ا..او..اون ا/ت بود ولی این امکان نداره چون من خودم دیدم ی

ا..او..اون ا/ت بود ولی این امکان نداره چون من خودم دیدم یه لحظه وایسا من حتی ا/ت بهد بیمارستان ندیدم یعنی یعنی
ویو راوی
جونگکوک با عصبانیت رفت بیرون اتاق و سریع رفت سمت همون بیمارستان دکتر پیدا کرد سریع به سمتش رفت از اونجایی ‌که همه حونگکوکو میشناسن
دکتر ترسید جونگکوک تهدیدش کرد که اگه واقعیتو نگه خانوادشو میکشه اونم هرچی بود نبود گفت جونگکوک بعد این حرف دکتر یقشو ول کرد و رفت سوار ماشینش شد میدونی جالبی چیه اگه گفتی ا/ت









ب.ا.ر.د.ا.ر بود نقطه چینی کردم که یک کوچولو اذیتتون کنم
ویو راوی درسته بعد اون رابطه وحشتناک جونگکوک و ا/ت ا/ت باردار بود ولی خودشم نمی‌دونست دکتر بهش نگفت بچش بر اثر فشار زیاد مرده جونگکوک با عذاب وجدان که بچه ی خودشو کشته داشت میمرد اونا قبل از تولد حتی اسم بچرو انتخاب کرده بود
اما اون به خودش قول داد ا/ت عاشق خودش می‌کرد و بجای یدونه چهار تا بچه بدنیا براش می‌ساخت کلی سناریو های جذاب توی ذهنش می‌ساخت و بهشون می‌خندید
خلاصه رفت سمت فرودگاه و در جا رفت توی اتاق ا/ت هنوز بی هوش بود سریع بلندش کرد و به سمت لامبورگینی جذابش رفت
ویو
ا/ت
+چشامو باز کردم که توی اتاق آشنایی بودم بیشتر دقت کردم دیدم همون اتاقی بود که جونگکوک قبلا منو آورده بود با فکره اینکه منو آورده ترسیدم که صدای در اومد
_ اگه اشتباه نکنم ا/ت حتی اگر ازت متنفر باشه بهش پیتزا بدی یا بستنی اینقدر بوست میکنه که خفه شی (چون منم اینطوریم واسه همین ازش استفاده کردم )
رفتم سمت اتاقش درو باز کردم
+بادیدن پیتزا دستش چشام برق زد اصلا حواسم نبود به موقعیتم سریع رفتم کلی لبشو بوس کردم قربون صدقش رفتم
_وقتی لبمو بوسید اینقدر کیوت بود که دلم براش رفت کی فکر میکرد بزرگترین مافیا جهان الان داره ناز یه دختر میکشه بهش میخنده خوب اون آدم منحصر به فرد اون زن منه بانوی عمارت منه و مادر بچه های آیندم
+یه دفعه به خودم اومدم سریع پیتزا رو از دستش گرفتم و خوردم ندید پدید نبودم حتی اگر ۱۰۰ تا هم بخورم ولی دوست دارم بستنی که اصلا اوففففففف
یک دفعه جونگکوک اومد پیشم و بهم گفت بیا یه زندگی جدید شروع کنیم و باهم دوباره زندگی کنیم
_من هرشب بعد از رفتنت خواب اینو میدیدم که صدای بچه هامون به گوش میرسه و توام بارداری (تروخدا خوابو میبینی اصلا اوففففف)
+من هنوزم دوسش داشتم ولی نمیخوام فکر کنه من ندید پدید ندید دوباره با اونم (خاک تو سرت) بهش گفتم باید اعتمادمو جلب کنی
_ بخدا یه کاری میکنم دنیا برات سر خم کنه
در قسمت بعد خواهید خوند🤣
این بود اعتمادی که ازش میگفتی
بخدا توضیح میدم
این هرزه دیگه کیه
جونگکوک (بغض)
واقعا برات متاسفم فکر میکردم عاشقمی(گریه)
دیگه هیچوقت دنبالم نیا(گریه)
ا/تم تروخدا فقط یه فرصت م.. ن ...من
شرط:
۱۰ لایک
۱۰ کامنت
۵ فالوور
دیدگاه ها (۲۰)

آواز عشق ♣️ part 6♣️یونگی ویو سوار ماشینم شدمو راه افتادم سم...

فیک جونگکوک

(دلداده) ویو جونگکوک با جیمین از پاساژ زدیم بیرون و رفتیم به...

(دلداده) ✩ویو ا/توقتی برگشتیم پیش پسرا، دیدم یه دختر کنار جو...

True Love③⑥تهیونگنه ا/ت نه نه این یه کابوسه یه کابوس ا/ت ی م...

مافیای من

رمان هکر کوچولوی من پارت سوم

فیک تهیونگ عشق اجبار

فیک تهیونگ

چند پارتـــــــــــــــ🖤ـــــــــــوقتی باهات بد حرف میزنهــ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط