007-پنهان در مه - پارت ۸۹

.....
007-پنهان در مه - پارت ۸۹
.....

ناتسو و آنیا بلافاصله به سمتِ دامیان دویدند. دامیان که هنوز در شوکِ اطلاعاتی بود که شنیده بود، خشکش زده بود و نمی‌دانست چه واکنشی نشان دهد. ناتسو با حرکتی سریع اسلحه یِ یکی از مهاجمان قبلی که روی زمین بود را برداشت و آنیا هم تارهایش را آماده‌یِ حمله کرد.

فضا پر از دود و صدایِ گلوله شد. ناتسو در خطِ مقدم بود، اما تعدادِ دشمنان بیش از حد تصور بود. ناگهان یکی از مهاجمان که از میانِ گرد و غبارِ ناشی از انفجارِ دیوار عبور کرده بود، سلاحش را مستقیماً روی سینه‌یِ دامیان نشانه رفت. دامیان که مات و مبهوت مانده بود، فرصتِ هیچ حرکتی نداشت.
.....

آنیا با دیدنِ مردی که سلاحش را به سمتِ دامیان گرفته بود، بدون لحظه‌ای درنگ دوید. او با یک حرکتِ سریع و با استفاده از تارهایش، سلاح را از دستِ مهاجمِ روبه‌رویش قاپید. می‌خواست بلافاصله تارهایش را به سمتِ مردی که قصدِ شلیک به دامیان را داشت پرتاب کند، اما زمانِ کافی نداشت؛ غریزه بر او غلبه کرد و ناخودآگاه انگشتش روی ماشه لغزید. صدایِ شلیک در فضایِ بسته پیچید و مهاجم نقشِ بر زمین شد.

ناتسو با وحشت به سمتِ خواهرش برگشت: «خواهرررر!»

آنیا در حالی که چشمانش از شوک گشاد شده بود، در آغوشِ دامیان روی زمین افتاد. دامیان که خود نیز از شدتِ ترس و هیجان می‌لرزید، سعی کرد بر خودش مسلط شود و او را محکم در آغوش گرفت: «تو..تو...باید به خودت...بیای!»

اما آنیا صدایش را نمی‌شنید. دستانش به طرزِ وحشتناکی می‌لرزید و چشمانش تنها به نقطه‌ای خیره مانده بود—جایی که مردِ مهاجم غرق در خون روی زمین افتاده بود. ناتسو که دید آن دو دیگر توانِ محافظت از خود را ندارند، خودش را به سمتشان کشاند تا بتواند با مهاجمانی که به سمتشان هجوم می‌آوردند، مقابله کند. دامیان با چهره‌ای برافروخته از خشم به مهاجمان خیره شد و فریاد زد: «چرا خواهرت منو با خودش کشید؟ این آدم ها می خواستن به من آسیب برسونن درسته؟»

ناتسو که درگیرِ نبردی نابرابر با مهاجمان بود، لحظه‌ای متوقف شد و با صدایِ بلند گفت: «چه اینطوری باشه چه نباشه شما باید الان برید، زودباش اونو بردار و برو!»

دامیان که از اطلاعاتِ مبهمِ ناتسو گیج شده بود، با اضطراب پرسید: «من...من اصلا باید کجا برم؟»

ناتسو در ذهنش به آنیا پیام داد: «خواهر کوچولو می‌دونم که صدا رو می‌شنوی، لطفاً برو به سمت اون دریاچه، اونجا یک جای امن هست... لطفاً به یاد داشته باش!»

سپس صدایش را برای دامیان بلندتر کرد: «خواهر کوچولو راهنماییت می‌کنه، فقط برو!»

دامیان دندان‌قروچه‌ای کرد و زیرِ لب گفت: «لعنتی!»
سپس در حالی که آنیا را در آغوش گرفته بود، او را بلند کرد و گفت: «تو باید زنده بمونی! نمی‌خوام این دختر گریه کنه!»

ناتسو لبخندی زد و گفت: «نگران نباش، من به این راحتیا نمی‌میرم!»

دامیان با آنیا در آغوشش، به سمتِ خروجیِ خانه دوید و واردِ فضایی پر از درخت شد، او دندون قروچه ای کرد و گفت:« دوباره یک جنگل دیگه!»

بادِ خنکِ شبانگاهی به صورتِ آنیا برخورد کرد. او همچنان در میانِ بازوانِ دامیان بی‌حرکت بود، اما کم‌کم صدایِ تپشِ قلبِ دامیان—که برخلافِ لرزشِ بدنش، حالا با ریتمی مصمم می‌زد—به گوشش رسید. آنیا به یادِ پیامِ ذهنیِ ناتسو افتاد؛ *دریاچه*.

او آرام پلک زد. گرمایِ وجودِ دامیان و صدایِ نفس‌هایِ تندش، کم‌کم او را از دنیایِ کابوس‌وارِ خون و مرگ بیرون کشید. دستانش که تا چند لحظه پیش مثلِ برگِ پاییزی می‌لرزیدند، حالا با احتیاط، پیراهنِ دامیان را چنگ زدند. آنیا با صدایی که به سختی شنیده می‌شد، زمزمه کرد: « باید...چیکار کنم؟»

پیام ناتسو در ذهنش تکرار شد:«خواهر کوچولو می‌دونم که صدا رو می‌شنوی، لطفاً برو به سمت اون دریاچه، اونجا یک جای امن هست... لطفاً به یاد داشته باش!»

آنیا با صدایی که به سختی شنیده می‌شد، زمزمه کرد: « برو سمتِ چپ...»

دامیان که متوجهِ هشیاریِ دوباره‌ی او شد، بدونِ آنکه سرعتش را کم کند، مسیرش را اصلاح کرد. آنیا سرش را روی سینه‌ی دامیان گذاشت و چشمانش را برای لحظه‌ای بست.

#جاسوس_خانواده #جاسوس_ایکس_خانواده
دیدگاه ها (۲۲)

بچه ها فعلا پارت ها رو مینویسم اگر حمایت بشه ادامه میدم

007-آلما ویسکی - پارت ۵۹

راز هایی که مارا کنار هم آوردند=پارت۲چند روز گذشتلوید و یور ...

✨ **عشق سلطنتی ✨ پارت ۱۰**(عصر همان روز - عمارت دزموند 🏰)دام...

‌سایه های پنهان در شب های گرم فصل ۳ قسمت ۱۲ ساعت ۵ که قرار ب...

پارت۱۵ انیا : بیا بریم دیگه دیر شد دامیان : اوکی من میرسون...

💕 eye and waiting you💕[~part 33~]دامیان : میدونم ... الان کا...

عشقی حقیقی

عشقی حقیقی

عشقی حقیقی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط