تاجگذاری ادامه پارت ۲۲
ا.ت: م.مادرش کیه ؟
مباشر:مادرشون اعدام شدن
ا.ت:آها ممنون میتونی بری
مباشر:چشم ملکه .... ا.البته اگه اون بتونه وصیتنامه رو پیدا کنه میتونی تغییرش بده حتا امکان داره خودشو جای پادشاه بزنه
ا.ت:من دیگه ملکه نیستم فقط بگو شاهزاده البته فکر کنم دیگه شاهزاده هم نباشم نیازی نیست بهم اعترام بزاری
نویسنده 🫧:مباشر رفت ا.ت هم رفت روی پله های قصر نشست
بویگیوم:ا.ت میدونی با این کارت چیکار کردی؟هم از مقامت عزل شدی هم امکان داره پدر تو رو از شاهزاده بودن هم عزل کنه و تبعید شی
ا.ت:از الان آماده شدم میدونم پدر اگه بشنوه حتما منو عزل و تبعید میکنه اون از خیانتکارا خوشش نمیاد (بغض)
بویگیوم:تنها کاری که بتونم برات بکنم اینکه پدر بمیره و من پادشاه شم تا تو برگردی
ا.ت:این حرفو نزن نیمخوام انقدر عوضی شم تا منتظر مرگ پدرم باشم
بویگیوم:چرا اینکار و کردی؟
ا.ت:من گشنم بود اونم از قصد فقط برا خودش دستور غذا داد منم که از صبح هیچی نخوردم و بالای اسب هی بالا پایین شدم کلی گرسنه بودم رفتم طرفشو یدونه زدمش و با قاشق چنگال دنبالش کردم فقط یه بازی بود که من خیلی محکم زدم به پهلوش و دیدم داره خون میاد (گریه)
بویگیوم:اوو خوب فقط من و هیول و سوریا میدونیم که وقتی عصبانی شی چی میشه تمام تلاشمو میکنم تا اتفاقی برات نیوفته راستی خبر رسید سوریا با پسر وزیر اعظم عقد کرده چون ما نبودیم ازدواج و انداختن برای بعد برگشت ما
ا.ت: خوشحالم که سوریا تونسته با کسی که میخواد ازدواج کنه
بویگیوم:و تو قربانی این ازدواج شدی
ا.ت:برای اینکه سوریا احساس گناه نکنه توی مراسمش شرکت نمیکنم یه هدیه از طرف من تهیه کن و بهش بده منم دیگه میرم
بویگیوم:خواهر چرا انقدر عجله داری؟
ا.ت: عالیجناب من دیگه جزوی از مردم عادی محسوب میشم اینجا رو ترک میکنم خداحافظ لطفاً از پادشاه هم معذرت خواهی کنید بگید از عمد نبوده به کسی هم نگو کجا رفتم اصلا بگو رفته جوناکی
نویسنده 🫧:ا.ت از پیش برادرش رفت و لباس های مجلل شو با لباس های کهنه ی معمولی عوض کرد و چندتا از وسایل شخصی شو توی یه بقچه گزاشت و اسبشو زین کرد و به طرف روستای مای سونگهو که نزدیکی مرز بود حرکت کرد تا مدتی اونجا باشه بعد از اونجا به روستای چوکو که یه روستای خیلی قدیمی وسط دریا بود حرکت کنه اون روستا انقدر دورافتاده بود که بعضی ها میگفتن فقط یه افسانست و وجود نداره
ا.ت 🫧:هعیییی از چی براتون تعریف کنم من؟از بدبختیم؟تا روستای مای سونگهو یه روز راهه و تا چوکو با قایق دو روز راه هستش البته اگه سریع برم سر پنج ساعت هم میرسم بستگی داره این اسب بتونه یا نه
شروع کردم با تمام سرعت میتاختم از همه جا رد میشدم مردم از دیدن این که من یه زنم و دارم انقدر سریع اسب سواری میکنم تعجب میکردن بلاخره بعد ده ساعت رسیدم به روستای مای سونگهو هم خودم و هم اسب داشتیم هلاک میشدیم .
.
.
.
.
.
.
.
.
خمارییییی 😁😁😁
ادامه دارد.......
خداحافظ 😘😘😘
مباشر:مادرشون اعدام شدن
ا.ت:آها ممنون میتونی بری
مباشر:چشم ملکه .... ا.البته اگه اون بتونه وصیتنامه رو پیدا کنه میتونی تغییرش بده حتا امکان داره خودشو جای پادشاه بزنه
ا.ت:من دیگه ملکه نیستم فقط بگو شاهزاده البته فکر کنم دیگه شاهزاده هم نباشم نیازی نیست بهم اعترام بزاری
نویسنده 🫧:مباشر رفت ا.ت هم رفت روی پله های قصر نشست
بویگیوم:ا.ت میدونی با این کارت چیکار کردی؟هم از مقامت عزل شدی هم امکان داره پدر تو رو از شاهزاده بودن هم عزل کنه و تبعید شی
ا.ت:از الان آماده شدم میدونم پدر اگه بشنوه حتما منو عزل و تبعید میکنه اون از خیانتکارا خوشش نمیاد (بغض)
بویگیوم:تنها کاری که بتونم برات بکنم اینکه پدر بمیره و من پادشاه شم تا تو برگردی
ا.ت:این حرفو نزن نیمخوام انقدر عوضی شم تا منتظر مرگ پدرم باشم
بویگیوم:چرا اینکار و کردی؟
ا.ت:من گشنم بود اونم از قصد فقط برا خودش دستور غذا داد منم که از صبح هیچی نخوردم و بالای اسب هی بالا پایین شدم کلی گرسنه بودم رفتم طرفشو یدونه زدمش و با قاشق چنگال دنبالش کردم فقط یه بازی بود که من خیلی محکم زدم به پهلوش و دیدم داره خون میاد (گریه)
بویگیوم:اوو خوب فقط من و هیول و سوریا میدونیم که وقتی عصبانی شی چی میشه تمام تلاشمو میکنم تا اتفاقی برات نیوفته راستی خبر رسید سوریا با پسر وزیر اعظم عقد کرده چون ما نبودیم ازدواج و انداختن برای بعد برگشت ما
ا.ت: خوشحالم که سوریا تونسته با کسی که میخواد ازدواج کنه
بویگیوم:و تو قربانی این ازدواج شدی
ا.ت:برای اینکه سوریا احساس گناه نکنه توی مراسمش شرکت نمیکنم یه هدیه از طرف من تهیه کن و بهش بده منم دیگه میرم
بویگیوم:خواهر چرا انقدر عجله داری؟
ا.ت: عالیجناب من دیگه جزوی از مردم عادی محسوب میشم اینجا رو ترک میکنم خداحافظ لطفاً از پادشاه هم معذرت خواهی کنید بگید از عمد نبوده به کسی هم نگو کجا رفتم اصلا بگو رفته جوناکی
نویسنده 🫧:ا.ت از پیش برادرش رفت و لباس های مجلل شو با لباس های کهنه ی معمولی عوض کرد و چندتا از وسایل شخصی شو توی یه بقچه گزاشت و اسبشو زین کرد و به طرف روستای مای سونگهو که نزدیکی مرز بود حرکت کرد تا مدتی اونجا باشه بعد از اونجا به روستای چوکو که یه روستای خیلی قدیمی وسط دریا بود حرکت کنه اون روستا انقدر دورافتاده بود که بعضی ها میگفتن فقط یه افسانست و وجود نداره
ا.ت 🫧:هعیییی از چی براتون تعریف کنم من؟از بدبختیم؟تا روستای مای سونگهو یه روز راهه و تا چوکو با قایق دو روز راه هستش البته اگه سریع برم سر پنج ساعت هم میرسم بستگی داره این اسب بتونه یا نه
شروع کردم با تمام سرعت میتاختم از همه جا رد میشدم مردم از دیدن این که من یه زنم و دارم انقدر سریع اسب سواری میکنم تعجب میکردن بلاخره بعد ده ساعت رسیدم به روستای مای سونگهو هم خودم و هم اسب داشتیم هلاک میشدیم .
.
.
.
.
.
.
.
.
خمارییییی 😁😁😁
ادامه دارد.......
خداحافظ 😘😘😘
- ۹.۰k
- ۲۰ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط