____[The Forbidden Crossing]____
تـقـاطـع مـمـنـوعـه²¹
+سلیطه کوچولو
که با حرفش به پام زدم تو شکمش
-اییی درددد
+چه آدم وحشی هستیییییی
-برو گمشو به من میگی کوچولو؟
+مگه نیستی؟
پنج ساعته میخوای بری رو اپن
که اداشو در آوردم و یه زبون هم نشونش دادم
+بعد میگه کوچولو نیستم
-بعد میگه کوچولو نیستم(ادای کوک رو در میاره)
بعد از کلی کل کل کردن رفت و روی کاناپه نشست و منم رفتم تو اتاقم
تقریبا ساعت 10 بود که مامانم و ماریتن برگشتن
-سلامممممم
(سلام عزیزم
%سلامم
-چرا اینقدر دیر کردین؟
(یکم خواستم با شوهرم خلوت کنم
-اووووووو
%راستی کوک کجاست؟
-روی کاناپه نشسته بود
مگه نیست؟
%نه ندیدمش
- نمیدونم شاید تو اتاقشه
%آره شاید خواب باشه
-اوهوم
مامانم بعد از نشون دادن انواع لباس عروس ها توی گوشیش حسابی خستش شد و رفتیم که بخوابیم
-شب بخیررر
(شب تو هم بخیر
%شب بخیررر
رفتم توی اتاقم و چون خیلی گرمم بود یه شلوارک کوتاه که تا بالای زانوم بود پوشیدم
با یه تاب خنک و نازک
مسواکم رو زدم و دستشویی هم رفتم و پریدم تو تختم که بخوابم
اما هر چقدر این دست و اون دست میشدم خوابم نمیبرد
همینجور که به سقف زل زده بودم داشتم امروز رو مرور میکردم که رسیدم به اونجایی که کوک دستشو دور کمرم حلقه کرد
ناخواسته یه لبخند پهن روی لبم نشست
زیر لب با خودم گفتم
-اههه چته دختر خودتو جمع کنننن
برای اینکه حواس خودمو پرت کنم رفتم توی گوشیم
وارد تلگرام شدم
که یه پیام ناشناس حسابی توجهمو جلب کرد
پیام رو باز کردم و فقط یه جمله نوشته بود:
«یادت باشه به اندازه کافی خوشحالی کنی چون وقت زیادی نداری!»
عجیب بود
تا حالا پیام ناشناس گرفته بودم اما هیچکدوم به این عجیبی نبود
زیر لب گفتم:
-ایششش اینم یه اسکل دیگسسسس
ساعت تقریبا 1 رو نشون میداد پس گوشیو انداختم اونطرف و سعی کردم بخوابم
چشمام داشت کم کم گرم میشد...
که صدای یه موتور توی حیاط عمارت پیچید
یعنی کیه؟
کوک؟
مگه خواب نبود؟
.....
#رمان #فیک #تقاطع_ممنوعه #رایا #کوک #The_Forbidden_Crossing
+سلیطه کوچولو
که با حرفش به پام زدم تو شکمش
-اییی درددد
+چه آدم وحشی هستیییییی
-برو گمشو به من میگی کوچولو؟
+مگه نیستی؟
پنج ساعته میخوای بری رو اپن
که اداشو در آوردم و یه زبون هم نشونش دادم
+بعد میگه کوچولو نیستم
-بعد میگه کوچولو نیستم(ادای کوک رو در میاره)
بعد از کلی کل کل کردن رفت و روی کاناپه نشست و منم رفتم تو اتاقم
تقریبا ساعت 10 بود که مامانم و ماریتن برگشتن
-سلامممممم
(سلام عزیزم
%سلامم
-چرا اینقدر دیر کردین؟
(یکم خواستم با شوهرم خلوت کنم
-اووووووو
%راستی کوک کجاست؟
-روی کاناپه نشسته بود
مگه نیست؟
%نه ندیدمش
- نمیدونم شاید تو اتاقشه
%آره شاید خواب باشه
-اوهوم
مامانم بعد از نشون دادن انواع لباس عروس ها توی گوشیش حسابی خستش شد و رفتیم که بخوابیم
-شب بخیررر
(شب تو هم بخیر
%شب بخیررر
رفتم توی اتاقم و چون خیلی گرمم بود یه شلوارک کوتاه که تا بالای زانوم بود پوشیدم
با یه تاب خنک و نازک
مسواکم رو زدم و دستشویی هم رفتم و پریدم تو تختم که بخوابم
اما هر چقدر این دست و اون دست میشدم خوابم نمیبرد
همینجور که به سقف زل زده بودم داشتم امروز رو مرور میکردم که رسیدم به اونجایی که کوک دستشو دور کمرم حلقه کرد
ناخواسته یه لبخند پهن روی لبم نشست
زیر لب با خودم گفتم
-اههه چته دختر خودتو جمع کنننن
برای اینکه حواس خودمو پرت کنم رفتم توی گوشیم
وارد تلگرام شدم
که یه پیام ناشناس حسابی توجهمو جلب کرد
پیام رو باز کردم و فقط یه جمله نوشته بود:
«یادت باشه به اندازه کافی خوشحالی کنی چون وقت زیادی نداری!»
عجیب بود
تا حالا پیام ناشناس گرفته بودم اما هیچکدوم به این عجیبی نبود
زیر لب گفتم:
-ایششش اینم یه اسکل دیگسسسس
ساعت تقریبا 1 رو نشون میداد پس گوشیو انداختم اونطرف و سعی کردم بخوابم
چشمام داشت کم کم گرم میشد...
که صدای یه موتور توی حیاط عمارت پیچید
یعنی کیه؟
کوک؟
مگه خواب نبود؟
.....
#رمان #فیک #تقاطع_ممنوعه #رایا #کوک #The_Forbidden_Crossing
- ۱۶.۹k
- ۲۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط