پارت چهارم: «سکوت در عمق زخم‌ها»

پارت چهارم: «سکوت در عمق زخم‌ها»
عمارت در سکوت شب فرو رفته بود. بعد از عملیات موفقیت‌آمیز در اسکله، هر دو به پنت‌هاوس برگشته بودند. آندیا لپ‌تاپش را روی میز گذاشته بود و داشت کدهای رمزشده‌ی هارد دیسک به دست آمده از کلاغ‌های سیاه را بازگشایی می‌کرد.

در این میان، کشش عجیبی در فضا جریان داشت؛ تقابل دو انسان که دنیایشان با خشونت، رمز و راز و مرگ عجین شده بود، اما در اعماق روحشان به دنبال چیزی فراتر از قدرت می‌گشتند.

شوگا بدون کت، با پیراهن مشکی تیره و آستین‌های بالا زده، لیوان شیشه‌ای محتوی نوشیدنی را روی میز گذاشت و نگاهی به صفحه‌ی مانیتور آندیا انداخت:

«سرعت رمزگشایی‌ات خوبه. ولی اگر هارد تله‌ی انفجاری دیجیتال داشته باشد، کل سیستم پنت‌هاوس قفل می‌شود.»
آندیا بدون اینکه نگاهش را از مانیتور بردارد، تک‌خنده‌ای مغرورانه کرد:

«تله‌ی دیجیتال؟ آقای مین، من خودم خالق این تله‌هام! نگران سیستم‌هات نباش، بیشتر نگران خودت باش که داری با آتش بازی می‌کنی.»
شوگا نزدیک‌تر آمد؛ آن‌قدر نزدیک که عطر تلخ قهوه و باروت با هوای اطراف آندیا آمیخته شد. دستش را روی لبه‌ی میز گذاشت و خیره به او گفت:

«من از آتش نمی‌ترسم، آندیا. سال‌هاست دارم توش زندگی می‌کنم. تنها چیزی که خطرناکه، عادت کردن به حضور یک نفر دیگه توی این سکوته.»
نگاه آندیا برای لحظه‌ای روی چشمان کشیده و عمیق شوگا ثابت ماند. قلبش ناخودآگاه ضربان تندتری گرفت. این همان لبه‌ی شیشه‌ای بود که از آن می‌ترسید؛ قدم گذاشتن در دنیای مردی که هیچ‌کس نتورسته بود به حریم قلب سنگی‌اش نفوذ کند.

سرش را بالا گرفت و با همان لحن شیطنت‌آمیزیش سعی کرد فضا را بشکند:

«نگران نباش، من موندنی نیستم… مگه اینکه قرارداد ازدواجمون رو با طلا امضا کنی!»
گوشه‌ی لب شوگا به یک لبخند بسیار محو و نادر باز شد؛ لبخندی که چهره‌ی سرد او را به طرز خطرناکی جذاب می‌کرد. اما قبل از اینکه جوابی بدهد، صدای بوق هشدار عجیبی از سیستم امنیتی اصلی بلند شد.

صفحه‌ی مانیتور اصلی قرمز شد و تصویری ناشناس روی صفحه نقش بست. مردی با نگاهی خیره و لبخندی موذیانه از دوربین مداربسته بیرون را نگاه می‌کرد.

صدای خش‌خشی در فضا پیچید:

«مین شوگا… فکر کردی با کشتن چند تا سگ نگهبان کلاغ سیاه، بازی تموم شده؟ عروسیت مبارک، ولی جشن مرگت خیلی نزدیک‌تر از اونی است که فکر کنی…»
فضای اتاق در یک لحظه منجمد شد. شوگا با چشمانی که حالا برق خطرناکی در آن‌ها می‌درخشید، به تصویر خیره شد. بازی وارد مرحله‌ی تازه‌ای شده بود؛ جنگی که دیگر فقط بر سر قلمرو نبود، بلکه پای جان و قلبشان در میان بود.
دیدگاه ها (۰)

پارت ۴: نقطه‌یِ ضعفِ معمارِ سایه‌هاساعت از ۳ صبح گذشته بود. ...

🖤 پارت ۲۵ | «بازی شروع شد»کوک علامت روی دستگیره را لمس کرد.ل...

فاصله یک لبخند تا جنون

پارت دوم فردا صبح، آفتاب پاییزی از ل...

سایه‌های کلاغ پارت چهل‌ودوم | آخرین کلاغیک سال بعد...دیگر خب...

#رمان#تهیونگ#جادویی🖤 گردنبند آرزوهاپارت چهارم | پیام مرموزا....

ایا همیشه تنفر باقی می‌ماند؟✨پارت۸✨_________________🌘🌗🌖🌕🌔🌓🌒_...

LESSON

🖤 پارت ۴۰ | «انتخاب دوم»لانا به اطراف نگاه کرد.— «بابا! خودت...

پارت ۵۰دو هفته از خاکسپاری گذشته بود. تهیونگ و رزا بی‌سروصدا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط