dark life = 11
اولین چیزی که پارک ات حس کرد، بوی چوب سوخته و بارون بود. بوی خاک نمخورده و یک رایحهٔ سنگین مردانه، ترکیبی از ادکلن گرانقیمت، دود سیگار برگ و چیزی تیرهتر... چیزی که بوی قدرت میداد. پلکهایش انگار از سرب ساخته شده بودند. با تقلایی جانکاه، چشمهایش را باز کرد.
سقفی بلند و گنبدی شکل با نقاشیهای کلاسیک فرشتههای سقوطکرده بالای سرش بود. نور زرد و کمرمقی از یک لوستر کریستالی بزرگ و خاموش که فقط چند شمع در آن میسوختند، روی دیوارهای پوشیده از کاغذدیواری مخمل شرابی سوسو میزد. پردههای سنگین و سیاه پنجرههای بزرگ را پوشانده بودند و هیچ راهی به دنیای بیرون نشان نمیدادند. ات روی تختی بزرگ و شاهانه از چوب تیره و ملحفههای ابریشمی مشکی دراز کشیده بود. بالشها بوی همان ادکلن چوبی و نعناع را میدادند. بوی او.
ناگهان سیل خاطرات مثل پتک توی سرش فرود آمد. حیاط مرکز، شلیک گلوله، صورتهای نقابدار، دستان زمختی که دهانش را گرفته بودند و صدای آرام و پیروزمندانهٔ تهیونگ که در گوشش زمزمه میکرد: «آروم باش، عزیزم. نفس بکش. نمیخوام قبل از شروع بازی، بیهوش شی...»
ات مثل کسی که بهش شوک الکتریکی داده باشند، راست نشست. سرش گیج میرفت و چشمهایش هنوز تار بودند، اما غریزهٔ بقا جیغ میزد: فرار کن! تخت را با عجله ترک کرد. پاهای برهنهاش روی کفپوش چوبی و سرد اتاق، صدا میداد. لباسش هنوز همان کت و شلوار سفید مرکز بود، اما چروک و کثیف شده بود. موهای بلندش باز و آشفته دور صورت رنگپریدهاش پخش شده بودند.
به سمت در بزرگ و چوبی دو لنگه دوید و دستگیرهٔ طلایی و سردش را فشار داد. قفل بود. محکم و نفوذناپذیر. مشتهای کوچکش را بیفایده روی چوب کوبید. «کمک! یکی هست؟ کمک!» صدایش در آن اتاق بزرگ و مجلل، کودکانه و ناامیدانه به گوش میرسید. بعد به سمت پنجرهها شتافت. پردهٔ مخمل سنگین را کنار زد و با صحنهای روبرو شد که قلبش را به درد آورد: میلههای آهنی سیاه و ضخیم، پشت شیشههای دو جداره و نشکن کار گذاشته شده بودند. و پشت آن میلهها... تاریکی مطلق. انگار این اتاق در برجی وسط ناکجاآباد بود. نه جادهای، نه نوری، نه هیچ نشانهای از زندگی.
وحشت مثل اسید داشت تمام بدنش را میخورد. به عقب عقب برگشت تا به تخت رسید و گوشهاش نشست. دستهایش میلرزیدند و نفسهایش تند و بریده بریده از سینهاش بیرون میآمد. «نه... نه... این یه کابوسه... یه کابوس...»
درست در همان لحظه، صدای کلیک آرام و سنگینی از قفل در شنیده شد. در بزرگ چوبی با ظرافتی وهمانگیز به سمت داخل باز شد و کیم تهیونگ روی آستانهاش ایستاد.
او دیگر آن بیمار ضعیف و زنجیرشدهٔ مرکز نبود. او حالا یک پادشاه بود در قلمروی تاریک خودش. یک کت و شلوار مشکی سفارشی و کاملاً اندازه، تن برجسته و عضلانیاش را مثل دستکش پوشانده بود. پیراهنش یقهباز بود و زنجیر نقرهای نازکی دور گردن گندمگونش آویزان بود. موهای بلند و مشکیاش با بیاعتنایی حسابشدهای به عقب شانه خورده بودند و در دست راستش... یک دسته گل رز سفید بود. درست مثل همان شاخه گلهایی که هر جلسه برایش میآورد. اما این بار، در میان گلهای سفید، یک رز قرمز تیره و براق مثل خون خودنمایی میکرد.
لبخندش گرم و مهربان بود. دوباره همان لبخند فریبندهٔ پارت دوم. اما حالا ات دیگر معنی آن لبخند را میفهمید. این لبخند یک مار بوآ بود قبل از بلعیدن طعمه.
«خوش اومدی به خونه، دکتر پارک. یا بهتره بگم...» مکثی کرد و در را پشت سرش بست. صدای قفل شدنش مثل شلیک نهایی یک تیر خلاص بود. «...خوش اومدی به قلعهٔ من. امیدوارم اتاقت رو دوست داشته باشی. از بهترین طراح داخلی سئول خواهش کردم که مخصوص سلیقهٔ تو طراحیاش کنه. هرچند مطمئنم به زودی متوجه میشی که اینجا نه یه زندان... که یه قفس طلایی برای یه پرندهٔ خیلی خاصه.»
ات دوباره از جا پرید و این بار پشت صندلی مخمل کنار تخت پناه گرفت. میخواست چیزی بین خودش و آن هیولا باشد. «تهیونگ، این کار دیوونگیه! بهم تجاوز کن... مرا بکش... هرکاری میخوای بکن، ولی نمیتونی منو اینجا زندانی کنی! برادرم پلیسه! اون دنبالم میگرده!»
سقفی بلند و گنبدی شکل با نقاشیهای کلاسیک فرشتههای سقوطکرده بالای سرش بود. نور زرد و کمرمقی از یک لوستر کریستالی بزرگ و خاموش که فقط چند شمع در آن میسوختند، روی دیوارهای پوشیده از کاغذدیواری مخمل شرابی سوسو میزد. پردههای سنگین و سیاه پنجرههای بزرگ را پوشانده بودند و هیچ راهی به دنیای بیرون نشان نمیدادند. ات روی تختی بزرگ و شاهانه از چوب تیره و ملحفههای ابریشمی مشکی دراز کشیده بود. بالشها بوی همان ادکلن چوبی و نعناع را میدادند. بوی او.
ناگهان سیل خاطرات مثل پتک توی سرش فرود آمد. حیاط مرکز، شلیک گلوله، صورتهای نقابدار، دستان زمختی که دهانش را گرفته بودند و صدای آرام و پیروزمندانهٔ تهیونگ که در گوشش زمزمه میکرد: «آروم باش، عزیزم. نفس بکش. نمیخوام قبل از شروع بازی، بیهوش شی...»
ات مثل کسی که بهش شوک الکتریکی داده باشند، راست نشست. سرش گیج میرفت و چشمهایش هنوز تار بودند، اما غریزهٔ بقا جیغ میزد: فرار کن! تخت را با عجله ترک کرد. پاهای برهنهاش روی کفپوش چوبی و سرد اتاق، صدا میداد. لباسش هنوز همان کت و شلوار سفید مرکز بود، اما چروک و کثیف شده بود. موهای بلندش باز و آشفته دور صورت رنگپریدهاش پخش شده بودند.
به سمت در بزرگ و چوبی دو لنگه دوید و دستگیرهٔ طلایی و سردش را فشار داد. قفل بود. محکم و نفوذناپذیر. مشتهای کوچکش را بیفایده روی چوب کوبید. «کمک! یکی هست؟ کمک!» صدایش در آن اتاق بزرگ و مجلل، کودکانه و ناامیدانه به گوش میرسید. بعد به سمت پنجرهها شتافت. پردهٔ مخمل سنگین را کنار زد و با صحنهای روبرو شد که قلبش را به درد آورد: میلههای آهنی سیاه و ضخیم، پشت شیشههای دو جداره و نشکن کار گذاشته شده بودند. و پشت آن میلهها... تاریکی مطلق. انگار این اتاق در برجی وسط ناکجاآباد بود. نه جادهای، نه نوری، نه هیچ نشانهای از زندگی.
وحشت مثل اسید داشت تمام بدنش را میخورد. به عقب عقب برگشت تا به تخت رسید و گوشهاش نشست. دستهایش میلرزیدند و نفسهایش تند و بریده بریده از سینهاش بیرون میآمد. «نه... نه... این یه کابوسه... یه کابوس...»
درست در همان لحظه، صدای کلیک آرام و سنگینی از قفل در شنیده شد. در بزرگ چوبی با ظرافتی وهمانگیز به سمت داخل باز شد و کیم تهیونگ روی آستانهاش ایستاد.
او دیگر آن بیمار ضعیف و زنجیرشدهٔ مرکز نبود. او حالا یک پادشاه بود در قلمروی تاریک خودش. یک کت و شلوار مشکی سفارشی و کاملاً اندازه، تن برجسته و عضلانیاش را مثل دستکش پوشانده بود. پیراهنش یقهباز بود و زنجیر نقرهای نازکی دور گردن گندمگونش آویزان بود. موهای بلند و مشکیاش با بیاعتنایی حسابشدهای به عقب شانه خورده بودند و در دست راستش... یک دسته گل رز سفید بود. درست مثل همان شاخه گلهایی که هر جلسه برایش میآورد. اما این بار، در میان گلهای سفید، یک رز قرمز تیره و براق مثل خون خودنمایی میکرد.
لبخندش گرم و مهربان بود. دوباره همان لبخند فریبندهٔ پارت دوم. اما حالا ات دیگر معنی آن لبخند را میفهمید. این لبخند یک مار بوآ بود قبل از بلعیدن طعمه.
«خوش اومدی به خونه، دکتر پارک. یا بهتره بگم...» مکثی کرد و در را پشت سرش بست. صدای قفل شدنش مثل شلیک نهایی یک تیر خلاص بود. «...خوش اومدی به قلعهٔ من. امیدوارم اتاقت رو دوست داشته باشی. از بهترین طراح داخلی سئول خواهش کردم که مخصوص سلیقهٔ تو طراحیاش کنه. هرچند مطمئنم به زودی متوجه میشی که اینجا نه یه زندان... که یه قفس طلایی برای یه پرندهٔ خیلی خاصه.»
ات دوباره از جا پرید و این بار پشت صندلی مخمل کنار تخت پناه گرفت. میخواست چیزی بین خودش و آن هیولا باشد. «تهیونگ، این کار دیوونگیه! بهم تجاوز کن... مرا بکش... هرکاری میخوای بکن، ولی نمیتونی منو اینجا زندانی کنی! برادرم پلیسه! اون دنبالم میگرده!»
- ۱۰.۴k
- ۰۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط