عشقی حقیقی

لوید :چطوری رفته سفر که کیفش و نبرده
مکس :چ...چی....ک....کیفش
لوید کیف انیا رو برداشت که جولیا سریع کیفش ازش گرفت و گفت :ا.....این ..ک....کیف م...منه
مکس ا...اره منم یهو شوکه شدم خیلی شبه همن
لوید :انیا اومد بگو زنگ به من بزنه
همه رفتن و جولیا گفت :وایییییی داشتیم لو میرفتیم ها
مکس :آره من میرم بیرون تو حواست به انیا و مامان باشه
جولیا :باشه خداحافظ
مکس رفت و جولیا شروع کرد به آرایش کردن مادر مکس و گفت:دامیان برای من بود اخ دلم خنک شد خداروشکر کا که انیا و دامیان دیگه باهم نیستن نه ...........اهان دلت برای عروسی تنگ شده اره وایسا بیارمش
جولیا انیا رو اورد و پرتش کرد پیش مادرشوهرش و گفت :دامیان منو میخواست ولی شما دوتا نذاشتین داغ دل عروستو به جیگرت میزارم اون روز جلو قبره انیا فقط میشینی و زار زار گریه میکنی خوب و تو انیا بیریخت وقتی با دامیان من بودی کلی بهت اخطار دادم سمتش نری ولی گوش ندادی الانم باید تقاصشو بدی و فقط زجر بکشی و آخرش هم بمیری فهمیدی هردوتا تونو میکشم زندتون نمیزارم میکشمتون ........
که یهو صدای در اومد جولیا رفت بیرون سوار یه ماشین شدن
جولیا :سلام عشقم
-سلام فدات شم خوبی خوب کجا میخوایی بریم قوربونت برم
جولیا :حوس کافه کردم
-چشمممم کافه هم میبرمت
انیا یه جوری به مادرشوهرش فهموند که دستشو باز کنه مادرشوهرش دستشو باز دستمال روی صورتش رو برداشت و رفت دنبال گوشیش زنگ زد به لوید و یه دستمال برداشت و صورت مادرشوهرش رو پاک کرد و گفت
انیا :ببینم دختره ی روانی چیکار کرده
لوید جواب داد و انیا گفت :الو بابا کمکم کن ......
که یهو مکس اومد


اینم پارت عسلی های من 🩷💜❤️
دیدگاه ها (۱۶)

عشقی حقیقی

عشقی حقیقی

عشقی حقیقی

راز هایی که ماراا کنار هم آوردند=پارت ۳بعد از زنگ آخر، تقریب...

عشق حقیقیپارت:۴موقعیت کتاب خونهمانیا تو ذهن:هوممم چطوره یک ک...

P3F2فردا دامیان:انیا پاشو دیگه به خدا خسته شدم هروز بخوام بی...

P21دامیان،دامیان اروم سرشو اورد نزدیک انیا که بگه که یه دفعه...

ادامهانیا:دفه اخرت باشه سره من داد مسزنی😡پشت صحنه انوراندر:و...

گل لیلیوم پارت ۵خبر مهمی دارمگروه برنده ، نفری یک استلا می گ...

✨ **عشق سلطنتی ✨ پارت ۱۰**(عصر همان روز - عمارت دزموند 🏰)دام...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط