『 #Dark Fantasy Romance 』
『 #Dark Fantasy Romance 』
The Scarlet Cure
━━━━━━⊱ ⚔ ⊰━━━━━━
پارتـ.ـ¹¹
با لحنِ جدیِ جونگکوک، چشمهای تهیونگ برای یک ثانیه از آن حالتِ شنگول و بازیگوش فاصله گرفت. او سینیِ چوبی و سنگینِ غذا را روی میزِ بلوطیِ کنار تخت گذاشت، چرخی به بدنش داد و با همان لحنِ پرحرفش گفت:
— کالیکس؟ فعلاً توی تالارِ غربی داره مخِ دوکهای پیر رو کار میزنه. ظاهراً از اینکه بدون غنیمتِ طلا برگشتی خیلی شاکیه... ولی نگران نباش، جیمین مثل سایه زاغسیاهش رو میپاد.
تهیونگ تعظیمی مسخره و نمایشی کرد و با گامهایی بلند از اتاق بیرون رفت و درِ سنگینِ چوبی را پشت سرش بست.
حالا دوباره سکوتی خفهکننده بر اتاقِ بزرگ حاکم شده بود.
جونگکوک به سمت میز رفت، سینیِ غذا را برداشت و درست روی لبهی تخت، کنار الوآ نشست. الوآ ناخودآگاه خودش را بیشتر به تاجِ چوبیِ تخت چسپوند.
جونگکوک کاسهی سوپِ گرم را به سمت او گرفت و با صدایی بم، بیاحساس و مقتدر گفت:
— بخورش.
الوآ دستهایش را روی سینهاش قفل کرد، سرش را بالا گرفت و با همان لجبازیِ همیشگیاش گفت:
— نمیخورم. فکر کردی با چند تکه گوشت و سوپ میتونی منو مطیع خودت کنی؟ترجیح میدم از گرسنگی بمیرم تا اینکه صدقهی تو رو بخورم!
جونگکوک کاسه را روی میز کوبید. صدای برخوردِ ظرف با چوب، سکوتِ اتاق را شکافت. او سریع مچِ دستِ ظریفِ الوآ را گرفت و او را به سمت خودش کشید. فاصلهشان آنقدر کم شد که الوآ سوزشِ نفسهای گرمِ جونگکوک را روی پوستی که تازه زخمش بسته شده بود حس کرد.
جونگکوک چشمانش را باریک کرد و با لحنی خطرناک و زیر لب زمزمه کرد:
— گوش کن پرنسس... اعتصابِ غذا توی این قصر هیچ فایدهای نداره. اگه خودت با دست خودت غذاتو نخوری، یجوری مجبورت میکنم که اعتراف کنی مرگ برات شیرینتره!
الوآ از شدتِ بغض و ترسی که سعی داشت پشتِ چشمهای خشمگینش پنهانش کند، دندانهایش را روی لبِ پایینش فشرد. لرزشِ خفیفِ دستش در چنگالِ قویِ جونگکوک پیدا بود، اما با این حال کم نیاورد:
— تو... تو واقعاً یه دیوونهای جئون! چرا انقدر رو زنده موندن من حساسی؟!
جونگکوک برای یک لحظه مکث کرد. چشمانش روی لبهای لرزانِ الوآ و سپس روی زخمِ بندآمدهی گردنش چرخید. زهرِ درونِ بدنش هنوز کاملاً آروم نشده بود و بوی عطرِ تنِ الوآ مثل مغناطیس او را جذب میکرد. اما جلوی خودش را گرفت، مچِ دستِ او را رها کرد و با قدمهای بلند به سمت پنجره رفت:
— چون تا زمانی که زنده باشی، آروندیل زانو زده باقی میمونه. همین کافیه برات. حالا غذاتو بخور قبل از اینکه نظرم رو عوض کنم.
الوآ با خشم و بغض، قاشق را برداشت...
ادامه دارد...
#TheScarletCure #DarkFantasyRomance #JeonJungkook #JungkookFanfiction #EluaVoltaire
The Scarlet Cure
━━━━━━⊱ ⚔ ⊰━━━━━━
پارتـ.ـ¹¹
با لحنِ جدیِ جونگکوک، چشمهای تهیونگ برای یک ثانیه از آن حالتِ شنگول و بازیگوش فاصله گرفت. او سینیِ چوبی و سنگینِ غذا را روی میزِ بلوطیِ کنار تخت گذاشت، چرخی به بدنش داد و با همان لحنِ پرحرفش گفت:
— کالیکس؟ فعلاً توی تالارِ غربی داره مخِ دوکهای پیر رو کار میزنه. ظاهراً از اینکه بدون غنیمتِ طلا برگشتی خیلی شاکیه... ولی نگران نباش، جیمین مثل سایه زاغسیاهش رو میپاد.
تهیونگ تعظیمی مسخره و نمایشی کرد و با گامهایی بلند از اتاق بیرون رفت و درِ سنگینِ چوبی را پشت سرش بست.
حالا دوباره سکوتی خفهکننده بر اتاقِ بزرگ حاکم شده بود.
جونگکوک به سمت میز رفت، سینیِ غذا را برداشت و درست روی لبهی تخت، کنار الوآ نشست. الوآ ناخودآگاه خودش را بیشتر به تاجِ چوبیِ تخت چسپوند.
جونگکوک کاسهی سوپِ گرم را به سمت او گرفت و با صدایی بم، بیاحساس و مقتدر گفت:
— بخورش.
الوآ دستهایش را روی سینهاش قفل کرد، سرش را بالا گرفت و با همان لجبازیِ همیشگیاش گفت:
— نمیخورم. فکر کردی با چند تکه گوشت و سوپ میتونی منو مطیع خودت کنی؟ترجیح میدم از گرسنگی بمیرم تا اینکه صدقهی تو رو بخورم!
جونگکوک کاسه را روی میز کوبید. صدای برخوردِ ظرف با چوب، سکوتِ اتاق را شکافت. او سریع مچِ دستِ ظریفِ الوآ را گرفت و او را به سمت خودش کشید. فاصلهشان آنقدر کم شد که الوآ سوزشِ نفسهای گرمِ جونگکوک را روی پوستی که تازه زخمش بسته شده بود حس کرد.
جونگکوک چشمانش را باریک کرد و با لحنی خطرناک و زیر لب زمزمه کرد:
— گوش کن پرنسس... اعتصابِ غذا توی این قصر هیچ فایدهای نداره. اگه خودت با دست خودت غذاتو نخوری، یجوری مجبورت میکنم که اعتراف کنی مرگ برات شیرینتره!
الوآ از شدتِ بغض و ترسی که سعی داشت پشتِ چشمهای خشمگینش پنهانش کند، دندانهایش را روی لبِ پایینش فشرد. لرزشِ خفیفِ دستش در چنگالِ قویِ جونگکوک پیدا بود، اما با این حال کم نیاورد:
— تو... تو واقعاً یه دیوونهای جئون! چرا انقدر رو زنده موندن من حساسی؟!
جونگکوک برای یک لحظه مکث کرد. چشمانش روی لبهای لرزانِ الوآ و سپس روی زخمِ بندآمدهی گردنش چرخید. زهرِ درونِ بدنش هنوز کاملاً آروم نشده بود و بوی عطرِ تنِ الوآ مثل مغناطیس او را جذب میکرد. اما جلوی خودش را گرفت، مچِ دستِ او را رها کرد و با قدمهای بلند به سمت پنجره رفت:
— چون تا زمانی که زنده باشی، آروندیل زانو زده باقی میمونه. همین کافیه برات. حالا غذاتو بخور قبل از اینکه نظرم رو عوض کنم.
الوآ با خشم و بغض، قاشق را برداشت...
ادامه دارد...
#TheScarletCure #DarkFantasyRomance #JeonJungkook #JungkookFanfiction #EluaVoltaire
- ۲۹۴
- ۲۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط