{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Part ⁴⁰

Part ⁴⁰
اتاکول ها
نباحت: وای اومدن
عاکف: اروم باش نباحت تو چرا اینقدر استرس داری ؟
عاکف : بفرمایید ارن ها😄
ارن ها : سلام اتاکول ها ممنون آقا عاکف
دوروک: سلام زندگیم
آسیه: سلام عشقم
دوروک دستشو دراز می‌کنه تا اول آسیه بره
دوروک: بفرمایید
آسیه: ممنون عشقم
اولجان: خب بنظر من که برم حرفاشونو بزنن نظرتون چیه ؟ها؟
همه به اولجان نگاه می کنن
ایبیکه پاشو میزاره روی پای اولجان
ایبیکه : خفه شو (یواش میگه)
اولجان: اخخ، مگه چی گفتم ؟
شنگول نگاه خیلی بدی به اولجان می‌کنه
عاکف : خب دخترم، پسرم پاشید برید حرفاتونو بزنید
دوروک: وایسین منم میام
آسیه پاشو میزاره روی پای دوروک
دوروک: اخخخ
نباحت: چی شد پسرم ؟
دوروک: چیزی نیست شما برید
اولجان: تشنمه
ایبیکه: خفه شو خوبه حالا قبل از اینکه بیایم ۲ لیتر آب خوردی
گوشی عاکف زنگ میخوره میره توی یکی از اتاقا
اولجان: ببخشید نباحت خانم تشنمه
ایبیکه دوباره پاشو میزاره روی پای اولجان
اولجان:ععهه چته دختر پامو سوراخ کردی
ایبیکه : نمیتونی یکم ادب بخرج بدی یکم با احترام بگی تشنمه
نباحت میخنده
نباحت:الان برات آب میارم
اولجان: نیازی نیست شما بشینید خودم میارم
اولجان همینطور که داشت آب میخورد حرفهای عاکف رو شنید
عاکف: چیه پسر چی میخوای ؟
کان:می‌خوام برام جشن عروسی بگیری
عاکف:‌چی ؟ جشن ؟ الله الله یعنی میخوای ازدواج کنی، کی؟
کان : دو هفته دیگه
عاکف:ببین من دیگه نمیتونم به نباحت دروغ بگم می‌خوام بگم که تو پسرمی
اولجان: چی ؟یعنی آقا عاکف یه پسر دیگه هم داره که از نباحت خانم قایم کرده
کان : یعنی چی میخوای بگی؟ چطوری میخوای به نباحت توضیح بدی؟
عاکف: میرم میگم که کان پسرمه پسری که تازه بعد از ۱۷ سال از وجودش خبر دار شدم همه چیزو بهش میگم
کان : باشه هر جور راحتی من دیگه میرم بابا دوست دخترم منتظره
اولجان: چی ؟؟؟کان ؟؟؟کان پسره آقا عاکفه؟؟؟
عاکف: راستی نگفتی عروس خانم کیه؟
کان: لیلا بارچین
عاکف: آها خواهر تولگا مبارکه پسرم خوشبخت بشید ایشالا خداحافظ
کان : خداحافظ بابا
عاکف میخواد بیاد بیرون که اولجان رو که توی شوکه میبینه
عاکف : پسرم ! تو از کی اینجایی؟
اولجان: آقا عاکف یعنی کان واقعا پسره شماست؟؟؟
عاکف:ببین پسرم الان مامان و بابات و عموت اینجان منتظرن بعداً همه چیزو بهت توضیح میدم
اولجان: حداقل بگید چرا نباحت خانم نمیدونه
عاکف : چون وقتی نباحت دوروک رو حامله بود من بیشعور بهش خیانت کردم بعداً میگم
نباحت: خب پس مراسم عروسی هم باشه برای دو هفته دیگه
خدیجه و ولی: خوبه هرچی شما بگید
دوروک: چته پسر چرا اخمات تو همه
اولجان با تعجب به دوروک نگاه می کنه که یه شباهتی بین دوروک و کان پیدا کنه
دوروک:چته پسر خیر باشه منو نمیشناسی ؟
اولجان:ها؟
دیدگاه ها (۰)

Heir of Light and Darknesspart : 2پس از ده دقیقه تهیونگ از ا...

فیک شوگا پارت نهم مافیای بیرحم دختر لجباز

«قمار عشق »part:20بعد از اون رابطه ای که داشتن هردو خسته رو ...

#معشوقه_آلفا

Iove and the moonPart30ویو فردا صبح کوک: سلام یونا: سلام چه ...

شکوفه های گیلاس🌸🌸پارت۶🌸دازای :خب... داشتن تو راهروی مافیا در...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۹۴: بخشی از آزمونجونگ‌کوک همین‌جوری که داش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط