-ببین مهتاب جان...تو دیگه بزرگ شدی..منم همینطور..دیگه درس
-ببین مهتاب جان...تو دیگه بزرگ شدی..منم همینطور..دیگه درست نیس حتی پیشه من اینجور لباسایی بپوشی...ایشالا بعد شوهر کردنت..پیش شوهرت بپوش
خیلی خجالت کشیدم از حرفاش...
-باشه من اشتباه کردم....
حرفاش درست بود....من اشتباه کردم و وظیفه داشتم..که اشتباهمو قبول کنم...
مهدی گفت
-مهتابم ناراحت نشو اجی دیگههه..بخدا بخاطر خودت میگم...
-اره مهدی
مهدی بغلم مردو گفت
-وقته شوهر کردنت داره میرسه...
با عصبانیت گفتم
-ممممممممممَـ.....نننننننن
شوووووو......هههههــَ....رررووو
نِــننننننـ.....میییییییییی.....کنممممممم
-خب خب خب خب....باشه تو شوهر نکن
-خب بگو ببینم مهدی اونجا خوش گذشت
-عالی...
-عاشق نشدی که😡
-عاشق که.....
-چییییی؟؟مهدی واسم تعریف کن ببینم...کیو باید بکشم
-عههه مهتاب...
-بگو خب دیگه
-یه دختره بود...
-خب؟
-توی المان باهاش اشنا شدم...
-خبب؟
-دختره خیلی خوبیه..خانوادشم ایرانن..اونم مثه من برای درس خوندن رفته اون وره آب
منم تو دانشگاه باهاش اشنا شدم...دختره باهوشیههه..
-واوووو...ینی زنداداشمو پیدا کردی؟...
-ببین مهتاب..اگه اینو به کسی گفتی نه من نه تو....نه هنوز بحثی نشده..ولی من انگار بهش علاقه مند شدم
زدم زیره گریه....
مهدی با تعجب گفت
-چته دوبارهههههه؟...
-جا منو میگیره...من زنداداش نمیخواممممم
-آجیه گلم...تو جای خودتو داری زنه منم جای خودشو...
-حالا بگو ببینم..اسمش چیه..؟چن سالشه..خانوادش خوبه؟
-اسمش ماتینا...۲۰سالشه..اره از یه خانواده ی بافرهنگ...وضعیته مالیشونم مته خودمون...ازاون پولداران..ولی من علاقه دارم به خودش
-عکسشوووو نداری؟
-نه
-ای باباااااا
...دوتایی باهم خندیدیم..مهدی گفت
-فردا میخوام برم ببینمش...میای؟
-وای واقعااااا؟...اخ جون آره اره اره....
مهدی یه فیلمه عاشقانه گذاشت...
باهم نشستیم ببینیم...خونه شده بود عین سینما...
من سرمو گذاشتم روی پای مهدیو پاهمم انداختم روی دسته مبل...
مهدی هم اروم دست میکشید روی موهام...
انقدر خوشم میومد...
بعد به مهدی گفتم...
مهدی زد روی استب
-ببین ببین الان تو داری رو سره من دس میکشی بعد که زن گرفتی رو سره اون دست میکشی...بعدم بخوای به من محبت کنی زنت حسودی میکنه....من از اون خواهر شوهر خبیثام تو اینجایی منم اینجام
-نه خواهرههه من...وای وای طرزه فکرت خیلی بچه گانس...بیچاره زنم
-خب حالااا
مهدی فیلمو دوباره اوکی کرد....
وای چه فیلمه صحنه داری بودا...فک نمیکردم مهدی از این چیزا هم ببینه...
ولی بر خلافه همیشه این دفعه جلومو نگرفت که صحنه هاشو نبینم...
دیدم مهدی داره با یکی پیام بازی میکنه..ـ.
چشمم که خورد نوشته بود ماتینا...
به گوشی اشاره کردمو به مهدی گفتم
-ماتیناعه؟
-بله فضول خان...
-وای تاالان نخوابیده?
-نه نگرانه من بوده
-اووو چه رمانتیک
-دیوونه
-حالا چی میگه؟؟،
-مگه من همه چیزو باید به تو بگم؟؟
-عه مهدی...باشه نگو..
-خب راس میگم...خخ ولی میگه که دارم از زبرنه داداشیم حرف میکشم بیرون
-اولالا...داداشش؟...مهدی داداششو واس من جور کن ...اصن مجرده..؟
-مهتاب...زشته...مگه میشه من خواهرمو به هرکسی بدم...اره داداشاش مجردن
-او بله بله....صگ درصد....بالاخره..اووو مگه چنتان...بهتر از این طلاق میگیرم میرم اون یکی...حالا چن سالشونه...
-مهتاب بسه دیگه...زشته...این حرفت خیلی بد بود...دیگه پیشه کسی تکرار نکن...بزرگشون۲۷کوچیکشون۱۶
-و برادر عصبانی میشه...خب خب ...چه خوب..
-اره..
-داداشی..من خوابم میاد دیگه میرم بخوابم...
-باشه برو بخواب راسی اگه میخوای با من بیای بریم...ماتینارو ببینیم...فردا ساعت ۹بیدار شو که ۹:۳۰بریم
-باشه شب بخیر
رفتم توی اتاق...تو افتادم روی تخت خوابم برد....
با صدای زنگه گوشیم بیدار شدم...
وای وای وای خفه شوووووو...بزار بخوابم...
دوس داشتم گوشیمو اتیش بزنم....
توروخدا خفه شو...نه این ول کن نیس...
پاشدم هشدارو قط کردم یه عالمع فوشم دادم...ساعت ۹بود...رفتم دستو صورتمو شستم..یه عالمه جلوی اینه ادا درآوردم...
تا رفتم پایین...مهدی روی مبل لم داده بود پاهاشم انداخته بود روی هم...داشت قهوه میخورد..با صدای ...پرانرژی گفتم
-سلام داششش صبت بخیر
-سلام دراز صبح توهم بخیر
-خودتی
هیچوقت نفهمیدم چرا بهم میگه دراز...فدم متعادل بود...بعدم اون از من قد بلند تر بود...
مهدی گفت
-برو زود آماده شو بریم...
-باشه الان اماده میشم.بابایی کجاس؟
-شرکت
رفتم با سرعته جتتت رفتم بالا.یه مانتوی خوشگله آبی بی رنگ پوشیدم...که آستین نداشت و زیرش یه چیز باید میپوشیدم...وسطش هم باز بود..با یه شلواره ابی...و شاله فیروزه ای...یه خط چشم کشیدم ریمل زدمممم...رژ سرخ آبیمو زدم...یه پا آرایشگر بودم واس خودم...
ماچچچچ....چه ماهی شدمااا
زود رفتم پایین ...جیـــغ زدم
-!مهـــــدی ...نریا وایسا من بیام...
-خب...بیا دیگه
رف
خیلی خجالت کشیدم از حرفاش...
-باشه من اشتباه کردم....
حرفاش درست بود....من اشتباه کردم و وظیفه داشتم..که اشتباهمو قبول کنم...
مهدی گفت
-مهتابم ناراحت نشو اجی دیگههه..بخدا بخاطر خودت میگم...
-اره مهدی
مهدی بغلم مردو گفت
-وقته شوهر کردنت داره میرسه...
با عصبانیت گفتم
-ممممممممممَـ.....نننننننن
شوووووو......هههههــَ....رررووو
نِــننننننـ.....میییییییییی.....کنممممممم
-خب خب خب خب....باشه تو شوهر نکن
-خب بگو ببینم مهدی اونجا خوش گذشت
-عالی...
-عاشق نشدی که😡
-عاشق که.....
-چییییی؟؟مهدی واسم تعریف کن ببینم...کیو باید بکشم
-عههه مهتاب...
-بگو خب دیگه
-یه دختره بود...
-خب؟
-توی المان باهاش اشنا شدم...
-خبب؟
-دختره خیلی خوبیه..خانوادشم ایرانن..اونم مثه من برای درس خوندن رفته اون وره آب
منم تو دانشگاه باهاش اشنا شدم...دختره باهوشیههه..
-واوووو...ینی زنداداشمو پیدا کردی؟...
-ببین مهتاب..اگه اینو به کسی گفتی نه من نه تو....نه هنوز بحثی نشده..ولی من انگار بهش علاقه مند شدم
زدم زیره گریه....
مهدی با تعجب گفت
-چته دوبارهههههه؟...
-جا منو میگیره...من زنداداش نمیخواممممم
-آجیه گلم...تو جای خودتو داری زنه منم جای خودشو...
-حالا بگو ببینم..اسمش چیه..؟چن سالشه..خانوادش خوبه؟
-اسمش ماتینا...۲۰سالشه..اره از یه خانواده ی بافرهنگ...وضعیته مالیشونم مته خودمون...ازاون پولداران..ولی من علاقه دارم به خودش
-عکسشوووو نداری؟
-نه
-ای باباااااا
...دوتایی باهم خندیدیم..مهدی گفت
-فردا میخوام برم ببینمش...میای؟
-وای واقعااااا؟...اخ جون آره اره اره....
مهدی یه فیلمه عاشقانه گذاشت...
باهم نشستیم ببینیم...خونه شده بود عین سینما...
من سرمو گذاشتم روی پای مهدیو پاهمم انداختم روی دسته مبل...
مهدی هم اروم دست میکشید روی موهام...
انقدر خوشم میومد...
بعد به مهدی گفتم...
مهدی زد روی استب
-ببین ببین الان تو داری رو سره من دس میکشی بعد که زن گرفتی رو سره اون دست میکشی...بعدم بخوای به من محبت کنی زنت حسودی میکنه....من از اون خواهر شوهر خبیثام تو اینجایی منم اینجام
-نه خواهرههه من...وای وای طرزه فکرت خیلی بچه گانس...بیچاره زنم
-خب حالااا
مهدی فیلمو دوباره اوکی کرد....
وای چه فیلمه صحنه داری بودا...فک نمیکردم مهدی از این چیزا هم ببینه...
ولی بر خلافه همیشه این دفعه جلومو نگرفت که صحنه هاشو نبینم...
دیدم مهدی داره با یکی پیام بازی میکنه..ـ.
چشمم که خورد نوشته بود ماتینا...
به گوشی اشاره کردمو به مهدی گفتم
-ماتیناعه؟
-بله فضول خان...
-وای تاالان نخوابیده?
-نه نگرانه من بوده
-اووو چه رمانتیک
-دیوونه
-حالا چی میگه؟؟،
-مگه من همه چیزو باید به تو بگم؟؟
-عه مهدی...باشه نگو..
-خب راس میگم...خخ ولی میگه که دارم از زبرنه داداشیم حرف میکشم بیرون
-اولالا...داداشش؟...مهدی داداششو واس من جور کن ...اصن مجرده..؟
-مهتاب...زشته...مگه میشه من خواهرمو به هرکسی بدم...اره داداشاش مجردن
-او بله بله....صگ درصد....بالاخره..اووو مگه چنتان...بهتر از این طلاق میگیرم میرم اون یکی...حالا چن سالشونه...
-مهتاب بسه دیگه...زشته...این حرفت خیلی بد بود...دیگه پیشه کسی تکرار نکن...بزرگشون۲۷کوچیکشون۱۶
-و برادر عصبانی میشه...خب خب ...چه خوب..
-اره..
-داداشی..من خوابم میاد دیگه میرم بخوابم...
-باشه برو بخواب راسی اگه میخوای با من بیای بریم...ماتینارو ببینیم...فردا ساعت ۹بیدار شو که ۹:۳۰بریم
-باشه شب بخیر
رفتم توی اتاق...تو افتادم روی تخت خوابم برد....
با صدای زنگه گوشیم بیدار شدم...
وای وای وای خفه شوووووو...بزار بخوابم...
دوس داشتم گوشیمو اتیش بزنم....
توروخدا خفه شو...نه این ول کن نیس...
پاشدم هشدارو قط کردم یه عالمع فوشم دادم...ساعت ۹بود...رفتم دستو صورتمو شستم..یه عالمه جلوی اینه ادا درآوردم...
تا رفتم پایین...مهدی روی مبل لم داده بود پاهاشم انداخته بود روی هم...داشت قهوه میخورد..با صدای ...پرانرژی گفتم
-سلام داششش صبت بخیر
-سلام دراز صبح توهم بخیر
-خودتی
هیچوقت نفهمیدم چرا بهم میگه دراز...فدم متعادل بود...بعدم اون از من قد بلند تر بود...
مهدی گفت
-برو زود آماده شو بریم...
-باشه الان اماده میشم.بابایی کجاس؟
-شرکت
رفتم با سرعته جتتت رفتم بالا.یه مانتوی خوشگله آبی بی رنگ پوشیدم...که آستین نداشت و زیرش یه چیز باید میپوشیدم...وسطش هم باز بود..با یه شلواره ابی...و شاله فیروزه ای...یه خط چشم کشیدم ریمل زدمممم...رژ سرخ آبیمو زدم...یه پا آرایشگر بودم واس خودم...
ماچچچچ....چه ماهی شدمااا
زود رفتم پایین ...جیـــغ زدم
-!مهـــــدی ...نریا وایسا من بیام...
-خب...بیا دیگه
رف
- ۲۲.۱k
- ۰۵ اردیبهشت ۱۳۹۷
دیدگاه ها (۱۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط