مافیای شب پارت اخر
مافیای شب p³⁵ پارت آخر
*چهار ماه بعد*
ویو رایا
چهار ماه گذشته بود الان ماه هشتم بارداریم بود. اسم بچه ها رو تصمیم گرفتیم بزاریم سوجین و یوجین.
از ماه پیش هی منتظر این بودم که بچه ها به دنیا بیان چون که دکتر گفته بود که زایمان زود راس دارم!
توی اتاق بچه ها بودم و داشتم یکمی اونجارو مرتب میکردم!
رایا: کی میاین پَ، من و باباتون و عموهاتون خیلی مشتاقیم نا بیاین! ولی انگار دوس ندارین بیاین؟ هه هه میدونید به چی فکر میکنم؟ به این که به دنیا میاین! بزرگ میشین و اتاقتون رو بهم میریزین. با هم میریم بیرون .
همینطور که درحال صحبت با بچه هام بودن تهیونگ اومد داخل اتاق.
تهیونگ: بدون باباشون حرف میزنی؟
رایا: آره! وای من چه مامانم بدی هستما !
تهیونگ : (خنده)
رایا: (خنده)
تهیونگ: بیا بریم پایین فیلم نگاه کنیم!
رایا: خوراکی هم هست؟
تهیونگ: بله خوراکی هم هست!
رایا: پس بریم!
داشتیم از پله ها میومدیم پایین، زیر دلم تیر کشید.
رایا: آیییییی.
تهیونگ: چی شد بیبی؟ خوبی؟
رایا: آ..آره خوبم.
رفتیم کنار مبل دردم بیشتر شد. نکنه که وقتش شده؟
نشستم روی مبل. لبم و هی گاز میگرفتم. ولی. وای واقعا دردش زیاد شد!
رایا: ت...تهیونگ آاااااااییییییییی
تهیونگ: رایا؟ چی شده؟
رایا: ف..فکر کنم که وقتشه....آیییییییی.
تهیونگ: چیییی؟ وقتشه؟ وایییی..کوک جیمیننننن!
کوک : یا طرفداران چای نپتون چی شده؟
جیمین: اتفاقی برای زن داداش افتاده؟
تهیونگ: دارن میان، دارن میانننن... ای وای. ای وای. ای وای.
کوک: ته کی ؟ کی داره میاد؟
رایا: جیییییییییغ
جیمین: بچه هاااااا.آخجونننن
کوک: وایییی نههههه
تهیونگ: رایا عشقم فوت کن باشه، من. من نمیدونم، وای ... جیغ بزن. آره.. جیغ بزن داخل خودت نریز.
رایا: تهیونگگگگگ...آیییی دلمممممم..بریم بیمارستانننن!
تهیونگ: شما چرا وایساتیددد؟ کوک ساک و بیار، جیمین ماشین رو آماده کن!
تهیونگ به طرز عجیبی هول شده بود. انگار اون میخواست بزائه (میخوام یه فیک اینجوری هم بعد از تولد آلفا بنویسم از تهکوک ، ته بارداره)
تهیونگ من و برداشت و لباس تنم کرد و رفتیم بیمارستان.
*تهیونگ*
رایا رو یریع بردن اتاق زایمان. من خیلی ترسیدم ، اگر اتفاقی برای سه تاشون بیاد چیکار کنم؟
جیمین: ته آروم باش. هیچ اتفاقی نمیافته
تهیونگ: بلایی سرشون نیاد؟
کوک: نگران نباش داداش. همه چی آرومه. اوکی؟
تهیونگ: خیلی خوب باشه.
* یک ساعت بعد*
تهیونگ: پس چرا نیومدن، من میترسم!
کوک: نترس الانا میان!
دکتر اومد بیرون.
تهیونگ: سانی، سانی ...
سانی: اوووو.. تهیونگ واقعا خیلی بچه هات خوشگلن.
تهیونگ: حالشون چطوره؟
سانی: هر سه تاشون خوبن ولی متاسفانه بچه ها یه مشکلی دارن!
تهیونگ: چه مشکلی؟
سانی: دندون ندارن!
تهیونگ: واییی قلبمممم! میتونم رایا رو ببینم؟
سانی: تازه منتقلش کردیم توی بخش. یه نرم ساعت بعد برو ببینش.
*نیم ساعت بعد*
رفتم توی اتاق رایا
رایا با صدای ضعیف صدام کرد.
رایا: تهیونگ..
تهیونگ: عزیزم. عشقم. حالت خوبه درد داری؟
رایا: یه کوچولو درد دارم، بچه هام. بچه هام کجان؟
تهیونگ: الان میگم بیارنشون من خودم تاحالا نديده بودمشون.
به پرستار گفتم که بچه هارو بیارن که بچه ها توی بغل کوک و جیمین اومدن.
کوک: وایییی رایا خیلی کوچولو ان!
جیمین: به ته و رایا رفتن!
تهیونگ: بده من بچه رو!
کوک بچه رو داد بهش. روی مچ دست بچه ها اسم هاشون بود.
تهیونگ: بیا اینجا ببینم یوجین بابایی، پسر به پدرش رفته.
رایا: وایییی..چقدر کوچولوعههههه
تهیونگ: مثل تو!
رایا: من کوچیکم؟
تهیونگ: نه عشقم!
رایا: خوب شد و گرنه من میدونستم و تو.
کوک: رایا توروخدا سوجین و بده من!
جیمین: نه به من.
کوک: خیر به من
تهیونگ: ساوت شید بینم! الان گریشون۰ و در میارید. تازه خوابیدناااا
کوکمین: ببخشید!
چهارسال بعد.
ویو رایا
الان یوجین و سوجین بزرگ شدن (اسلاید دوم)
و ما خیلی خانواده ی خوبی شدیم. هر روز اینا با عمو هاشون سر و کله میزنن.
پایانننن
*چهار ماه بعد*
ویو رایا
چهار ماه گذشته بود الان ماه هشتم بارداریم بود. اسم بچه ها رو تصمیم گرفتیم بزاریم سوجین و یوجین.
از ماه پیش هی منتظر این بودم که بچه ها به دنیا بیان چون که دکتر گفته بود که زایمان زود راس دارم!
توی اتاق بچه ها بودم و داشتم یکمی اونجارو مرتب میکردم!
رایا: کی میاین پَ، من و باباتون و عموهاتون خیلی مشتاقیم نا بیاین! ولی انگار دوس ندارین بیاین؟ هه هه میدونید به چی فکر میکنم؟ به این که به دنیا میاین! بزرگ میشین و اتاقتون رو بهم میریزین. با هم میریم بیرون .
همینطور که درحال صحبت با بچه هام بودن تهیونگ اومد داخل اتاق.
تهیونگ: بدون باباشون حرف میزنی؟
رایا: آره! وای من چه مامانم بدی هستما !
تهیونگ : (خنده)
رایا: (خنده)
تهیونگ: بیا بریم پایین فیلم نگاه کنیم!
رایا: خوراکی هم هست؟
تهیونگ: بله خوراکی هم هست!
رایا: پس بریم!
داشتیم از پله ها میومدیم پایین، زیر دلم تیر کشید.
رایا: آیییییی.
تهیونگ: چی شد بیبی؟ خوبی؟
رایا: آ..آره خوبم.
رفتیم کنار مبل دردم بیشتر شد. نکنه که وقتش شده؟
نشستم روی مبل. لبم و هی گاز میگرفتم. ولی. وای واقعا دردش زیاد شد!
رایا: ت...تهیونگ آاااااااییییییییی
تهیونگ: رایا؟ چی شده؟
رایا: ف..فکر کنم که وقتشه....آیییییییی.
تهیونگ: چیییی؟ وقتشه؟ وایییی..کوک جیمیننننن!
کوک : یا طرفداران چای نپتون چی شده؟
جیمین: اتفاقی برای زن داداش افتاده؟
تهیونگ: دارن میان، دارن میانننن... ای وای. ای وای. ای وای.
کوک: ته کی ؟ کی داره میاد؟
رایا: جیییییییییغ
جیمین: بچه هاااااا.آخجونننن
کوک: وایییی نههههه
تهیونگ: رایا عشقم فوت کن باشه، من. من نمیدونم، وای ... جیغ بزن. آره.. جیغ بزن داخل خودت نریز.
رایا: تهیونگگگگگ...آیییی دلمممممم..بریم بیمارستانننن!
تهیونگ: شما چرا وایساتیددد؟ کوک ساک و بیار، جیمین ماشین رو آماده کن!
تهیونگ به طرز عجیبی هول شده بود. انگار اون میخواست بزائه (میخوام یه فیک اینجوری هم بعد از تولد آلفا بنویسم از تهکوک ، ته بارداره)
تهیونگ من و برداشت و لباس تنم کرد و رفتیم بیمارستان.
*تهیونگ*
رایا رو یریع بردن اتاق زایمان. من خیلی ترسیدم ، اگر اتفاقی برای سه تاشون بیاد چیکار کنم؟
جیمین: ته آروم باش. هیچ اتفاقی نمیافته
تهیونگ: بلایی سرشون نیاد؟
کوک: نگران نباش داداش. همه چی آرومه. اوکی؟
تهیونگ: خیلی خوب باشه.
* یک ساعت بعد*
تهیونگ: پس چرا نیومدن، من میترسم!
کوک: نترس الانا میان!
دکتر اومد بیرون.
تهیونگ: سانی، سانی ...
سانی: اوووو.. تهیونگ واقعا خیلی بچه هات خوشگلن.
تهیونگ: حالشون چطوره؟
سانی: هر سه تاشون خوبن ولی متاسفانه بچه ها یه مشکلی دارن!
تهیونگ: چه مشکلی؟
سانی: دندون ندارن!
تهیونگ: واییی قلبمممم! میتونم رایا رو ببینم؟
سانی: تازه منتقلش کردیم توی بخش. یه نرم ساعت بعد برو ببینش.
*نیم ساعت بعد*
رفتم توی اتاق رایا
رایا با صدای ضعیف صدام کرد.
رایا: تهیونگ..
تهیونگ: عزیزم. عشقم. حالت خوبه درد داری؟
رایا: یه کوچولو درد دارم، بچه هام. بچه هام کجان؟
تهیونگ: الان میگم بیارنشون من خودم تاحالا نديده بودمشون.
به پرستار گفتم که بچه هارو بیارن که بچه ها توی بغل کوک و جیمین اومدن.
کوک: وایییی رایا خیلی کوچولو ان!
جیمین: به ته و رایا رفتن!
تهیونگ: بده من بچه رو!
کوک بچه رو داد بهش. روی مچ دست بچه ها اسم هاشون بود.
تهیونگ: بیا اینجا ببینم یوجین بابایی، پسر به پدرش رفته.
رایا: وایییی..چقدر کوچولوعههههه
تهیونگ: مثل تو!
رایا: من کوچیکم؟
تهیونگ: نه عشقم!
رایا: خوب شد و گرنه من میدونستم و تو.
کوک: رایا توروخدا سوجین و بده من!
جیمین: نه به من.
کوک: خیر به من
تهیونگ: ساوت شید بینم! الان گریشون۰ و در میارید. تازه خوابیدناااا
کوکمین: ببخشید!
چهارسال بعد.
ویو رایا
الان یوجین و سوجین بزرگ شدن (اسلاید دوم)
و ما خیلی خانواده ی خوبی شدیم. هر روز اینا با عمو هاشون سر و کله میزنن.
پایانننن
- ۳۲.۴k
- ۱۲ شهریور ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط