❤️‍🔥 قرار نبود عاشقت بشم

❤️‍🔥 قرار نبود عاشقت بشم

𝑷𝒂𝒓𝒕 10 | حسودیت می‌شه، آقای هوانگ؟! ❤️‍🔥

بعد از کلاس، هیونجین جلوی در منتظر پری ایستاده بود.

پری از کلاس بیرون اومد و با دیدنش لبخند زد.

پری: «خب، آقای عاشق! قرارمون کجاست؟»

هیونجین کیفش رو از دستش گرفت.

هیونجین: «اول می‌ریم بستنی بخوریم، بعد یه جای قشنگ می‌برمت.»

پری: «اگه بستنی‌م رو خودت بخری، شاید بیشتر دوستت داشته باشم.»

هیونجین با خنده گفت:

«پس باید برات کل مغازه رو بخرم!»

پری خندید و همراهش راه افتاد.

چند دقیقه بعد، توی بستنی‌فروشی نشسته بودن. پری با اشتیاق بستنی شکلاتی‌ش رو می‌خورد و هیونجین فقط نگاهش می‌کرد.

پری: «چیه؟ چرا زل زدی بهم؟»

هیونجین: «چون خوشگلی.»

پری نزدیک بود قاشق از دستش بیفته!

پری: «تو امروز چی خوردی؟ چرا این‌قدر عجیب شدی؟!»

هیونجین: «عشق.»

پری: «خفه شو!»

هیونجین بلند خندید.

همون موقع پسری که پشت پیشخوان کار می‌کرد، بستنی اضافه‌ای برای پری آورد.

پسر: «اینم از طرف من. امیدوارم خوشت بیاد.»

پری با لبخند گفت: «وای، ممنون! خیلی لطف کردی.»

هیونجین به بستنی نگاه کرد، بعد به پسره.

هیونجین: «ببخشید، چرا بهش بستنی مجانی دادین؟»

پری با تعجب برگشت.

پری: «هیونجین! فقط یه بستنیه!»

پسر خندید و گفت:

«نگران نباش، داداش. فقط خواستم خوشحالش کنم.»

هیونجین زیر لب گفت:

«خودم بلدم خوشحالش کنم.»

پری که حرفش رو شنیده بود، لبخند شیطنت‌آمیزی زد.

پری: «اوه؟ حسودیت شد؟»

هیونجین: «نه.»

پری: «پس چرا اخم کردی؟»

هیونجین: «صورتم طبیعیه.»

پری از خنده ریسه رفت.

پری: «وای، تو چقدر بامزه‌ای وقتی حسودی می‌کنی!»

هیونجین دستش رو روی میز جلو برد و انگشت‌های پری رو گرفت.

هیونجین: «باشه، حسودیم شد. راضی شدی؟»

پری با لبخند گفت:

«خیلی!»

هیونجین دستش رو آروم فشرد.

هیونجین: «ولی یه چیزی رو یادت باشه.»

پری: «چی؟»

هیونجین: «من نمی‌خوام بهت بگم با کی حرف بزن یا با کی نخند. فقط بعضی وقتا دلم می‌خواد اون کسی باشم که بیشتر از همه خوشحالت می‌کنه.»

لبخند پری این بار آروم‌تر شد.

پری: «هیونجین...»

هیونجین: «هوم؟»

پری دستش رو محکم‌تر گرفت.

پری: «تو همین الانشم یکی از اون آدمایی.»

هیونجین چند لحظه بهش نگاه کرد و بعد لبخند زد.

هیونجین: «فقط یکی؟»

پری: «زیاده‌خواه نباش!»

هیونجین خندید و بلند شد.

هیونجین: «باشه، خانم سخت‌گیر. حالا بیا بریم یه جای دیگه.»

پری: «کجا؟»

هیونجین دستش رو جلو آورد.

هیونجین: «یه جایی که بتونم بدون اینکه بستنی‌فروش برات بستنی مجانی بیاره، باهات وقت بگذرونم!»

پری دستش رو گرفت و درحالی‌که می‌خندید، همراهش از مغازه بیرون رفت.

اما درست وقتی به خیابون رسیدن، پری ایستاد.

پری: «هیونجین؟»

هیونجین: «جانم؟»

پری با لبخند بهش نگاه کرد.

پری: «فکر کنم منم دارم عاشقت می‌شم.»

هیونجین ماتش برد.

برای چند ثانیه حتی نتونست حرف بزنه.

پری با خنده گفت:

«چی شد؟ زبونت رو خوردی؟!»

هیونجین بالاخره لبخند زد و دستش رو دور شونه‌های پری گذاشت؛ بعد مکث کرد تا مطمئن بشه پری هم راحت و راضیه.

هیونجین: «نه... فقط دارم سعی می‌کنم باور کنم همین الان خوشبخت‌ترین آدم دنیا شدم.»

پری سرش رو به شونه‌ش تکیه داد.

و هیونجین با خودش فکر کرد که شاید عاشق شدن اون‌قدرها هم ترسناک نباشه...

البته تا وقتی که پری تصمیم نگرفته باشه دوباره سر به سرش بذاره! 😂❤️‍🔥

ادامه دارد...



سلام بعد چند روز، دلم براتون تنگ شده بود عسلا، ببخشید دیر به دیر فعالیت می کنم🦋
دیدگاه ها (۰)

وقتی برای حسودی کردنش از یکی دیگه تعریف میکنی

چند پارتی جونگ کوک (درخواستی)

چند پارتی تهیونگ (درخواستی)

بهار بدون تو

«قهوه تلخ، لبخند شیرین»پارت ۳یه روز با یه دوست پسر هم‌کلاسی ...

سناریو

୨୧ ─────────────── ୨୧𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟏𝟏 🍓🫧𓂃 ࣪˖ ִֶָ «امشب؟ فقط خودمون دو...

پارت ۴#تو راز شب های منیروز بعد، سوآ و جی‌هون توی کلاس منتظر...

𝑺𝑪𝑬𝑵𝑻𝑬𝑫 𝑫𝑬𝑺𝑻𝑰𝑵𝑰𝑬𝑺پارت ۱۴زنگ ناهار که خورد، چهار امگا طبق معم...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتفصل دوم | پارت ۲۱ | «انتخاب جیا»...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط