P2
حسی میان ما
{پارت دوم}
واقعا نمیشد نگاهش نکرد....
سرکوب کردن احساساتم غیر ممکن شده بود ....
تنها چیزی که میخواستم این بود که یه اتفاقی بیوفته نگاهم رو ازش بردارم ...
امــــــآ...
از اون طرفم دوست داشتم نگاهش کنم....صحبت کردانش...رفتار کردناش..شراب نوشیدناش....همه چیزش....
گارسون:خانم...خانم؟...دوشیزه؟
صدای گارسون به گوشم خورد،اوخیشش ممنون واقعا ممنون خددااا...
حواسم رو جمع کردم که دیگه به جونگ کوک نگاه نکنم ... حالت جدی همیشگی رو به خودم گرفتم و نگاهم رو به گارسون
تارا:بله..صدام کردی؟
گارسون:بله ارباب؛صداتون کردم
تارا:خب چیزی شده؟
گارسون:ملکه ی ما چی میل دارن براشون سرو کنیم؟
لبخندی تمسخر آمیز به لبام نشست:چقدر آدمای زبون باز زیاد شدن
بلند شدم و کیفم رو دست یکی از بادیگاردام دادم...زدم به شونش و گفتم :مراقب خودت و زبونت باش ...ممکنه یه روز قطعش کنم...
گارسون رو به روم ترسید...میشد اینو تو نگاهش دید اما من لحظه ای نگاه سرد و یخم رو گرم نکردم ...
جونگ کوک :ترسناک شدی...
برگشتم و نگاهم روی همسر سابقم جئون جونگ کوک افتاد ...
با صحنه رو به روم دلم ریخت،،سلنا دستش رو دور بازوی جونگ کوک حلقه کرده بود و جونگ کوک هم اون یکی دستشو گرفته بود ...
خب...
این صحنه همه چیزو برام روشن کرد
نگاهم ذوب نشد بلکه منجمد تر از قبل شد
با اشاره به گارسون فهموندم که باید بره
اونم کم لطفی نکرد و رفت
جونگ کوک ادامه داد:معروف تر شدی ...همه ازت میترسن وحساب میبرن...یسری ها هم بهت حسادت میکنن...ناگفته نمونه که ثروتت بیشتر شده و هنوزم ملکه مافیا صدات میکنن با اینکه دیگه همسر من نیستی ...وکسی هم نتونسته که ردی ازت پیدا کنه ...البته بی رحم شدی...تهی از هرگونه رحم ...
بادیگاردام خواستن نزدیک جونگ کوک بشن که دستم رو به نشانه توقف بالا بردم و گفتم: نیازی نیست ..فاصلتون روحفظ کنید
و اونا هم همون مقدار اومده رو برگشتن
قلبم برای بار هزارم شکت اما فقط پوزخندی به لب آوردم: اما تو همونی بودی که هستی ..نه بالا رفتی و نه پایین تر اومدی...هنوزم شاه مافیایی اما ملکه ای برای خودت نداری... لیاقت اینم نداشتی که من همسرت باشم ..رحمی هم نیست چون اگر بود من الان اینجا نبودم...
سلنا حالت لوسی گرفت و گفت :معلومه که برای خودش ملکه داره من ملکشم ملکه ی شاه مافیااا چه فکری کردی زنیکههه(اخرش با داد)
خنده ای سر دادم و گفتم:تو عالم مافیا هیچ آدمی کسی رو به نام "چان سلنا" نمیشناسه ...ولی کسی هم نیست که من یعنی"کیم تارا"رو نشناسه ...شاه میتونه صیغه و سوگولس داشته باشه اما لقب من برازنده هیچ کس نیست
بدون این که منتظر حرفی باشمپشتم رو کردم و رفتم به سمت میز قمار
"40 دقیقه بعد"
دو دست بازی کرده بودم و هر دودست رو برده بودم و دوتا جام 100% ویسکی رو سر کشیده بودم ...نگاهی به اطراف انداختم و دیدم که سلنا داره روی پای جونگ کوک که مسته میشینه ...
آتیش گرفتم... حسادت همه وجودم رو برداشته بود....
دیگه نتونستم تحمل کنم ....
ادامه دارد....
لایک ؟ کامنت؟
{پارت دوم}
واقعا نمیشد نگاهش نکرد....
سرکوب کردن احساساتم غیر ممکن شده بود ....
تنها چیزی که میخواستم این بود که یه اتفاقی بیوفته نگاهم رو ازش بردارم ...
امــــــآ...
از اون طرفم دوست داشتم نگاهش کنم....صحبت کردانش...رفتار کردناش..شراب نوشیدناش....همه چیزش....
گارسون:خانم...خانم؟...دوشیزه؟
صدای گارسون به گوشم خورد،اوخیشش ممنون واقعا ممنون خددااا...
حواسم رو جمع کردم که دیگه به جونگ کوک نگاه نکنم ... حالت جدی همیشگی رو به خودم گرفتم و نگاهم رو به گارسون
تارا:بله..صدام کردی؟
گارسون:بله ارباب؛صداتون کردم
تارا:خب چیزی شده؟
گارسون:ملکه ی ما چی میل دارن براشون سرو کنیم؟
لبخندی تمسخر آمیز به لبام نشست:چقدر آدمای زبون باز زیاد شدن
بلند شدم و کیفم رو دست یکی از بادیگاردام دادم...زدم به شونش و گفتم :مراقب خودت و زبونت باش ...ممکنه یه روز قطعش کنم...
گارسون رو به روم ترسید...میشد اینو تو نگاهش دید اما من لحظه ای نگاه سرد و یخم رو گرم نکردم ...
جونگ کوک :ترسناک شدی...
برگشتم و نگاهم روی همسر سابقم جئون جونگ کوک افتاد ...
با صحنه رو به روم دلم ریخت،،سلنا دستش رو دور بازوی جونگ کوک حلقه کرده بود و جونگ کوک هم اون یکی دستشو گرفته بود ...
خب...
این صحنه همه چیزو برام روشن کرد
نگاهم ذوب نشد بلکه منجمد تر از قبل شد
با اشاره به گارسون فهموندم که باید بره
اونم کم لطفی نکرد و رفت
جونگ کوک ادامه داد:معروف تر شدی ...همه ازت میترسن وحساب میبرن...یسری ها هم بهت حسادت میکنن...ناگفته نمونه که ثروتت بیشتر شده و هنوزم ملکه مافیا صدات میکنن با اینکه دیگه همسر من نیستی ...وکسی هم نتونسته که ردی ازت پیدا کنه ...البته بی رحم شدی...تهی از هرگونه رحم ...
بادیگاردام خواستن نزدیک جونگ کوک بشن که دستم رو به نشانه توقف بالا بردم و گفتم: نیازی نیست ..فاصلتون روحفظ کنید
و اونا هم همون مقدار اومده رو برگشتن
قلبم برای بار هزارم شکت اما فقط پوزخندی به لب آوردم: اما تو همونی بودی که هستی ..نه بالا رفتی و نه پایین تر اومدی...هنوزم شاه مافیایی اما ملکه ای برای خودت نداری... لیاقت اینم نداشتی که من همسرت باشم ..رحمی هم نیست چون اگر بود من الان اینجا نبودم...
سلنا حالت لوسی گرفت و گفت :معلومه که برای خودش ملکه داره من ملکشم ملکه ی شاه مافیااا چه فکری کردی زنیکههه(اخرش با داد)
خنده ای سر دادم و گفتم:تو عالم مافیا هیچ آدمی کسی رو به نام "چان سلنا" نمیشناسه ...ولی کسی هم نیست که من یعنی"کیم تارا"رو نشناسه ...شاه میتونه صیغه و سوگولس داشته باشه اما لقب من برازنده هیچ کس نیست
بدون این که منتظر حرفی باشمپشتم رو کردم و رفتم به سمت میز قمار
"40 دقیقه بعد"
دو دست بازی کرده بودم و هر دودست رو برده بودم و دوتا جام 100% ویسکی رو سر کشیده بودم ...نگاهی به اطراف انداختم و دیدم که سلنا داره روی پای جونگ کوک که مسته میشینه ...
آتیش گرفتم... حسادت همه وجودم رو برداشته بود....
دیگه نتونستم تحمل کنم ....
ادامه دارد....
لایک ؟ کامنت؟
- ۱۳.۳k
- ۱۰ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط