P : 14
BEYOND TIME
پارت چهاردهم | مهرِ مارچلو
صدای سم اسب دوباره در حیاط پیچید.
سرین از جا بلند شد و به سمت دروازه رفت. ههرا هنوز روی ایوان نشسته بود و با نگرانی به پاکت مهرشده نگاه میکرد.
سرین پرسید:
ـ این نامه برای کیه؟
ههرا جواب نداد.
سوار از اسب پایین آمد و پاکت را به خدمتکاری که جلو رفته بود تحویل داد.
ـ برای خاندان روسّی.
خدمتکار پاکت را گرفت و به سمت عمارت آمد.
سرین چند قدم جلو رفت.
مهر قرمز خاندان مارچلو روی پاکت کاملاً مشخص بود.
ـ بده به من.
خدمتکار با تردید به ههرا نگاه کرد.
ههرا خیلی آرام سر تکان داد.
پاکت به دست سرین رسید.
آن را چرخاند.
هیچ اسمی رویش نبود.
فقط یک جمله با جوهر سیاه در پشت پاکت نوشته شده بود:
«بعضی مردگان، آنقدرها هم مرده نیستند.»
رنگ از صورت ههرا پرید.
سرین متوجه شد.
ـ اوما؟
ههرا از جا بلند شد.
ـ پاکت رو باز نکن.
ـ چرا؟
ـ فقط... بازش نکن.
اما همین جمله کافی بود تا شک سرین بیشتر شود.
ـ شما میدونید داخلشه.
ههرا به طرفش آمد.
ـ سرین، به حرفم گوش کن.
سرین پاکت را محکم در دست گرفت.
ـ نه تا وقتی بهم نگید چرا از اسم مارچلو اینقدر میترسید.
ههرا چیزی نگفت.
در همین لحظه صدای قدمهایی از داخل عمارت آمد.
جونگکوک از راهرو بیرون آمد.
نگاهش ابتدا روی سرین و بعد روی پاکت افتاد.
ـ چی شده؟
سرین پاکت را بالا گرفت.
ـ از طرف مارچلوهاست.
جونگکوک فوراً جدی شد.
ـ بازش کردی؟
ـ نه.
جونگکوک پاکت را گرفت و مهرش را بررسی کرد.
ـ این مهر واقعیه.
سرین گفت:
ـ پشتش یه جمله نوشته.
پاکت را از دستش گرفت و جمله را نشانش داد.
جونگکوک چند لحظه به آن خیره ماند.
ـ باید داخلش رو بخونیم.
ههرا جلو آمد.
ـ نه.
هر دو به او نگاه کردند.
صدای ههرا آرام اما محکم بود.
ـ هیچکدومتون نباید این نامه رو بخونید.
سرین با ناراحتی گفت:
ـ اوما، شما از اول دربارهی همهچیز سکوت کردید. حالا یک نفر از خاندان مارچلو برای ما نامه فرستاده و شما حتی نمیخواید بدونیم چرا؟
ههرا جواب نداد.
جونگکوک متوجه چیزی شد.
ـ شما از محتوای نامه خبر ندارید.
ههرا نگاهش کرد.
ـ پس از چی میترسید؟
سکوت.
سرین به مادرش خیره ماند.
و برای اولین بار، چیزی در رفتار ههرا بیشتر از ترس به نظر میرسید.
عذاب وجدان.
سرین آرام گفت:
ـ شما یه چیزی رو از من پنهان کردید.
ههرا چشمهایش را بست.
ـ هنوز وقتش نرسیده.
ـ پس کی وقتش میرسه؟
ههرا پاسخی نداد.
سرین نامه را برداشت.
ـ خودم میخونمش.
و به سمت اتاقش رفت.
جونگکوک چند ثانیه به ههرا نگاه کرد و بعد دنبال سرین راه افتاد.
---
در اتاق، سرین پاکت را روی میز گذاشت.
ـ این بار دیگه نمیخوام چیزی رو نصفه بفهمم.
جونگکوک کنار پنجره ایستاده بود.
ـ ممکنه این نامه تله باشه.
ـ ممکنه.
ـ پس تنهاش باز نمیکنیم.
سرین نگاهش کرد.
ـ یعنی شما هم میمونید؟
ـ بله.
مهر را شکستند.
داخل پاکت فقط یک برگ کاغذ بود.
سرین شروع به خواندن کرد.
> «به خاندان روسّی،
ما میدانیم پروندهی قدیمی هنوز بسته نشده.
همچنین میدانیم یکی از چیزهایی که هجده سال پیش از ما پنهان کردید، هنوز وجود دارد.
اگر میخواهید این موضوع بدون دردسر تمام شود، سند را تا سه روز دیگر به دست ما برسانید.»
سرین مکث کرد.
ـ کدوم سند؟
جونگکوک کاغذ را گرفت و ادامه داد.
پایین نامه فقط یک جمله نوشته شده بود:
> «و اگر سند را پیدا نکردید، شاید بهتر باشد از دختر خانواده بپرسید.»
سرین آرام گفت:
ـ دختر خانواده...
جونگکوک نگاهش کرد.
ـ منظورتون چیه؟
سرین چیزی نگفت.
فکرش به حرفهای مادرش برگشت.
«اگر آنها بفهمند دخترمان هنوز زنده است...»
برای اولین بار، آن جمله معنای دیگری پیدا کرد.
اما هنوز چیزی نمیدانست.
فقط یک چیز روشن بود:
مارچلوها بعد از هجده سال دوباره برگشته بودند.
و این بار، دنبال چیزی بودند که خانوادهی روسّی حاضر نبودند به آنها بدهند.
سرین نامه را پایین آورد.
ـ سه روز...
جونگکوک آرام گفت:
ـ سه روز وقت داریم بفهمیم این سند چیه.
اما هیچکدام متوجه نشدند که پشت در اتاق، ههرا ایستاده بود.
و در دستش...
همان دفترچهای بود که هجده سال پیش، آندره روسّی به او سپرده بود.
پارت چهاردهم | مهرِ مارچلو
صدای سم اسب دوباره در حیاط پیچید.
سرین از جا بلند شد و به سمت دروازه رفت. ههرا هنوز روی ایوان نشسته بود و با نگرانی به پاکت مهرشده نگاه میکرد.
سرین پرسید:
ـ این نامه برای کیه؟
ههرا جواب نداد.
سوار از اسب پایین آمد و پاکت را به خدمتکاری که جلو رفته بود تحویل داد.
ـ برای خاندان روسّی.
خدمتکار پاکت را گرفت و به سمت عمارت آمد.
سرین چند قدم جلو رفت.
مهر قرمز خاندان مارچلو روی پاکت کاملاً مشخص بود.
ـ بده به من.
خدمتکار با تردید به ههرا نگاه کرد.
ههرا خیلی آرام سر تکان داد.
پاکت به دست سرین رسید.
آن را چرخاند.
هیچ اسمی رویش نبود.
فقط یک جمله با جوهر سیاه در پشت پاکت نوشته شده بود:
«بعضی مردگان، آنقدرها هم مرده نیستند.»
رنگ از صورت ههرا پرید.
سرین متوجه شد.
ـ اوما؟
ههرا از جا بلند شد.
ـ پاکت رو باز نکن.
ـ چرا؟
ـ فقط... بازش نکن.
اما همین جمله کافی بود تا شک سرین بیشتر شود.
ـ شما میدونید داخلشه.
ههرا به طرفش آمد.
ـ سرین، به حرفم گوش کن.
سرین پاکت را محکم در دست گرفت.
ـ نه تا وقتی بهم نگید چرا از اسم مارچلو اینقدر میترسید.
ههرا چیزی نگفت.
در همین لحظه صدای قدمهایی از داخل عمارت آمد.
جونگکوک از راهرو بیرون آمد.
نگاهش ابتدا روی سرین و بعد روی پاکت افتاد.
ـ چی شده؟
سرین پاکت را بالا گرفت.
ـ از طرف مارچلوهاست.
جونگکوک فوراً جدی شد.
ـ بازش کردی؟
ـ نه.
جونگکوک پاکت را گرفت و مهرش را بررسی کرد.
ـ این مهر واقعیه.
سرین گفت:
ـ پشتش یه جمله نوشته.
پاکت را از دستش گرفت و جمله را نشانش داد.
جونگکوک چند لحظه به آن خیره ماند.
ـ باید داخلش رو بخونیم.
ههرا جلو آمد.
ـ نه.
هر دو به او نگاه کردند.
صدای ههرا آرام اما محکم بود.
ـ هیچکدومتون نباید این نامه رو بخونید.
سرین با ناراحتی گفت:
ـ اوما، شما از اول دربارهی همهچیز سکوت کردید. حالا یک نفر از خاندان مارچلو برای ما نامه فرستاده و شما حتی نمیخواید بدونیم چرا؟
ههرا جواب نداد.
جونگکوک متوجه چیزی شد.
ـ شما از محتوای نامه خبر ندارید.
ههرا نگاهش کرد.
ـ پس از چی میترسید؟
سکوت.
سرین به مادرش خیره ماند.
و برای اولین بار، چیزی در رفتار ههرا بیشتر از ترس به نظر میرسید.
عذاب وجدان.
سرین آرام گفت:
ـ شما یه چیزی رو از من پنهان کردید.
ههرا چشمهایش را بست.
ـ هنوز وقتش نرسیده.
ـ پس کی وقتش میرسه؟
ههرا پاسخی نداد.
سرین نامه را برداشت.
ـ خودم میخونمش.
و به سمت اتاقش رفت.
جونگکوک چند ثانیه به ههرا نگاه کرد و بعد دنبال سرین راه افتاد.
---
در اتاق، سرین پاکت را روی میز گذاشت.
ـ این بار دیگه نمیخوام چیزی رو نصفه بفهمم.
جونگکوک کنار پنجره ایستاده بود.
ـ ممکنه این نامه تله باشه.
ـ ممکنه.
ـ پس تنهاش باز نمیکنیم.
سرین نگاهش کرد.
ـ یعنی شما هم میمونید؟
ـ بله.
مهر را شکستند.
داخل پاکت فقط یک برگ کاغذ بود.
سرین شروع به خواندن کرد.
> «به خاندان روسّی،
ما میدانیم پروندهی قدیمی هنوز بسته نشده.
همچنین میدانیم یکی از چیزهایی که هجده سال پیش از ما پنهان کردید، هنوز وجود دارد.
اگر میخواهید این موضوع بدون دردسر تمام شود، سند را تا سه روز دیگر به دست ما برسانید.»
سرین مکث کرد.
ـ کدوم سند؟
جونگکوک کاغذ را گرفت و ادامه داد.
پایین نامه فقط یک جمله نوشته شده بود:
> «و اگر سند را پیدا نکردید، شاید بهتر باشد از دختر خانواده بپرسید.»
سرین آرام گفت:
ـ دختر خانواده...
جونگکوک نگاهش کرد.
ـ منظورتون چیه؟
سرین چیزی نگفت.
فکرش به حرفهای مادرش برگشت.
«اگر آنها بفهمند دخترمان هنوز زنده است...»
برای اولین بار، آن جمله معنای دیگری پیدا کرد.
اما هنوز چیزی نمیدانست.
فقط یک چیز روشن بود:
مارچلوها بعد از هجده سال دوباره برگشته بودند.
و این بار، دنبال چیزی بودند که خانوادهی روسّی حاضر نبودند به آنها بدهند.
سرین نامه را پایین آورد.
ـ سه روز...
جونگکوک آرام گفت:
ـ سه روز وقت داریم بفهمیم این سند چیه.
اما هیچکدام متوجه نشدند که پشت در اتاق، ههرا ایستاده بود.
و در دستش...
همان دفترچهای بود که هجده سال پیش، آندره روسّی به او سپرده بود.
- ۳.۰k
- ۰۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط