{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۸:)

پارت ۸:)


حواسش
رو جمعِ حرفهای اونا کرد:
-من شنیدم عضو یکی از گَنگهای خفن شهره، هنوز سال تحصیلی شروع
نشده دفتر دو بار خواستتش
+منم همینو شنیدم...یکیشون با تعجب گفت:
-اون با چاقو شکم یکی رو پاره کرده! واسه همین بود که یک سال نتونست بیاد مدرسه... یا... خالصه یه چیزی تو همین مایه ها...
-یـاه... حالا میفهمم چرا جوجه های مدرسه انقدر مثل احمقا بهش زل
میزنن...
اونا به صحبتهاشون ادامه دادن. کنجکاوی جونگکوک به بالاترین حد خودش رسیده بود برای همین روش رو برگردوند تا از حرف زدن با جیمین چیزایی بفهمه:
-هی جیمین؟!
+هوم؟!
-ماجرای این پسره چیه؟جیمین با تعجب پرسید:
+کی؟ وی؟
-آره... منظورم اینه که... همه دارن درموردش صحبت میکنن حتی امروز صبح تو جلسه معارفه هم همینطور بود.
جیمین در حالی که سعی میکرد صداش رو آهسته نگه داره جواب داد:
+اون یه پسر بد کاملا نشونه شده تو مدرسست...
-اوه...!
+چرا یهویی بهش علاقه مند شدی؟ نگو که باهاش از یه تیپی...
جونگکوک خیلی سریع جوابش رو داد:
نه....
گونه هاش سرخ شده بودن نه....
+اگه میگی نه که...
گویا جوابش نتونسته بود جیمین رو متقاعد کنه.
اون دوتا ساکت موندن و به معلم و وی که آهسته بین خودشون حرف
میزدن نگاه کردن.
بالاخره معلم برگشت و به کلاس گفت:
-خب... اینطور که معلومه...
صداش پر از ناامیدی بود:
-این وی هستش، و قراره به عنوان عضوی از کلاس در کنارمون باشه.
به سمت وی برگشت:
-برو رو اون صندلی خالی بشین...
آقای دوک به میز و صندلی خالی که کنار پنجره بود اشاره کرد درست
کنار جونگکوک!وی به سمت صندلی معین شده رفت جونگکوک یکدفعه روش رو به
سمت تخته گچی برگردوند مطمئن بود که جرئت نمیکنه به کنارش نگاه کنه.
وی نشست و کیفش رو روی میز جلوش پرت کرد نگاهی به دور و برش انداخت دخترایی رو دید که با نگاهای شیطونشون بهش لبخند میزدن
که البته براش هیچ چیز جدید و جالبی نبود.
نگاهی به سمت چپش انداخت پسری رو دید که خیلی جدی به تخته ی
روبه روش زل زده بود متوجه شد که همون پسریه که صبح تو کوچه خاکی کنار مغازه دیده بودتش و همچنین امروز صبح تو سالن نگاهش
بهش افتاده بود چیزی به ذهنش نرسید به روبه روش نگاه کرد و بعد چند دقیقه هم خوابش برد.



ازطرفی جونگکوک مثل گوجه قرمز شده بود! خودش هم نمیدونست
برای چی داره اینجوری واکنش نشون میده تمام تلاشش رو کرد تا قرمزی روی گونه و گوشهاش رو پنهان کنه ولی هر دفعه که آروم از زیر چشمش نگاهش به سمت راستش میافتاد دوباره تمام خجالتش گرماش
و گُر گرفتگیش برمیگشت.
دیدگاه ها (۳)

Last leaves/رمان جیمین

Forced to be by your sideبه اجبار کنار توpart: 28صبح روز بعد...

⁦⁦⁦⁦๑⁦⁦⁦ my silent love ๑✯part:⁷باهم وارد مرکز خرید شدن اول ...

رمان:آغوش ممنوعه🚫🫂🌌ژانر:عاشقانه،درام،تخیلی#part5دستامو مشت ک...

وقتی برای حسودی کردنش از یکی دیگه تعریف میکنی

Destiny part 11

My‌ little marshmallow∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆P27تهیونگ: اووو آ...

ʙᴇᴀᴜᴛɪꜰᴜʟ ᴍɪꜱᴛᴀᴋᴇᴛʜᴇ ᴀᴜᴛʜᴏʀ | ɪᴀɴᴘᴀʀᴛ:⁰³تهیونگ سعی می‌کرد شن...

𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘سایـہ و وسوسـہ𝐏𝐚𝐫𝐭 6۹جونگکوگ تلخندی زد ...

قسمت سیزدهم | شب، چهره‌ی واقعی اوروزها، جونگکوک جئون فقط یک ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط