#ترد شده من
#ترد شده من
پـــــــارتـــــــــــــــــ۲۲
به سرعت سوار ماشین شدم که آدرس را فرستاد .
ویوی جیمین،
حالم خوب نبود که رفتم استراحت کنم که یکی دزدیدم وقتی بیدار شدم دیدم که لختم و چند تا آلفا خیره شدن بهم و سوآ داره بهم خیره نگاه می کرد و می خنده ضربان قلبم رفت بالا در حدی که احساس کردم قلبم داره از سینم می زنه بیرون که یکی از اون آلفا ها به هم راه دوستاش ریختن سرم .
ویوی جین ،
با بچه ها و بادیگارد هامون رفتیم داخل و قرار شد من و نامجون بریم سراغ جیمین و بقیه هم برن سراغ بقیه، پشتی دری بودم که جیمین داخلش زندانیه ولی با چیزی که شنیدم شوکه شدم صدای ناله و داد هاش که کمک می خواست و اسمم را صدا می کرد .
جیمین : ولم کنیدددددددد جین کمکم کننننننننننننن .
که جین با لگت وارد شد .
و داد زد : ولششش کنیدددددد عوضیااااااااااااا .(عربده و عصبی)
سوآ : آه دوست پسر قشنگم چرا سر من داد می زنی ؟(عشوه خرکی )
جین : ببند سوآ (داد)
جیمین : جیـ... جین کمـ....کمکم کن (گریه و ضعیف )
جین وقتی صدای ضعیف جیمین را شنید قلبش تیر کشید پسری که همیشه سر حال بود الان نمی تونست راحت حرف بزنه .
و من دیگه نمی تونستم دیگه آروم باشم و بزارم جلوی چشمام بهش تجا//وز کنن .
پس به نامجون علامت دادم و حمله کردیم سریع رفتم سراغ جیمین و کوتم و در آوردم و تمام آلفا های دورش را گشتم و کتم را تنش کردم و رفتم بیرون و گذاشتم داخل ماشین و داشتم می رفتم که دستم گرفت و گفت : لطفاً تنهام نذار (گریه و بغض )
که آرومش کردم و به بادیگارد هایی که کنارم بودن گفتم برن و کمک نامجون و بچه ها کنند و جیمین را خوابوندم و وارد دعوا شدم بعد از دو ساعت دعوا کردن ما رفتیم و من و جیمین و نامجون و تهکوک به بیمارستان رسیدیم که با حرفی که دکتر زد خون داخل رگام یخ زد .
دکتر :.....
حمایتــــــــــــ^ ممنونــــــــــ~ قشنگمــــــــــــــــ`°
(◍•ᴗ•◍)❤
در خماری بمانید 🤣🤣🤣
راستی قرار نیست پایان این فیک شاد باشه گفتم آمادگی داشته باشید و اینکه پارت بعدی پارت آخره و اگر ایده ای برای فیک دارید بگین .
پـــــــارتـــــــــــــــــ۲۲
به سرعت سوار ماشین شدم که آدرس را فرستاد .
ویوی جیمین،
حالم خوب نبود که رفتم استراحت کنم که یکی دزدیدم وقتی بیدار شدم دیدم که لختم و چند تا آلفا خیره شدن بهم و سوآ داره بهم خیره نگاه می کرد و می خنده ضربان قلبم رفت بالا در حدی که احساس کردم قلبم داره از سینم می زنه بیرون که یکی از اون آلفا ها به هم راه دوستاش ریختن سرم .
ویوی جین ،
با بچه ها و بادیگارد هامون رفتیم داخل و قرار شد من و نامجون بریم سراغ جیمین و بقیه هم برن سراغ بقیه، پشتی دری بودم که جیمین داخلش زندانیه ولی با چیزی که شنیدم شوکه شدم صدای ناله و داد هاش که کمک می خواست و اسمم را صدا می کرد .
جیمین : ولم کنیدددددددد جین کمکم کننننننننننننن .
که جین با لگت وارد شد .
و داد زد : ولششش کنیدددددد عوضیااااااااااااا .(عربده و عصبی)
سوآ : آه دوست پسر قشنگم چرا سر من داد می زنی ؟(عشوه خرکی )
جین : ببند سوآ (داد)
جیمین : جیـ... جین کمـ....کمکم کن (گریه و ضعیف )
جین وقتی صدای ضعیف جیمین را شنید قلبش تیر کشید پسری که همیشه سر حال بود الان نمی تونست راحت حرف بزنه .
و من دیگه نمی تونستم دیگه آروم باشم و بزارم جلوی چشمام بهش تجا//وز کنن .
پس به نامجون علامت دادم و حمله کردیم سریع رفتم سراغ جیمین و کوتم و در آوردم و تمام آلفا های دورش را گشتم و کتم را تنش کردم و رفتم بیرون و گذاشتم داخل ماشین و داشتم می رفتم که دستم گرفت و گفت : لطفاً تنهام نذار (گریه و بغض )
که آرومش کردم و به بادیگارد هایی که کنارم بودن گفتم برن و کمک نامجون و بچه ها کنند و جیمین را خوابوندم و وارد دعوا شدم بعد از دو ساعت دعوا کردن ما رفتیم و من و جیمین و نامجون و تهکوک به بیمارستان رسیدیم که با حرفی که دکتر زد خون داخل رگام یخ زد .
دکتر :.....
حمایتــــــــــــ^ ممنونــــــــــ~ قشنگمــــــــــــــــ`°
(◍•ᴗ•◍)❤
در خماری بمانید 🤣🤣🤣
راستی قرار نیست پایان این فیک شاد باشه گفتم آمادگی داشته باشید و اینکه پارت بعدی پارت آخره و اگر ایده ای برای فیک دارید بگین .
- ۶۴
- ۱۷ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط