تناسخ به دنیایی دیگر پارت ۱۴
همه: چی!!!؟؟؟
کامیناری: رو چه حسابی؟
کیریشیما: احساسم میگه...اما حواستون به باکوگو باشه
همه: باشه
ویو بیمارستان^
دختر درمانگر: داره بیدار میشه
باکوگو: هوی دکو ی نفله سکته ام دادی!
ایزوکا: صب بخیل...( صدای بچه گونه و فوق کیوت)
باکوگو: مسخره کردی؟
ایزوکا: مسخله یعنی شی؟
دختر درمانگر: بدبخت شدیم
باکوگو: این چش شده نفله؟!
دختر درمانگر: تبش به موقع پایین اومده اما اثرات تیر هنوز باقیه ایزوکا رفته به ۲ سالگیش! حتی خاطراتش
باکوگو خشکش زده بود تا اینکه ایزوکا اومد دستش رو با قد بلندی گرفت
ایزوکا: بلیم پیش مامانی...داداش بزلگه
باکوگو: د...داداش...بزرگه؟
ذهن دختر درمانگر:🤲
باکوگو برخلاف انتظار دختر درمانگر ایزوکا رو بغل کرد و سرشو ناز کرد
باکوگو: باشه...اما اول باید بریم پیش مدیر نزو
ایزوکا: مدیل نزو کیه؟
باکوگو: رئیس مدرسه اسمش مدر نزو عه
ایزوکا: آخجون! با داداش بزلگه میلیم گلدش!(باکوگو رو بغل کرد)
باکوگو: گردش کجا بود؟ داریم میریم... هعیی هرچی بگم که تو نمیفهمی...آره داریم میریم گردش
آلمایت: آخیش فرصت جور شد برگشتم...میدوریای جوان چش شده؟
دختر درمانگر: خب...(توضیح دادن ماجرا) آره دیگه
آلمایت: نه!!! مامانش رفته سفر! حالا چی کار کنیم؟
باکوگو: من و بچه ها تو خوابگاه میتونیم مراقبش باشیم البته اگه...
آلمایت: وایییی! ممنون باکوگوی جوان!
باکوگو: خواهش میکنم...ایزوکا تو یدقه پایین بمون تا من برم بیام(ایزوکا رو گذاشت زمین)
ایزوکا: نهههه! من میخوام پیش داداش بزلگه باشم! گریه*
باکوگو هول کرد و درجا ایزوکا رو بغل کرد
باکوگو:خب..این قراره دردسر بشه...
دفتر مدیر^
نزو: که اینطور...پس ماجرا اینه!
باکوگو: آره دیگه نفله چند بار برات توضیح بدم؟
نزو: بنظرم لحنت آروم تر شده..دلیل خاصی داره؟
باکوگو: فقط نمیخوام بترسه
ایزوکا: داداش گوشیت زنگ موخوله
باکوگر: ها؟!(تلفنش رو جواب داد )
کیریشما: الو میگم میدوریا چش شد؟
باکوگو: میایم خوابگاه اون موقع میبینی دیگه!
کیریشما: باشه...فقط سر راه بی زحمت لیستی که برات میفرستم رو بگیر خدافظ
باکوگو: هویی نفله! تچ لعنتی
ایزوکا: داداش کی بود؟
باکوگو: کیریشیما دوستمه
نزو: مثل اینکه شما کار دارین پس بعدا میبینمتون
باکوگو: آها باشه...
ایزوکا: داداش دالیم کوجا میلیم؟
باکوگو: دوستامون گفتن یسری چیز واسه خوابگاه بگیریم
ایزوکا: داداشی...نلفه یعنی شی؟
ذهن باکوگو: گند زدم الان تربیتش بهم نخوره! خدایا غلط کردم مامانم پاره ام میکنه!
باکوگو: تو هیچوقت این حرف رو نزن باشه؟
ایزوکا: ایزوکا به حلف داداش بزلگه گوش میده
بعد از خرید ایزوکا یه مغازه اسباب فروشی دید(باکوگو با یه دستش کیسه ها رو گرفته بود)
ایزوکا: دادش تلو خدا بلیم اونجا من علوسک موخام
باکوگو میخواست بگه نه که قیافه ی ایزوکا رو دید
باکوگو: باشه حالا چه عروسکی میخوای؟
ایزوکا: علوسک خلگوش
باکوگو: همونی که تو ویترینه؟
ایزوکا: آله همون پشمالو عه
بعد از اینکه عروسک رو خریدن ایزوکا داشت یریز حرف میزد البته اینا واسه باکوگو حرف نبود شیرین زبونی بود
ایزوکا: داداش
باکوگو: بله؟
ایزوکا: تو ایزوکا لو دوست دالی؟
باکوگو: ها این سوال رو از کجات در آوردی؟(گونه های صورتی)
ایزوکا: از یه جایی
باکوگو: آره خب من ایزوکا رو خیلی دوست دارم چون اون خیلی نازه
ذهنش: امیدوارم وقتی بزرگ میشه یادش نمونه
ایزوکا: آخجون! ایزوکا هم خیلی داداش بزلگه ی خودشو دوست داله
باکوگو: 🍅
ایزوکا دوباره شروع کرد به بلبل زبونی اما بعد چند دقیقه ساکت شد
باکوگو: دکو؟...
ایزوکا خوابش برده بود و عروسکی که باکوگو براش خریده بود رو خیلی مهکم بغل کرده بود
ویو خوابگاهUA^
اوراراکا: یعنی ایزوکا حالش خوبه؟
شوتا: نگرانشم
کامیناری: این باکوگو کجا مونده؟ مردم از گشنگی!
یهو باکوگو در رو با لگد باز میکنه
کیریشیما: دادا آرام...اون ایزوکاست؟
شوتا: وای خیلی بانمک تر شده
مینا: وای ننههههه!
ایدا: بهتره بزاریش تو اتاق خودش
باکوگو: بجای اینکه دو ساعت زر بزنید اینارو از دست من بگیرید دستم شکست!
کامیناری: اوه اوه!
کامیناری کیسه ها رو گرفت و ریخت رو میناتا حالا احتمالا بعدا جسدش رو از زیر کیسه ها میارن بیرون🤣
اوراراکا: این عروسکشوووو خیلی نازه!
مومو: چرا هنوز بچه است؟
باکوگو: (تعریف کردن ماجرا)
مومو: ای داد بیداد یعنی هیچی یادش نی؟
کامیناری: اینا رو ولکن من گشنمه😭
باکوگو: خو به من چه؟
اوراراکا: آخه دست پخت تو خیلی خوبه
باکوگو: تچ...تنبلا!
باکوگو ایزوکا رد گذاشت روی مبل و بعدش رفت غذا درست کرد موقعی که همه میز رو چیدن و میخواستن خوردن رو شروع کنن ایزوکا شروع کرد به گریه کردن و باکوگو با سرعت نور رفت پیشش
کامیناری: رو چه حسابی؟
کیریشیما: احساسم میگه...اما حواستون به باکوگو باشه
همه: باشه
ویو بیمارستان^
دختر درمانگر: داره بیدار میشه
باکوگو: هوی دکو ی نفله سکته ام دادی!
ایزوکا: صب بخیل...( صدای بچه گونه و فوق کیوت)
باکوگو: مسخره کردی؟
ایزوکا: مسخله یعنی شی؟
دختر درمانگر: بدبخت شدیم
باکوگو: این چش شده نفله؟!
دختر درمانگر: تبش به موقع پایین اومده اما اثرات تیر هنوز باقیه ایزوکا رفته به ۲ سالگیش! حتی خاطراتش
باکوگو خشکش زده بود تا اینکه ایزوکا اومد دستش رو با قد بلندی گرفت
ایزوکا: بلیم پیش مامانی...داداش بزلگه
باکوگو: د...داداش...بزرگه؟
ذهن دختر درمانگر:🤲
باکوگو برخلاف انتظار دختر درمانگر ایزوکا رو بغل کرد و سرشو ناز کرد
باکوگو: باشه...اما اول باید بریم پیش مدیر نزو
ایزوکا: مدیل نزو کیه؟
باکوگو: رئیس مدرسه اسمش مدر نزو عه
ایزوکا: آخجون! با داداش بزلگه میلیم گلدش!(باکوگو رو بغل کرد)
باکوگو: گردش کجا بود؟ داریم میریم... هعیی هرچی بگم که تو نمیفهمی...آره داریم میریم گردش
آلمایت: آخیش فرصت جور شد برگشتم...میدوریای جوان چش شده؟
دختر درمانگر: خب...(توضیح دادن ماجرا) آره دیگه
آلمایت: نه!!! مامانش رفته سفر! حالا چی کار کنیم؟
باکوگو: من و بچه ها تو خوابگاه میتونیم مراقبش باشیم البته اگه...
آلمایت: وایییی! ممنون باکوگوی جوان!
باکوگو: خواهش میکنم...ایزوکا تو یدقه پایین بمون تا من برم بیام(ایزوکا رو گذاشت زمین)
ایزوکا: نهههه! من میخوام پیش داداش بزلگه باشم! گریه*
باکوگو هول کرد و درجا ایزوکا رو بغل کرد
باکوگو:خب..این قراره دردسر بشه...
دفتر مدیر^
نزو: که اینطور...پس ماجرا اینه!
باکوگو: آره دیگه نفله چند بار برات توضیح بدم؟
نزو: بنظرم لحنت آروم تر شده..دلیل خاصی داره؟
باکوگو: فقط نمیخوام بترسه
ایزوکا: داداش گوشیت زنگ موخوله
باکوگر: ها؟!(تلفنش رو جواب داد )
کیریشما: الو میگم میدوریا چش شد؟
باکوگو: میایم خوابگاه اون موقع میبینی دیگه!
کیریشما: باشه...فقط سر راه بی زحمت لیستی که برات میفرستم رو بگیر خدافظ
باکوگو: هویی نفله! تچ لعنتی
ایزوکا: داداش کی بود؟
باکوگو: کیریشیما دوستمه
نزو: مثل اینکه شما کار دارین پس بعدا میبینمتون
باکوگو: آها باشه...
ایزوکا: داداش دالیم کوجا میلیم؟
باکوگو: دوستامون گفتن یسری چیز واسه خوابگاه بگیریم
ایزوکا: داداشی...نلفه یعنی شی؟
ذهن باکوگو: گند زدم الان تربیتش بهم نخوره! خدایا غلط کردم مامانم پاره ام میکنه!
باکوگو: تو هیچوقت این حرف رو نزن باشه؟
ایزوکا: ایزوکا به حلف داداش بزلگه گوش میده
بعد از خرید ایزوکا یه مغازه اسباب فروشی دید(باکوگو با یه دستش کیسه ها رو گرفته بود)
ایزوکا: دادش تلو خدا بلیم اونجا من علوسک موخام
باکوگو میخواست بگه نه که قیافه ی ایزوکا رو دید
باکوگو: باشه حالا چه عروسکی میخوای؟
ایزوکا: علوسک خلگوش
باکوگو: همونی که تو ویترینه؟
ایزوکا: آله همون پشمالو عه
بعد از اینکه عروسک رو خریدن ایزوکا داشت یریز حرف میزد البته اینا واسه باکوگو حرف نبود شیرین زبونی بود
ایزوکا: داداش
باکوگو: بله؟
ایزوکا: تو ایزوکا لو دوست دالی؟
باکوگو: ها این سوال رو از کجات در آوردی؟(گونه های صورتی)
ایزوکا: از یه جایی
باکوگو: آره خب من ایزوکا رو خیلی دوست دارم چون اون خیلی نازه
ذهنش: امیدوارم وقتی بزرگ میشه یادش نمونه
ایزوکا: آخجون! ایزوکا هم خیلی داداش بزلگه ی خودشو دوست داله
باکوگو: 🍅
ایزوکا دوباره شروع کرد به بلبل زبونی اما بعد چند دقیقه ساکت شد
باکوگو: دکو؟...
ایزوکا خوابش برده بود و عروسکی که باکوگو براش خریده بود رو خیلی مهکم بغل کرده بود
ویو خوابگاهUA^
اوراراکا: یعنی ایزوکا حالش خوبه؟
شوتا: نگرانشم
کامیناری: این باکوگو کجا مونده؟ مردم از گشنگی!
یهو باکوگو در رو با لگد باز میکنه
کیریشیما: دادا آرام...اون ایزوکاست؟
شوتا: وای خیلی بانمک تر شده
مینا: وای ننههههه!
ایدا: بهتره بزاریش تو اتاق خودش
باکوگو: بجای اینکه دو ساعت زر بزنید اینارو از دست من بگیرید دستم شکست!
کامیناری: اوه اوه!
کامیناری کیسه ها رو گرفت و ریخت رو میناتا حالا احتمالا بعدا جسدش رو از زیر کیسه ها میارن بیرون🤣
اوراراکا: این عروسکشوووو خیلی نازه!
مومو: چرا هنوز بچه است؟
باکوگو: (تعریف کردن ماجرا)
مومو: ای داد بیداد یعنی هیچی یادش نی؟
کامیناری: اینا رو ولکن من گشنمه😭
باکوگو: خو به من چه؟
اوراراکا: آخه دست پخت تو خیلی خوبه
باکوگو: تچ...تنبلا!
باکوگو ایزوکا رد گذاشت روی مبل و بعدش رفت غذا درست کرد موقعی که همه میز رو چیدن و میخواستن خوردن رو شروع کنن ایزوکا شروع کرد به گریه کردن و باکوگو با سرعت نور رفت پیشش
- ۱.۷k
- ۲۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط