فیک سرنوشت پارت دوم
به ویلیام و هنری نگاه میکرد که چشمش به لونا افتاد. لونا دختر خوشگلی بود که لوکاس روش کراش داشت. جیمز متوجه نگاه های لوکاس رو لونا شد. پوزخندی زد و لونا را صدا زد
_هی لونا
لونا با شنیدن صدای جیمز به پیش اون اومد و به او چسبید. با لحنی عشوه ای به جیمز گفت
*عشقم چرا پیشم نیومدی؟؟
لوکاس کلافه پوفی کشید. یکی از دلایلی که از جیمز بدش میومد همین بود. همیشه به چیزایی که چشم داشت را ازش میگرفت. جیمز به او نگاه کرد و دوباره پوزخند زد.
_لوکاس هنوز دوست دختری چیزی پیدا نکردی؟
+نه متاسفانه من هنوز دختر مناسب رو پیدا نکردم و مثل بعضیا همینجوری دختر انتخاب نمیکنم و رابطه های یه شبه برگزار نمیکنم(عصبانی)
لونا با تعجب به جیمز نگاه کرد و گفت
*این بتای بیمصرف داره چی میگه جیمز؟
_داره مضخرف میگه عزیزم نه که خیلی راجب مم میدونه
+پس منم که با خواهر خودم رابطه داشتم😏
جیمز از عصبانیت میخواست یه مشت به لوکاس بزنه که ویلیام گرفتش و نذاشت. همون موقع زنگ خورد و هنری، لوکاس رو داخل کلاس برد و بهش گفت
#التماست میکنم دو دیقه خراب کاری نکن😮💨
+قول نمیدم
و یه پس کله ای از طرف هنری خورد.
فلش بک به بعد دانشگاه:
هنری و لوکاس داشتن به سمت خونه هاشون میرفتن که یه ماشین بهش خورد. خیلی به دفعه ای اتفاق افتاد و وقت نداشت که فکر کنه چی شده. صاحب ماشین پیاده شد و نگران به آمبولانس زنگ زد.
_هی لونا
لونا با شنیدن صدای جیمز به پیش اون اومد و به او چسبید. با لحنی عشوه ای به جیمز گفت
*عشقم چرا پیشم نیومدی؟؟
لوکاس کلافه پوفی کشید. یکی از دلایلی که از جیمز بدش میومد همین بود. همیشه به چیزایی که چشم داشت را ازش میگرفت. جیمز به او نگاه کرد و دوباره پوزخند زد.
_لوکاس هنوز دوست دختری چیزی پیدا نکردی؟
+نه متاسفانه من هنوز دختر مناسب رو پیدا نکردم و مثل بعضیا همینجوری دختر انتخاب نمیکنم و رابطه های یه شبه برگزار نمیکنم(عصبانی)
لونا با تعجب به جیمز نگاه کرد و گفت
*این بتای بیمصرف داره چی میگه جیمز؟
_داره مضخرف میگه عزیزم نه که خیلی راجب مم میدونه
+پس منم که با خواهر خودم رابطه داشتم😏
جیمز از عصبانیت میخواست یه مشت به لوکاس بزنه که ویلیام گرفتش و نذاشت. همون موقع زنگ خورد و هنری، لوکاس رو داخل کلاس برد و بهش گفت
#التماست میکنم دو دیقه خراب کاری نکن😮💨
+قول نمیدم
و یه پس کله ای از طرف هنری خورد.
فلش بک به بعد دانشگاه:
هنری و لوکاس داشتن به سمت خونه هاشون میرفتن که یه ماشین بهش خورد. خیلی به دفعه ای اتفاق افتاد و وقت نداشت که فکر کنه چی شده. صاحب ماشین پیاده شد و نگران به آمبولانس زنگ زد.
- ۱.۷k
- ۲۸ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط