{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

---

---

ماه و شبح

پارت نوزدهم | آغوشی که دیر رسید

هر شب...

سلین گریه می‌کرد.

آن‌قدر اشک ریخته بود که سفیدی چشمانش، همیشه سرخ به نظر می‌رسید.

خواب از او فرار کرده بود.

---

ساعت سه بامداد...

سلین هودی مشکی گشادی روی سرش کشید.

شلوار بگ مشکی پوشید و بی‌هدف از عمارت بیرون زد.

هوای سرد، خیابان‌ها را خالی کرده بود.

او فقط راه می‌رفت...

بدون مقصد.

انگار می‌خواست از خاطراتش فرار کند.

در یکی از کوچه‌ها، بی‌اختیار با چند مرد برخورد کرد.

یکی از آن‌ها با عصبانیت برگشت.

ـ هی! مگه کوری؟

سلین هیچ جوابی نداد.

فقط سرش را پایین انداخت.

گلویش دوباره سنگین شده بود.

مرد با عصبانیت دستش را بالا آورد.

ـ با توام!

اما پیش از آنکه دستش پایین بیاید...

مچش توسط مردی با لباس کاملاً مشکی گرفته شد.

صدایی آرام اما محکم در کوچه پیچید.

ـ ببخشید...

اگه می‌شه، یکم احترام قائل باشین.

مرد اخمی کرد، دستش را پس کشید و زیر لب ناسزایی گفت.

ـ ولش کن...

بریم.

چند لحظه بعد، کوچه دوباره ساکت شد.

مرد سیاه‌پوش به سلین نگاه کرد.

ـ حالتون خوبه؟

سلین صدای او را شنید...

صدایی که برایش عجیب آشنا بود.

اما آن‌قدر خسته بود که حتی نتوانست سرش را بالا بیاورد.

بغضش شکست.

بی‌آنکه چیزی بگوید، از کنار او گذشت.

فلیکس فقط رفتنش را تماشا کرد.

برای اولین بار...

آرزو کرد کاش می‌توانست غم را از دل او بیرون بکشد.

---

سلین به عمارت برگشت.

بی‌اختیار مقابل اتاق لین ایستاد.

چند بار به در ضربه زد.

لین با چهره‌ای خسته در را باز کرد.

ـ سل...

جمله‌اش نیمه‌تمام ماند.

سلین ناگهان خودش را در آغوش او انداخت.

شانه‌هایش از شدت گریه می‌لرزید.

ـ منو ببخش...

منو ببخش...

نتونستم از مامانمون محافظت کنم...

لین برای چند ثانیه خشکَش زد.

او هیچ‌وقت سلین را این‌قدر شکسته ندیده بود.

آرام...

دستانش بی‌اختیار دور شانه‌های سلین حلقه شد.

او هم سرش را روی موهای سلین گذاشت.

ـ لازم نیست همه‌ی تقصیرها رو گردن خودت بندازی...

سلین با صدایی لرزان گفت:

ـ از این به بعد...

قول می‌دم خواهر بهتری براتون باشم...

قول می‌دم...

انتقام مامانمون رو بگیرم.

لین چیزی نگفت.

فقط آغوشش را محکم‌تر کرد.

آن شب...

برای اولین بار بعد از مدت‌ها...

سلین فهمید هنوز خانواده‌ای دارد که حاضر است دردش را با او تقسیم کند.

اما...

در جایی دور از آن عمارت...

فردی با شنلی تیره، از بالای ساختمانی به ماه خیره شده بود.

قاتل واقعی خانم کیم...

لبخندی سرد زد.

ـ بازی تازه شروع شده...
دیدگاه ها (۰)

ماه و شبحپارت بیست و یکم | کمرِ شبحنور صبح از لابه‌لای پرده‌...

ماه و شبحپارت بیست و دوم | خفه‌ام کردین!سلین بعد از ترک عمار...

---ماه و شبحپارت هجدهم | شب‌های بی‌صدادو هفته از مرگ خانم کی...

ماه و شبحپارت هفدهم | حقیقتی که شنیده نشدسه روز از مرگ خانم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط