{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت دهم امگای شیرین من 🌷

پارت دهم امگای شیرین من 🌷
ویو جونگکوک:
بعد از رفتن اون خیلی گریه کردم دلم نمیخاست اینجا بمونم اینجوری زندگی کنم.اون عوضی میگه
_مین جفتیتم
نمیخام اینجا بمونم.جیمین کو؟
تق تق تق
اوه صدای در.با صدای بلند گفتم:
_کیه؟
فرد پشت در جواب داد
+منم
تهیونگ اون احمق ادعا گر، با لحنی دلخور گفتم:
_بیا
ویو تهیونگ:
تا همین لحظه داشتم کارهامو انجام میدادم.بعد از جم کردن وسایلام به سمت ماشین رفتم.یک ربعی طول کشید تا برسم به عمارت.وارد عمارت شدم یاد جونگکوک افتادم بهتر بود یک سر بهش میزدم.جلوی در واستادم آروم کوبیدم به در
تق تق تق
_کیه؟
ازم پرسید.چقدر صداش گرفته بود.گریه کرده؟
+منم
_بیا
وارد اتاق شدم سرش پایین بود با لحنی آروم ولی بلند پرسیدم:
+خوبی؟
با صدا ای گرفته و آروم گفت:
_بعد نیستم
با کمی مکث پرسید:
_جیمین کجاس؟
+الان گفتم بیاد توی راهه
_بعد اینکه اومد ما رفت زحمت میکنیم
با این حرفش توی شوک فرو رفتم بعد از چند ثانیه با صدای تقریبا بلندی پرسیدم:
+چی!‌واسه ی چی؟
تند تند پشت سر هم کلماتو ردیف کرد و با عصبانیت گفت:
_اولا من رو بدون اجازه دزدیدی آوردی اینجا و میتونم ازت شکایت کنم و دومم جیمین هم بدون اجازه گرفتین و مارو جدا کردین و سومن انقدر واسه من جفت جفت نکن خب که چی تا وقتی من خواستم....
داشتم با چشمایی که تا آخرین حد ممکن باز شده بود نگاش میکردم نزاشتم ادامه ی حرفشو بزنه با لحنی خشت ولی آروم گفتم:
_خب بل بل زبونیو بزار کنار،بار آخرت باشه
_بل بل زبونی میکنم خوبم میکنم
زیر لب گفتم:
_تخس
ولی خب انگار گوش هاش تیز تر از این بود که نشنوه
_خودتی
میخاستم جوابی بهش بدم که گوشیم زنگ خورد
_آقا اون پسره جیمینو آوردیم
+خوبه به داخل هدایتش کن الان میایم
تلفنو خط کردم و به جونگکوکی که با چشمای ستاره ای نگاهم میکرد گفتم:
+جیمین اومده
با فریاد گفت
_آخجونن
این صدا خیلی بلند بود با تعجب نگاش میکردم که بعد از چند ثانیه بیخیال این شدم تا اون موقع جیمین هم اومده بود
جونگکوک داخل بلغلش پرید و باهم به سمت بالا اتاقی که قبلا بود رفتن
ویو جونگکوک:
با جیمین به سمت بالا رفتیم و بعد از کلی بغل و عر زدن دوتا مون هم زمان اسم همو صدا کردیم
_جیمین
&جونگکوک
_کجا بودی؟
&من خونه ی اون توله سگ که میگه جفتمه بهم گفت دوستش...چی بود...آها تهیونگ گفت جفت توعه
جمله ی آخرو با لحنی پر از تعجب گفت:
_آره ولی من نمیخامش
&منم،توله سگ،یکدفعه میبینم تو بغل کسی که نمیشناسمش هستم آشغال
_برای من اینطوری نبود
&خوش به حالت من سکته رو زده بودم اون موقع
_آخه
یکم مکث کردم و بعد گفتم:
_بیخیال الان باید بهشون بگیم ما نمیخوایم شما کثافتارو بهم گفت باید تو عمارت باشم کلا
&آره دقیقا
بعد از کلی غیبت و فوش دادن به تهیونگ و یونگی رفتیم پایین....
دیدگاه ها (۸)

پارت يازدهم امگای شیرین من🌷 :بعد از کلی غیبت و فوش دادن به ت...

با کی میجنگی مرد من؟با من؟با معشوقت؟با کسی که به تک تک، تار ...

پارت نهم امگای شیرین من 🌷ویو جونکوک داخل عمارت تهیونگ :- وای...

پارت هشتم امگای شیرین من 🌷ویو جونکوک روز جشن پایان دانشگاه :...

پارت هفتم‌ ویو تهیونگ: چند ساعته دارم دنبالشون میرم بلکه شای...

🖤 پارت ۲۶ | «اتاق ممنوعه»لانا به کوک خیره شد.— «چرا نباید از...

رمان گرفتار تو ✨️ =پارت اول ویو تهیونگ سلام اسم من کیم تهیون...

«اتاق شماره ۷»ات چراغ‌قوه رو محکم توی دستش گرفته بود.جیمین چ...

مهمونی پارت ۴۹

🖤 پارت ۱۹ | «کسی پشت دیوار است»کوک چراغ‌قوه گوشی را روشن کرد...

مهمونی پارت ۳۴

part 35جونگکوک« آخی خوابش برد»تهیونگ«میگم بهتره دست نزنیم هم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط