free from the court (p11)
علامت من:○
علامت دیگران:_
#رها_از_دربار_پارت_یازدهم
غرورم اجازه نداد برگردم.
افسردهتر از همیشه... گوشهی اتاق، توی خودم جمع شده بودم.
ذهنم در مبهمترین حالت ممکن به سر میبرد و حواسم اصلا سرجاش نبود.
حالا که دارم فکر میکنم... این اتاق میتونه یکیاز نحسترین مکانهای دنیا به حساب بیاد.
از خیلی وقت پیش... هربار با یه خبر بد؛ هربار یه اتفاق وحشتناکِ دیگه؛ هربار پراز دادوبیداد و تَنِش...
اما نمیدونم چرا هنوزهم به این اتاق پناه بردم...!
اما میدونم که اینبار رسماً دارم نابود میشم.
راستش... الان میفهمم... تنها دلیلی که تا الان تونستم دووم بیارم و تحمل کنم هیونجین بوده.
واسه تحمل اینهمه درد... فقط یکیاز همون لبخندهای قشنگش کافی بود تا روزم رو بسازه؛ واسه همینه که هنوزهم سرپا باقی موندم.
انقدر غرق افکارم و درگیرِ ذهنِ بههم ریختهم بودم که انگار گوشم صدایی نمیشنید و درکی از اطراف نداشتم.
توی همین مدت، دوباره این درِ لعنتی اتاقم زده شد.
انقدر بیروح بودم که حتی درست و حسابی بهش توجه نکردم.
اما بااینکه فقط سه ضربهی آروم به گوش رسید، اما تهِ دلم دوباره منتظر یه اتفاق وحشتناک بودم!
سَرَم پایین بود.
حتی به خودم زحمت ندادم که در رو بازکنم یا بخوام کوچکترین نگاهی بندازم که کی اومده داخل اتاقم.
چندثانیه بعد، یه جفت کفش متفاوت و آشنا جلوی پام ظاهر شد.
دقیقا همون موقعی که تفاوت رو احساس کردم، آروم سَرَم رو بالا آوردم.
آخرین کسی که انتظار داشتم توی اون لحظه ببینم، هوانگ هیونجینی بود که با نهایت مظلومیت داشت نگاهم میکرد!
از شدت تعجب، دست و پام رو گم کردم و اومدم با عجله ازجام بلند یشم که با چشماش بهم فهموند نیازی نیست...!
صدام میلرزید.
آروم گفتم:" تو... اینجا چیکار میکنی؟..."
جلوم زانو زد و آروم نشست.
با محبت لبخندی زد و روی موهام دست کشید.
همینطور که اشک توی چشمام جمع میشد ادامه دادم:" چرا... اومدی؟ چرا اومدی هیونجین...؟"
قسمتی از موهام که روی صورتم بود رو کنار زد و گفت:" اشکالی نداره... میدونم چه حسی داری...!"
○ولی من... تنهات گذاشتم...هقهق... به دکتر گفته بودم که مراقبت میمونم ولی...
_هی دختر! من خوبم؛ لازم نیست انقدر خودتو سرزنش کنی...!
ادامه دارد...
#yuji
#تکپارتی#چندپارتی#سناریو#سناریو_درخواستی#درخواستی#استری_کیدز#اسکیز#فیک#فیکشن#رمان#وانشات#هان#جیسونگ#هیونجین#بنگچان#بنگ_چان#سونگمین#لینو#فلیکس#جونگین#آی.ان#چانگبین
علامت دیگران:_
#رها_از_دربار_پارت_یازدهم
غرورم اجازه نداد برگردم.
افسردهتر از همیشه... گوشهی اتاق، توی خودم جمع شده بودم.
ذهنم در مبهمترین حالت ممکن به سر میبرد و حواسم اصلا سرجاش نبود.
حالا که دارم فکر میکنم... این اتاق میتونه یکیاز نحسترین مکانهای دنیا به حساب بیاد.
از خیلی وقت پیش... هربار با یه خبر بد؛ هربار یه اتفاق وحشتناکِ دیگه؛ هربار پراز دادوبیداد و تَنِش...
اما نمیدونم چرا هنوزهم به این اتاق پناه بردم...!
اما میدونم که اینبار رسماً دارم نابود میشم.
راستش... الان میفهمم... تنها دلیلی که تا الان تونستم دووم بیارم و تحمل کنم هیونجین بوده.
واسه تحمل اینهمه درد... فقط یکیاز همون لبخندهای قشنگش کافی بود تا روزم رو بسازه؛ واسه همینه که هنوزهم سرپا باقی موندم.
انقدر غرق افکارم و درگیرِ ذهنِ بههم ریختهم بودم که انگار گوشم صدایی نمیشنید و درکی از اطراف نداشتم.
توی همین مدت، دوباره این درِ لعنتی اتاقم زده شد.
انقدر بیروح بودم که حتی درست و حسابی بهش توجه نکردم.
اما بااینکه فقط سه ضربهی آروم به گوش رسید، اما تهِ دلم دوباره منتظر یه اتفاق وحشتناک بودم!
سَرَم پایین بود.
حتی به خودم زحمت ندادم که در رو بازکنم یا بخوام کوچکترین نگاهی بندازم که کی اومده داخل اتاقم.
چندثانیه بعد، یه جفت کفش متفاوت و آشنا جلوی پام ظاهر شد.
دقیقا همون موقعی که تفاوت رو احساس کردم، آروم سَرَم رو بالا آوردم.
آخرین کسی که انتظار داشتم توی اون لحظه ببینم، هوانگ هیونجینی بود که با نهایت مظلومیت داشت نگاهم میکرد!
از شدت تعجب، دست و پام رو گم کردم و اومدم با عجله ازجام بلند یشم که با چشماش بهم فهموند نیازی نیست...!
صدام میلرزید.
آروم گفتم:" تو... اینجا چیکار میکنی؟..."
جلوم زانو زد و آروم نشست.
با محبت لبخندی زد و روی موهام دست کشید.
همینطور که اشک توی چشمام جمع میشد ادامه دادم:" چرا... اومدی؟ چرا اومدی هیونجین...؟"
قسمتی از موهام که روی صورتم بود رو کنار زد و گفت:" اشکالی نداره... میدونم چه حسی داری...!"
○ولی من... تنهات گذاشتم...هقهق... به دکتر گفته بودم که مراقبت میمونم ولی...
_هی دختر! من خوبم؛ لازم نیست انقدر خودتو سرزنش کنی...!
ادامه دارد...
#yuji
#تکپارتی#چندپارتی#سناریو#سناریو_درخواستی#درخواستی#استری_کیدز#اسکیز#فیک#فیکشن#رمان#وانشات#هان#جیسونگ#هیونجین#بنگچان#بنگ_چان#سونگمین#لینو#فلیکس#جونگین#آی.ان#چانگبین
- ۷.۴k
- ۲۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط