بریم پارت ۵۵ دختر کوچولوم:
بریم پارت ۵۵ دختر کوچولوم:
سایههای عمارت سیاه — پارت ۵۵
ات چند ثانیه به نوشته روی در خیره ماند.
ـ جونگکوک...
جواب نیامد.
ـ جونگکوک، میشنوی؟
جونگکوک آرام گفت:
ـ آره.
ـ پس چرا چیزی نمیگی؟
جونگکوک دستش را روی دستگیره گذاشت.
ـ چون این اسم رو فقط یه نفر میتونست اینجا بنویسه.
ات ابرو بالا انداخت.
ـ کی؟
جونگکوک در را باز کرد.
ات پشت سرش وارد اتاق شد.
اتاق تاریک و خاکگرفته بود. وسط اتاق یک میز قدیمی قرار داشت و روی آن یک چراغ کوچک روشن بود.
کنار چراغ...
یک عکس افتاده بود.
ات عکس را برداشت.
چشمهایش گرد شد.
ـ این... تویی؟
جونگکوک عکس را از دستش گرفت.
در عکس، جونگکوک چند سال جوانتر بود؛ کنار مردی ایستاده بود که ات تا آن لحظه ندیده بود.
پشت عکس نوشته شده بود:
«بعضی بدهیها هیچوقت فراموش نمیشن.»
ات آرام گفت:
ـ اون مرد کیه؟
جونگکوک عکس را محکم در دستش فشرد.
ـ پدرم.
ات با تعجب نگاهش کرد.
ـ ولی من فکر میکردم...
صدای قدمی از پشت در آمد.
هر دو ساکت شدند.
یک قدم.
بعد یکی دیگر.
صدای سامان از بیسیم آمد:
ـ جونگکوک، کسی توی راهروئه!
جونگکوک سریع ات را پشت خودش کشید.
ـ چراغ رو خاموش کن.
ات چراغ را خاموش کرد.
اتاق در تاریکی فرو رفت.
دستگیره در آرام آرام پایین رفت.
ات نفسش را حبس کرد.
در باز شد.
اما پشت در...
هیچکس نبود.
فقط یک پاکت دیگر روی زمین قرار داشت.
جونگکوک خم شد و آن را برداشت.
داخلش یک تکه کاغذ بود:
«اگه میخوای حقیقت پدرت رو بدونی، فردا ساعت دوازده شب، تنهایی بیا.»
ات به جونگکوک نگاه کرد.
ـ تو که نمیخوای تنهایی بری؟
جونگکوک کاغذ را تا کرد.
ـ نه.
ـ پس؟
جونگکوک نگاهش کرد.
ـ تو هم میای.
ات لبخند زد.
ـ میدونستم.
از بیسیم صدای سامان آمد:
ـ بچهها... یه مشکل داریم.
جونگکوک اخم کرد.
ـ چی؟
سامان با صدایی مضطرب گفت:
ـ اون کسی که وارد عمارت شده بود...
چند ثانیه سکوت کرد.
ـ دیگه توی عمارت نیست.
ات پرسید:
ـ پس کجاست؟
سامان جواب داد:
ـ جلوی در اتاق شماست.
سایههای عمارت سیاه — پارت ۵۵
ات چند ثانیه به نوشته روی در خیره ماند.
ـ جونگکوک...
جواب نیامد.
ـ جونگکوک، میشنوی؟
جونگکوک آرام گفت:
ـ آره.
ـ پس چرا چیزی نمیگی؟
جونگکوک دستش را روی دستگیره گذاشت.
ـ چون این اسم رو فقط یه نفر میتونست اینجا بنویسه.
ات ابرو بالا انداخت.
ـ کی؟
جونگکوک در را باز کرد.
ات پشت سرش وارد اتاق شد.
اتاق تاریک و خاکگرفته بود. وسط اتاق یک میز قدیمی قرار داشت و روی آن یک چراغ کوچک روشن بود.
کنار چراغ...
یک عکس افتاده بود.
ات عکس را برداشت.
چشمهایش گرد شد.
ـ این... تویی؟
جونگکوک عکس را از دستش گرفت.
در عکس، جونگکوک چند سال جوانتر بود؛ کنار مردی ایستاده بود که ات تا آن لحظه ندیده بود.
پشت عکس نوشته شده بود:
«بعضی بدهیها هیچوقت فراموش نمیشن.»
ات آرام گفت:
ـ اون مرد کیه؟
جونگکوک عکس را محکم در دستش فشرد.
ـ پدرم.
ات با تعجب نگاهش کرد.
ـ ولی من فکر میکردم...
صدای قدمی از پشت در آمد.
هر دو ساکت شدند.
یک قدم.
بعد یکی دیگر.
صدای سامان از بیسیم آمد:
ـ جونگکوک، کسی توی راهروئه!
جونگکوک سریع ات را پشت خودش کشید.
ـ چراغ رو خاموش کن.
ات چراغ را خاموش کرد.
اتاق در تاریکی فرو رفت.
دستگیره در آرام آرام پایین رفت.
ات نفسش را حبس کرد.
در باز شد.
اما پشت در...
هیچکس نبود.
فقط یک پاکت دیگر روی زمین قرار داشت.
جونگکوک خم شد و آن را برداشت.
داخلش یک تکه کاغذ بود:
«اگه میخوای حقیقت پدرت رو بدونی، فردا ساعت دوازده شب، تنهایی بیا.»
ات به جونگکوک نگاه کرد.
ـ تو که نمیخوای تنهایی بری؟
جونگکوک کاغذ را تا کرد.
ـ نه.
ـ پس؟
جونگکوک نگاهش کرد.
ـ تو هم میای.
ات لبخند زد.
ـ میدونستم.
از بیسیم صدای سامان آمد:
ـ بچهها... یه مشکل داریم.
جونگکوک اخم کرد.
ـ چی؟
سامان با صدایی مضطرب گفت:
ـ اون کسی که وارد عمارت شده بود...
چند ثانیه سکوت کرد.
ـ دیگه توی عمارت نیست.
ات پرسید:
ـ پس کجاست؟
سامان جواب داد:
ـ جلوی در اتاق شماست.
- ۵۵
- ۱۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط