helf brother part 52
برادر ناتنی پارت ۵۲
بعد از اون همه خنده و شلوغبازی، سکوت توی ویلا سنگینتر از همیشه بود. هر دومون خیس تا استخون، بیحرف از کنار هم رد شدیم و رفتیم لباسهامونو عوض کنیم.
تو اتاق، وقتی داشتم تیشرت خشکمو از چمدون درمیآوردم، حس کردم در حال بسته شدنه. برگشتم و جونگکوک بود. با یه حوله رو موهاش، و یه تیشرت مشکی که به بدنش چسبیده بود. نگاهم ناخودآگاه چند ثانیه بیشتر از حد معمول روش موند.
"چرا نگام میکنی؟"
لبخند کجی زد و تکیه داد به در.
"نگاه نمیکردم." سرمو برگردوندم، ولی صدای نفسهام سنگینتر از قبل شده بود.
"اگه بخوای هنوزم میتونیم ادامه بدیم. یه سطل آب مونده گوشه حیاط."
نفسش بوی خنکی داشت، نزدیک شده بود.
"خفه شو."
اما صدای خودمم خندهدار بود. نه جدی، نه عصبی… یه جوری بین این دوتا.
"تو خندهت با خشم قاطیه. همیشه همینجوریای؟"
نگاهش رو حس میکردم. یه نگاه عمیق که انگار داشت ذهنمو میخوند. برای چند لحظه ساکت بودیم. فقط صدای کولر و تپش قلبم.
"جونگکوک..."
زیر لب گفتم.
"چی بود اون امروز؟"
"بازی بود. مثل همیشه."
اما اون لبخند مصنوعی که زد، انگار یه چیزی پنهون میکرد.
یه چیزی که هر دومون از گفتنش میترسیدیم.
"فکر نمیکنی بازیهات زیادی واقعی شدن؟"
با صدای آرومی گفتم.
اونم چند لحظه مکث کرد، بعد شونه بالا انداخت.
"شاید توی بعضی بازیا، واقعیت قاطی میشه."
بعد از گفتن این حرف، آروم از اتاق رفت بیرون، ولی من هنوز وسط اتاق ایستاده بودم، با قلبی که داشت دیوونه میزد.
بعد از اون همه خنده و شلوغبازی، سکوت توی ویلا سنگینتر از همیشه بود. هر دومون خیس تا استخون، بیحرف از کنار هم رد شدیم و رفتیم لباسهامونو عوض کنیم.
تو اتاق، وقتی داشتم تیشرت خشکمو از چمدون درمیآوردم، حس کردم در حال بسته شدنه. برگشتم و جونگکوک بود. با یه حوله رو موهاش، و یه تیشرت مشکی که به بدنش چسبیده بود. نگاهم ناخودآگاه چند ثانیه بیشتر از حد معمول روش موند.
"چرا نگام میکنی؟"
لبخند کجی زد و تکیه داد به در.
"نگاه نمیکردم." سرمو برگردوندم، ولی صدای نفسهام سنگینتر از قبل شده بود.
"اگه بخوای هنوزم میتونیم ادامه بدیم. یه سطل آب مونده گوشه حیاط."
نفسش بوی خنکی داشت، نزدیک شده بود.
"خفه شو."
اما صدای خودمم خندهدار بود. نه جدی، نه عصبی… یه جوری بین این دوتا.
"تو خندهت با خشم قاطیه. همیشه همینجوریای؟"
نگاهش رو حس میکردم. یه نگاه عمیق که انگار داشت ذهنمو میخوند. برای چند لحظه ساکت بودیم. فقط صدای کولر و تپش قلبم.
"جونگکوک..."
زیر لب گفتم.
"چی بود اون امروز؟"
"بازی بود. مثل همیشه."
اما اون لبخند مصنوعی که زد، انگار یه چیزی پنهون میکرد.
یه چیزی که هر دومون از گفتنش میترسیدیم.
"فکر نمیکنی بازیهات زیادی واقعی شدن؟"
با صدای آرومی گفتم.
اونم چند لحظه مکث کرد، بعد شونه بالا انداخت.
"شاید توی بعضی بازیا، واقعیت قاطی میشه."
بعد از گفتن این حرف، آروم از اتاق رفت بیرون، ولی من هنوز وسط اتاق ایستاده بودم، با قلبی که داشت دیوونه میزد.
- ۸.۳k
- ۲۱ فروردین ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط