگار خیلی عصبانیه و با یکی دیگه داره صحبت می‌کنه. اون یکی هم یه زن زیبا با لباس‌های سنتی ژاپنی که نگاهش خیلی نافذه. سورا از دور فقط می‌تونه ببینه که دارن صحبت می‌کنن و صداهاشون اما... کلمات "مافیا" و "پورتومافیا" توی هوا معلقه.

*«مافیا؟!»* سورا توی دلش غش و ضعف می‌ره. *«وای خدا، اینا دیگه کین؟ این مرده موهاش چه رنگیه... انگار یه نقاشی فانتزیه.»* سریع صورتش رو از توی کوچه می‌کشه بیرون. *«نه بابا، الانه که یهو بیان اینور منو گیر بندازن. این آدم‌ها خیلی خطرناک به نظر میان. بهتره سریع از اینجا دور شم.»* ضربان قلبش تندتر شده. بدون اینکه دیگه به اطراف نگاه کنه، تند تند از اونجا فاصله می‌گیره و مسیر خونه رو در پیش می‌گیره.

توی راه، همینطور که داشت فکر و خیال می‌کرد و سعی می‌کرد اون صداها رو از سرش بیرون کنه، ناخودآگاه وارد یه کوچه دیگه میشه که برای رسیدن به خونه‌اش یه جور میانبر محسوب میشه. ناگهان چشمش به یه نفر می‌افته که گوشه دیوار افتاده. یه پسری که موهای مشکی بلندش روی صورتش ریخته و یه کت مشکی بلند تنشه که به نظر میاد پاره شده و خونیه. نفس نفس می‌زنه و معلومه که حالش خیلی بده.

سورا باورش نمیشه. *«یا خدا! این دیگه کیه؟ اینجوری افتاده اینجا؟»* بدون معطلی، با وجود ترس و نگرانی که هنوز توی دلش مونده بود، به سمتش میره. *«هی! خوبی؟»* وقتی جوابی نمی‌گیره، با احتیاط بیشتر نزدیک میشه. *«وای خدای من، چه زخم بزرگی داره.»* دیگه تردید نمی‌کنه. *«باید ببرمت بیمارستان.»*

با کلی سختی، اون پسر رو به سختی بلند می‌کنه و به سمت بیمارستان می‌بره. توی آمبولانس اورژانسی بیمارستان، بعد از اینکه سورا رو می‌شناسند، بهش اجازه میدن که کار رو ادامه بده. اون پسر رو روی تخت می‌گذارن و سورا با عجله شروع به معاینه می‌کنه.

*«گلوله خورده... و انگار سمّیه. وای، این یکی دیگه چقدر بد زخمی شده.»* با نهایت تمرکز و مهارتش، دست به کار میشه. یه جراحی دقیق و طولانی حدود دو ساعته رو آغاز می‌کنه تا گلوله رو دربیاره و سم رو خنثی کنه. بعد از اتمام موفقیت‌آمیز جراحی، وضعیتش رو تثبیت می‌کنه و دستور بستری شدنش رو میده.

همینطور که سورا دست‌هاش رو می‌شوره و سعی می‌کنه از هیجان اون اتفاق نفس عمیقی بکشه، ناگهان گوشی موبایلش زنگ می‌خوره. صفحه گوشی رو که نگاه می‌کنه، می‌بینه که شماره ناشناسه.

*«شماره ناشناس؟ الان دیگه کی زنگ می‌زنه؟»* با یه حس کنجکاوی و کمی استرس، گوشی رو جواب میده...
دیدگاه ها (۳)

شاهکاری به نام دروغ

ارش پیر_arashpir

قسمت دوم: شبِ سرنوشت‌سازمکان: حاشیه استخرِ لوکسِ پشت‌بام هتل...

موضوع :  وقتی که دلش برات تنگ میشه .*****نامجون **کاغذها رو ...

موضوع :  وقتی که دلش برات تنگ میشه .*****نامجون **کاغذها رو ...

💢توی روسیه یه محقق داشته توی "موسسه تحقیقاتی ضد طاعون" آزمای...

قسمت اول: اولین جرقهمکان: کافه‌ای دنج و بارانی در سئول، درست...

#سناریو وقتی بازوشو گاز میگیریمنامجون: اول خشکش می‌زنه و با ...

...ㅤㅤㅤㅤㅤㅤ‎──‎ ꫂ᭪݁ ──────────────مثل آخرین برگ‌های پاییز که ف...

**پارت ۱۸**در با صدایِ انفجاری باز شد و نورِ تندِ چراغ‌هایِ ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط