#یک_اشک_شیرن

#یک_اشک_شیرن



پارت 9



پترا:" وگرنه لو میدمت!"
مامان ارن :"ها؟؟ برو لو بده! ببین ارن به حرف تو باور میکنه یا منن! مثلا که لیوای از من کوچیک تره هاااا!."
پترا:"هح! ارن که قرار نیست به حرفم باور کنه! به این مدرکه باور میکنه!"
و پترا با گوشیش صدای مامان ارن رو که ضبط کرده بود ، پخش کرد .
مامان ارن شوکه شد...
.
.
.
.
.
*ارن و لیوای تو اتاق
لیوای جلو اینه بود و داشت موهاشو شانه میزد که ارن ارام از پشت لیوای رو بغل کرد و گفت:"....چیکار میکنی کوتوله؟"
لیوای برگشت به ارن چپ چپ نگاه کرد و گفت:"باهات قهرم"
ارن خندید و لیوای رو محکم تر بغل کرد و گفت:"نباباا؟ عشقم شوخی کردم دیگههه"
لیوای:"خو من قهرم!"
ارن :"مگه میتونی قهر باشی؟"
و بعدش ارن ، لیوایو روی شانه خودش گذاشت و انداخت روی تخت.
لیوای سعی کرد بلند بشه که ارن محکم گرفتنش و نزاشت حرکت کنه. آروم آروم بهش نزدیک شد تا لب بگیره.
لیوای نیشخند زد و گفت:"ای...توله!"
ارن باز هم داشت نزدیک میشد تا لب بگیره.
دینگگگگگ دونگگگگگگ
ارن:"اَههههه! همیشه زمانبندی ریده!! چیمیشد فقططط یه ثانیه بعد زنگ میخوردیی؟؟"
لیوای خندید.
ارن گوشیش رو ورداشت و گفت:
**تلفن
ارن:"الو!"
مامان:"الو پسرم!"
ارن:"سلام مامان"
مامان:" سلام مامانو کوفت سلام مامان!"
ارن:"مامان...چیشده؟"
مامان:" زود پاشو بیا خونه! پسربازه احمق!"
دونگگ
ارن:"....این چشه؟"
لیوای:"چیشده؟"
ارن:"مامانمه! میگه بیا خونه...بعدش فحشم داد"
لیوای:"ای‌بابا . ناراحت نشو هاا ولی مامانت خیلی دو روعه!"
ارن:"اولین باره!....نمیدونم چرا!"
.
.
.
.
*زینگ زونگگ
مامان ارن آیفون رو ورداشت و گفت:"بله؟"
ارن:"منم مامان"
.
.
مامان ارن:" احمق پس اومدی!"
لیوای هم وارد شد.
مامان ارن یکم خجالتی شد و دوباره خودشو جمع کرد و خونسرد شد.:"میخواستم یه خبری رو بهت بدم!"
لیوای:"سلام!"
مامان ارن:"خدافظ! تو یکی برو اونور"
ارن:"مامان! چیشد؟ تو که مشکلی نداشتی با لیوای ازدواج کنم!"
مامان ارن:"نه نه! امکان نداره! مگه میشه بزارم جز پترا با کسه دیگه ای ازدواج کنی؟؟؟"
ارن و لیوای چشماشون گشاد شد و هماهنگ:"چیییی؟؟ پتراا؟؟"
مامان ارن:"آره! من مادرتم باید به حرفم گوش کنی!"
لیوای برگشت سمت ارن و دستش را رو شانه ارن گذاشت و گفت:" خب دیگه! تبریک میگم داداش!"
ارن چشماش گشاد شد.
لیوای ادامه داد:" انشالا به پای هم پیر شین!"
پترا تعجب کرد.
لیوای نیشخند زد و کاملا بیخیال چرخید سمت در رفت و گفت:"فعلا بچه ها! واسه عروسی دعوتم کنیداا!"
ارن با تعجب نگاه کرد.
.
.
.
لیوای روی صندلی تو تلفن :"هوم! بازم خودت میدونی! من خواستم باهات ازدواج کنم! از اول ازت خوشم میومد!"
&:"ام...."
.





پایان



ادامه دارد
دیدگاه ها (۵)

𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘سایـہ و وسوسـہ𝐏𝐚𝐫𝐭 ۹۷لیویا با دو به سمت...

عشقی حقیقی

اورلورا

پارت دو یوری: مامان دلم برات تنگ میشه خداحافظ لیا: خداحافظ م...

سقوط درخشان یک دیوانهپارت ۱۱ *سانیار*نمی دونم مروارید کجاست ...

چند پارتی

قفسِ طلایی (Golden Cage)P.2جیمین:آه از دست تو کوک از دست تو....

dark life = 30

رمان هکر کوچولوی من پارت هفتم

پارت نهم ویو ات +۰ داشتم با دخترا درباره این وضعیت فاکی حرف ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط