{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نگران نباش برو

نگران نباش برو

من تنها نیستم

تنهایی هست ، دلتنگی هم قول آمدن داده

غروب هم هست

من می میرم ، تو برو نگران من نباش







بدهکار هیچکس نیستم

جز همین ماه که تو را مدام به یادم می آورد





هر پنجره ای زیباست نازنین

اگر تو میان قاب آن طلوع کنی





ﺑﺎﺯ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺳﻴﮕﺎﺭ ﻭ ﻳﺎﺩ ﺗﻮ ﺟﻔﺖ ﺷﺪﻩ ﺍﻧﺪ

ﭘﮏ ﻣﻴﺰﻧﻢ ﺑﻪ ﺳﻴﮕﺎﺭﻡ

ﺩﻟﻢ ﺩﻭﺩ ﻣﻴﺸﻮﺩ





گله ای ازت نمی کنم

همین که می دانم دیگر کسی به انداره ی من

تو را دوست نخواهد داشت کافیست





وقتی گریه میکنی زیباتر می شوی اما تو بخند

من به همان زیبا که تر نیست عاشقم





از وقت سحر تا دل شب یاد توام

در سوختن از آتش تب یاد توام

با عشق تو زندگی همی خواهم کرد

آن لحظه که جان رسد به لب یاد توام





غافل از اینکه داشتن تو

قشنگترین بهانه ام شد





عشق برای یک مرد فقط صفحه ای از کتابه

ولی برای یک زن تموم تاریخ زندگیشه





می پوشانم دلتنگی ام را با بستری از کلمات

اما باز کسی در دلم تو را صدا می زند





سیگارهای تلخ مرا به خواب های شیرین بردند

کاش می توانستم خواب هایم را به تصویر بکشم





همیشه در ریاضیات ضعیف بودم

سالهاست دارم حساب میکنم

چگونه من بعلاوه ی تو ، شد فقط من





دلم فلج میشود وقتی میخوانمت

و تو حتی نمیگویی جانم





دیوانه ایی دیروز از یک ماهی انتظار پرواز داشت

شگفتا مثل این ست که از من بخواهند فراموشت کنم





گاهی میان دستان خالیم

حس میکنم تمام دار و ندارم نگاه توست



شاید با هم بودن سخت تکرار شود

اما به یاد هم بودن را هر لحظه میتوان تکرار کرد







دستت را رو کن

نترس پوچ هم که باشد توی دستان تو گل می شود







زندگی سه چیز است :

اشکی که خشک می شود

لب خندانی که محو می شود

یادی که میماند و فراموش نمی شود
دیدگاه ها (۵)

باید بازیگر شوم ، آرامش را بازی کنم … باز باید خنده را به زو...

خسته ام مثل درخت سروی که سال ها در برابر طوفان ایستاد و روزی...

The White Midnight** — نیمه‌شبِ سپیدPart:4کوک:خب دیگه حالا م...

باباجونمدل را به چه مشغول کنم که نگیرد بهانه تو رادر این هیا...

آدم ها خيلى چيزها را در لايه هاى زيرين وجود خود پنهان میكنند...

نشان سوخته.

007-پنهان در مه - پارت ۸۹

عاشقانه های شبنم درکنارزندگیم

╰•★★ زنـבگے בوبارـہ ★★• 3️⃣╯Ⓟⓐⓡⓣ قرار ن...

همه برای چند دقیقه‌ای، در همان وضعیتِ منجمد و بی‌حرکت، سر جا...

☆تردید☆ پنج ماه از زمانی که دازای اعتراف کرد میگذشت. این پنج...

معرفی رمان

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط