☆مدرسه جادویی☆ ~پارت ۱۱~
«انقدر مظلوم نباش! حاضر جواب کن! اگه اومدن بزننت، یه جوری دفاع کن، یه جوری جا خالی بده که حساب کار دستشون بیاد! تو دختر بدی هم نیستی که بخوای بزنیشون، ولی باید بفهمونن که با کسی طرفن که نباید اذیتش کنن!»
ا.ت. متعجب شد. این صدا مال کی بود؟ انگار یه قسمت از وجود خودش بود که تا حالا صداش رو نشنیده بود. یه بخش جسور و قوی.
همون موقع، در اتاق باز شد و جونگکوک اومد داخل. طبق معمول، با قیافهی جدی و بیحوصله. چشمش افتاد به ا.ت. که داشت سعی میکرد بشینه.
«بیدار شدی؟» صداش مثل همیشه سرد بود. «فکر کردی اینجا جای استراحته؟»
ا.ت. یه نفس عمیق کشید. اون صدای توی سرش داشت تشویقش میکرد. اولین بار بود که جرات میکرد چیزی بگه.
«من… من غش نکردم که تنبیه بشم.» صداش کمی لرزید، ولی سعی کرد محکم حرف بزنه. «اونا بهم حمله کردن.»
جونگکوک ابروش رو انداخت بالا. انگار از این جواب غافلگیر شده بود. «حمله کردن؟ یا تو زیادی نازکنارنجی هستی؟»
ا.ت. دیگه نمیخواست ساکت بمونه. اون صدای درونی داشت هی داد میزد: «نه! اونها اذیتت کردن! حق نداری کوتاه بیای!»
«من نازکنارنجی نیستم.» با صدای بلندتر گفت. «اونا شروع کردن. اگه نمیتونن جلوی خودشون رو بگیرن، مشکل خودشونه، نه من.»
جونگکوک یه لحظه مکث کرد. انگار داشت ا.ت. رو با دقت بیشتری نگاه میکرد. بعد، یه لبخند کوچیک، ولی این بار واقعی، گوشهی لبش نشست. یه لبخند که شبیه پوزخند نبود.
«جالبه.» همین رو گفت و رفت سمت پنجره. «پس تصمیم گرفتی دیگه ساکت نباشی؟»
ا.ت. حس کرد یه امیدی توی دلش زنده شد. «من فقط میخوام اینجا باشم. اگه کسی اذیتم کنه، حق دفاع از خودم رو دارم.»
جونگکوک برگشت و بهش خیره شد. «دفاع؟ با چی؟ با گربهی سفیدت؟»
ا.ت. به برفی که گوشهای خوابیده بود، نگاه کرد. بعد دوباره به جونگکوک.
«شاید… شاید گربهی سفید من، قویتر از اون چیزی باشه که فکر میکنی.»
این بار جونگکوک دیگه نخندید. فقط سرش رو تکون داد، انگار که داشت یه مسئلهی پیچیده رو حل میکرد.
«باشه. بیا ببینیم چقدر قوی هستی. ولی یادت باشه… اینجا مدرسه هیولاهاست. اگه هیولا نباشی، خورده میشی.»
بعد، بدون هیچ حرف اضافهای، از اتاق رفت بیرون.
ا.ت. نفسش رو با صدا بیرون داد. قلبش هنوز تند میزد، ولی این بار از هیجان. انگار یه قدرت جدیدی توی خودش پیدا کرده بود. صدایی که توی سرش بود، حالا دیگه فقط یه صدا نبود، یه همراه بود. یه همراه که بهش یادآوری میکرد اون اونقدرها هم تنها نیست.
«خب برفی،» آروم به گربهاش گفت، «فکر کنم باید یه کم جادو یاد بگیریم. این مدرسه فقط جای هیولاها نیست؛ جای کساییه که میدونن چطور تبدیل به بزرگترین هیولا بشن.»
برفی چشمهاش رو باز کرد، انگار که حرف ا.ت. رو فهمیده باشه.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بچه ها میخوام ادامه پارت ۱۱ رو تو پیت بعدی بزارم پس لطفا هردو رو لایک کن و کامنت بزار
ا.ت. متعجب شد. این صدا مال کی بود؟ انگار یه قسمت از وجود خودش بود که تا حالا صداش رو نشنیده بود. یه بخش جسور و قوی.
همون موقع، در اتاق باز شد و جونگکوک اومد داخل. طبق معمول، با قیافهی جدی و بیحوصله. چشمش افتاد به ا.ت. که داشت سعی میکرد بشینه.
«بیدار شدی؟» صداش مثل همیشه سرد بود. «فکر کردی اینجا جای استراحته؟»
ا.ت. یه نفس عمیق کشید. اون صدای توی سرش داشت تشویقش میکرد. اولین بار بود که جرات میکرد چیزی بگه.
«من… من غش نکردم که تنبیه بشم.» صداش کمی لرزید، ولی سعی کرد محکم حرف بزنه. «اونا بهم حمله کردن.»
جونگکوک ابروش رو انداخت بالا. انگار از این جواب غافلگیر شده بود. «حمله کردن؟ یا تو زیادی نازکنارنجی هستی؟»
ا.ت. دیگه نمیخواست ساکت بمونه. اون صدای درونی داشت هی داد میزد: «نه! اونها اذیتت کردن! حق نداری کوتاه بیای!»
«من نازکنارنجی نیستم.» با صدای بلندتر گفت. «اونا شروع کردن. اگه نمیتونن جلوی خودشون رو بگیرن، مشکل خودشونه، نه من.»
جونگکوک یه لحظه مکث کرد. انگار داشت ا.ت. رو با دقت بیشتری نگاه میکرد. بعد، یه لبخند کوچیک، ولی این بار واقعی، گوشهی لبش نشست. یه لبخند که شبیه پوزخند نبود.
«جالبه.» همین رو گفت و رفت سمت پنجره. «پس تصمیم گرفتی دیگه ساکت نباشی؟»
ا.ت. حس کرد یه امیدی توی دلش زنده شد. «من فقط میخوام اینجا باشم. اگه کسی اذیتم کنه، حق دفاع از خودم رو دارم.»
جونگکوک برگشت و بهش خیره شد. «دفاع؟ با چی؟ با گربهی سفیدت؟»
ا.ت. به برفی که گوشهای خوابیده بود، نگاه کرد. بعد دوباره به جونگکوک.
«شاید… شاید گربهی سفید من، قویتر از اون چیزی باشه که فکر میکنی.»
این بار جونگکوک دیگه نخندید. فقط سرش رو تکون داد، انگار که داشت یه مسئلهی پیچیده رو حل میکرد.
«باشه. بیا ببینیم چقدر قوی هستی. ولی یادت باشه… اینجا مدرسه هیولاهاست. اگه هیولا نباشی، خورده میشی.»
بعد، بدون هیچ حرف اضافهای، از اتاق رفت بیرون.
ا.ت. نفسش رو با صدا بیرون داد. قلبش هنوز تند میزد، ولی این بار از هیجان. انگار یه قدرت جدیدی توی خودش پیدا کرده بود. صدایی که توی سرش بود، حالا دیگه فقط یه صدا نبود، یه همراه بود. یه همراه که بهش یادآوری میکرد اون اونقدرها هم تنها نیست.
«خب برفی،» آروم به گربهاش گفت، «فکر کنم باید یه کم جادو یاد بگیریم. این مدرسه فقط جای هیولاها نیست؛ جای کساییه که میدونن چطور تبدیل به بزرگترین هیولا بشن.»
برفی چشمهاش رو باز کرد، انگار که حرف ا.ت. رو فهمیده باشه.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بچه ها میخوام ادامه پارت ۱۱ رو تو پیت بعدی بزارم پس لطفا هردو رو لایک کن و کامنت بزار
- ۱.۵k
- ۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط