ترسیده بود. سرش درد میکرد. حالش خوش نبود.
ترسیده بود. سرش درد میکرد. حالش خوش نبود.
ل درد وحشتناکی تو رحمش داشت. باید میرفت.
بدنش هنوز میلرزید و پاهاش بلند نمیشدن.
+ من.... من میخوام برم!
لحنش از چیزی که فکرشو میکرد ترسیده تر و ضعیف تر بود. از اونی که خیال میکرد بیشتر بغض داشت. ریندو نیم نگاهی بهش انداخت.
ویو فکر ریندو
نگاش کن! شبیه دختر بچه های کوچولو و لوسه . اونایی که تو پارک راه میرن و گریه کنان مامانشون تعقیب میکنن.
کاش یه دختر داشتم....
این فکرای مزخرف چیه دیگه. امشب چم شده؟! امشب دیگه دارم دیوونگی رو از حد میبرم اونورتر. رحم کردن به یه زن و بعدم آروزی داشتن یه بچه.. دیوونه کننده س.
ویو نویسنده
سرشو تکون داد. دوباره ریندو خفته تو وجودش بیرون پریده بود.
_ نمیشه! قرار شد تا هشت صبح اینجا باشی!
کامیل اینارو نمیفهمید. از قول و قرار اونا سر در نمیآورد. همین چنددقیقه پیش به خصوصی ترین بخش بدنش تجاوز شده بود.
+ نمیخوام بمونم!
حالا دوباره اشک میریخت. ریندو نمیتونست اجازه بده. به هیچ وجه نمیشد. آبروریزی بود.
+ خواهش میکنم!
داشت زجه میزد. یوشیرو چطور دلش اومد این بلاها و سر همسر خودش بیاره که حالا کار کامیل به ریندوی هفت پشت غریبه بیفته.
مرد اهی کشید. راستش نفسشو با ناامیدی بیرون داد. واست داد بزنه و فریاد بکشه. کامیل رو زیر خودش بکشه و اینبار دیگه اصلا بهش رحم نکنه اما نتونست. یه چیزی تو وجودش مانع میشد.
_ نمیشه! بهت دست نمیزنم ولی اجازه نمیدم بری!
اینو گفت و چند ثانیه مکث کرد. کامیل تو راست ترین نقطه تخت نشسته بود و ریندو تد چپ ترین نقطه تخت سعی میکرد لحنش محکمی لازم رو داشته باشه. نمیخواست کامیل فکر کنه اون مرد مهربون و نرمیه.
_ من اینجا ابرو دارم!
کامیل ساکت شد. نه به این دلیل که عقب کشید. فقط به این دلیل که این حرف ریندو اون رو به بخش تاریکی از خاطره هاش برد. اونجایی که میخواست به خاک بسپاره اما حالا واضح تر از هرروز دیگه ای جلو چشماش بود. خاطرات اون. روزهای دبیرستان.
همون زمانهایی که واقعا زنده بود. خاطرات شیرین برادرش.
سیزده سال پیش :
+ تو دروغ میگی کازوتورا!
کامیل سیزده ساله با لباس فرم مدرسه و اندام هوس انگیزش و موهای بلندش و خوش حالتش رو به روی کازوتورا هانمیای شونزده ساله وایساده بود.
اون موقع ها توپر تر بود. لپ هاش خوشگل و بانمک بنظر میرسیدن. نظر بقیه یکم چاق بود اما برادرش هیچوقت این رو تایید نمیکرد. فقط مقابل هر چشم هیزی که دنبال خواهرش میدویید مثل دیوار علم میشد تا مبادا کسی بخواد خواهرکش رو اذیت کنه.
هانمیا کازوتورا پسر جذاب دبیرستان و کاپیتان جدید والهالا کلافه اما سرشار از سرگرمی پوفی کشید.
" آخه من چه دروغی دارم به تو بگم بچه؟!"
همیشه بچه خطابش میکرد. اینطوری میگفت تا دخترک کمتر به سرش بزنه که مثل زن های سی ساله برخورد کنه. میدونست که کامیل میخواد بزرگ بشه. میخواست زن باشه. کازوتورا اجازه نمیداد کامیل اینطوری با خودش تا کنه.
+ چرا دیگه همیشه میگی منو خیلی دوست داری. میگی میخوای همیشه کنارم بمونی ولی همیشه خدا چسبیدی به دم اون رفیق خون آشامت! حتی نمیزاری موتورتو برونم!
کازوتورا اهی کشید و با ناامیدی ساختگی به کامیل نگاه کرد. هرچقدرم پیش بقیه بی کله و بد اخلاق بود کنار کامیل نمیتونست کج خلقی کنه. دلش ضعف میرفت برای لپای گلی تنها خواهرش.
" هنوز بچه ای آخه!"
همین حرفش حسابی حرص کامیل رو درآورد. اصلا از بچه خطاب شدن خوشش نمیومد.
+ نه نیستم. کازوتورا همیشه با همین از زیرش در میری!
کازوتورا پوزخندی زد. این دختر حسابی سوارش شده بود. دوستش نداشت!ولی نمیتونست عنان از کف بده. لش نمیخواست بیشتر از این اونو درگیر خودش کنه. به هرحال که به زودی با تومان درگیر میشد.
" آخه الان کامیل؟! توی مدرسه؟! جدی میخوای با من فرار کنی بیای موتورسواری؟!
کامیل چشمانش رو مظلوم کرد. ناامید بنظر میرسید. خیلی دلش میخواست با برادرش فرار کنه. کازوتورا فقط یه قدم جلو اومد. دست کامیل رو گرفت. اون رو به طرف در خروجی مدرسه کشید و با خنده گفت
" من اینجا آبرو دارم! "
زمان حال :
چقد بد که این جمله اینطوری دوباره تکرار شد. کامیل به خودش میلرزید. کازوتورا رو میخواست.برادرش رو میخواست. مردن میخواست. زندگی نکردن میخواست.
اما نمیتونست. برادرش به اون نیاز داشت.
ریندو مکث کرد. نگاهی به ساعت روی دیوار انداخت. مث لکسی که دلش نمیخواد عقربه ها تکون بخورن بی میل بود. ساعت 1 صبح رو نشون میداد. فکراش داشت سر جاش برمیگشت. اثر مستی و مخدر دیگه پریده بود.
داشت با خودش فکر میکرد باید یه بار دیگه این دختر رو زیر خودش میکشید؟! بیخیال انسانیت و بشریت میشد و به عشق و حال شبونه اش ادامه میداد؟!
ل درد وحشتناکی تو رحمش داشت. باید میرفت.
بدنش هنوز میلرزید و پاهاش بلند نمیشدن.
+ من.... من میخوام برم!
لحنش از چیزی که فکرشو میکرد ترسیده تر و ضعیف تر بود. از اونی که خیال میکرد بیشتر بغض داشت. ریندو نیم نگاهی بهش انداخت.
ویو فکر ریندو
نگاش کن! شبیه دختر بچه های کوچولو و لوسه . اونایی که تو پارک راه میرن و گریه کنان مامانشون تعقیب میکنن.
کاش یه دختر داشتم....
این فکرای مزخرف چیه دیگه. امشب چم شده؟! امشب دیگه دارم دیوونگی رو از حد میبرم اونورتر. رحم کردن به یه زن و بعدم آروزی داشتن یه بچه.. دیوونه کننده س.
ویو نویسنده
سرشو تکون داد. دوباره ریندو خفته تو وجودش بیرون پریده بود.
_ نمیشه! قرار شد تا هشت صبح اینجا باشی!
کامیل اینارو نمیفهمید. از قول و قرار اونا سر در نمیآورد. همین چنددقیقه پیش به خصوصی ترین بخش بدنش تجاوز شده بود.
+ نمیخوام بمونم!
حالا دوباره اشک میریخت. ریندو نمیتونست اجازه بده. به هیچ وجه نمیشد. آبروریزی بود.
+ خواهش میکنم!
داشت زجه میزد. یوشیرو چطور دلش اومد این بلاها و سر همسر خودش بیاره که حالا کار کامیل به ریندوی هفت پشت غریبه بیفته.
مرد اهی کشید. راستش نفسشو با ناامیدی بیرون داد. واست داد بزنه و فریاد بکشه. کامیل رو زیر خودش بکشه و اینبار دیگه اصلا بهش رحم نکنه اما نتونست. یه چیزی تو وجودش مانع میشد.
_ نمیشه! بهت دست نمیزنم ولی اجازه نمیدم بری!
اینو گفت و چند ثانیه مکث کرد. کامیل تو راست ترین نقطه تخت نشسته بود و ریندو تد چپ ترین نقطه تخت سعی میکرد لحنش محکمی لازم رو داشته باشه. نمیخواست کامیل فکر کنه اون مرد مهربون و نرمیه.
_ من اینجا ابرو دارم!
کامیل ساکت شد. نه به این دلیل که عقب کشید. فقط به این دلیل که این حرف ریندو اون رو به بخش تاریکی از خاطره هاش برد. اونجایی که میخواست به خاک بسپاره اما حالا واضح تر از هرروز دیگه ای جلو چشماش بود. خاطرات اون. روزهای دبیرستان.
همون زمانهایی که واقعا زنده بود. خاطرات شیرین برادرش.
سیزده سال پیش :
+ تو دروغ میگی کازوتورا!
کامیل سیزده ساله با لباس فرم مدرسه و اندام هوس انگیزش و موهای بلندش و خوش حالتش رو به روی کازوتورا هانمیای شونزده ساله وایساده بود.
اون موقع ها توپر تر بود. لپ هاش خوشگل و بانمک بنظر میرسیدن. نظر بقیه یکم چاق بود اما برادرش هیچوقت این رو تایید نمیکرد. فقط مقابل هر چشم هیزی که دنبال خواهرش میدویید مثل دیوار علم میشد تا مبادا کسی بخواد خواهرکش رو اذیت کنه.
هانمیا کازوتورا پسر جذاب دبیرستان و کاپیتان جدید والهالا کلافه اما سرشار از سرگرمی پوفی کشید.
" آخه من چه دروغی دارم به تو بگم بچه؟!"
همیشه بچه خطابش میکرد. اینطوری میگفت تا دخترک کمتر به سرش بزنه که مثل زن های سی ساله برخورد کنه. میدونست که کامیل میخواد بزرگ بشه. میخواست زن باشه. کازوتورا اجازه نمیداد کامیل اینطوری با خودش تا کنه.
+ چرا دیگه همیشه میگی منو خیلی دوست داری. میگی میخوای همیشه کنارم بمونی ولی همیشه خدا چسبیدی به دم اون رفیق خون آشامت! حتی نمیزاری موتورتو برونم!
کازوتورا اهی کشید و با ناامیدی ساختگی به کامیل نگاه کرد. هرچقدرم پیش بقیه بی کله و بد اخلاق بود کنار کامیل نمیتونست کج خلقی کنه. دلش ضعف میرفت برای لپای گلی تنها خواهرش.
" هنوز بچه ای آخه!"
همین حرفش حسابی حرص کامیل رو درآورد. اصلا از بچه خطاب شدن خوشش نمیومد.
+ نه نیستم. کازوتورا همیشه با همین از زیرش در میری!
کازوتورا پوزخندی زد. این دختر حسابی سوارش شده بود. دوستش نداشت!ولی نمیتونست عنان از کف بده. لش نمیخواست بیشتر از این اونو درگیر خودش کنه. به هرحال که به زودی با تومان درگیر میشد.
" آخه الان کامیل؟! توی مدرسه؟! جدی میخوای با من فرار کنی بیای موتورسواری؟!
کامیل چشمانش رو مظلوم کرد. ناامید بنظر میرسید. خیلی دلش میخواست با برادرش فرار کنه. کازوتورا فقط یه قدم جلو اومد. دست کامیل رو گرفت. اون رو به طرف در خروجی مدرسه کشید و با خنده گفت
" من اینجا آبرو دارم! "
زمان حال :
چقد بد که این جمله اینطوری دوباره تکرار شد. کامیل به خودش میلرزید. کازوتورا رو میخواست.برادرش رو میخواست. مردن میخواست. زندگی نکردن میخواست.
اما نمیتونست. برادرش به اون نیاز داشت.
ریندو مکث کرد. نگاهی به ساعت روی دیوار انداخت. مث لکسی که دلش نمیخواد عقربه ها تکون بخورن بی میل بود. ساعت 1 صبح رو نشون میداد. فکراش داشت سر جاش برمیگشت. اثر مستی و مخدر دیگه پریده بود.
داشت با خودش فکر میکرد باید یه بار دیگه این دختر رو زیر خودش میکشید؟! بیخیال انسانیت و بشریت میشد و به عشق و حال شبونه اش ادامه میداد؟!
- ۲.۴k
- ۲۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط