Part15
Part15
( ویو سرینا )
بعد از خچند ساعتی از خواب بیدار شدم همه بدنم درد میکرد گرسنه بودم جام تنگ بود گرمم بود خیلی کلافه شدم نمیدونستم چه کار کنم ولی خوب دوست داشتم باهاشون بیان تا بتونم به خواهرم برسم خیلی دلتنگش بودم چند هفته ای گذشته که پیشم نیست خیلی بهم سخت گذشت از این که خواهرم پیشم نیست دلم واسه بوی تنش تنگ شده واسه لبخند داش نگاهش گریه کردنش
چند شبی بود که چشمام به سیاهی دیده ها بسته نشد همش به فکر خواهرم بودم چرا زندگی گذشته انقدر بد بوده واقعا نمیتونم درک کنم چرا باید لیانا رو بدزده اونم بابام وای خدا نجاتم بده
ضربانم تند تند میزد نفس های نامنظم داشتم اشک هام روی گونه هام جاری شدن به دونه صدا بغضمو قورت میدادم
قلبم میسوخت از این که زندگیم پاشیده شده دیگه کم کم داشتم نا امید میشدم میخواستم روحم از تنم جدا بشه ولی نشد
با وجوده جیمین نشد عاشق اون پسر شدم از نگاه سردش از خشک رفتار کردنش از مهربون بودنش بوی تنش صدای نفس هاش آغوش گرمش دلمو با خودش برد
همین طور با خودم درگیر بودم که ماشین وایساد سرم خورد به چمدون که جیغ بنفشی زدم
جیمین : تو هم شنیدی
جنکوک: آرع صدا از پشت ماشین بود
جیمین : نکنه
جنکوک : کی
جیمین : نکنه سریناست
جنکوک : نه اون خونه بود خودم دیدم
جیمین : پس میخوای کی باشه
جیمین از ماشین پیاده شد تفنگش رو از جیبیش درآورد و دره صندق رو باز کرد با دیدن من سکوت کرد و به چشمام خیره شد
( ویو سرینا )
بعد از خچند ساعتی از خواب بیدار شدم همه بدنم درد میکرد گرسنه بودم جام تنگ بود گرمم بود خیلی کلافه شدم نمیدونستم چه کار کنم ولی خوب دوست داشتم باهاشون بیان تا بتونم به خواهرم برسم خیلی دلتنگش بودم چند هفته ای گذشته که پیشم نیست خیلی بهم سخت گذشت از این که خواهرم پیشم نیست دلم واسه بوی تنش تنگ شده واسه لبخند داش نگاهش گریه کردنش
چند شبی بود که چشمام به سیاهی دیده ها بسته نشد همش به فکر خواهرم بودم چرا زندگی گذشته انقدر بد بوده واقعا نمیتونم درک کنم چرا باید لیانا رو بدزده اونم بابام وای خدا نجاتم بده
ضربانم تند تند میزد نفس های نامنظم داشتم اشک هام روی گونه هام جاری شدن به دونه صدا بغضمو قورت میدادم
قلبم میسوخت از این که زندگیم پاشیده شده دیگه کم کم داشتم نا امید میشدم میخواستم روحم از تنم جدا بشه ولی نشد
با وجوده جیمین نشد عاشق اون پسر شدم از نگاه سردش از خشک رفتار کردنش از مهربون بودنش بوی تنش صدای نفس هاش آغوش گرمش دلمو با خودش برد
همین طور با خودم درگیر بودم که ماشین وایساد سرم خورد به چمدون که جیغ بنفشی زدم
جیمین : تو هم شنیدی
جنکوک: آرع صدا از پشت ماشین بود
جیمین : نکنه
جنکوک : کی
جیمین : نکنه سریناست
جنکوک : نه اون خونه بود خودم دیدم
جیمین : پس میخوای کی باشه
جیمین از ماشین پیاده شد تفنگش رو از جیبیش درآورد و دره صندق رو باز کرد با دیدن من سکوت کرد و به چشمام خیره شد
- ۳.۶k
- ۱۳ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط