قدم های کوچک
قدم های کوچک
آخرین لباس کوچولو دخترشون رو در کمد قرار داد یک پیراهن صورتی کوچک که وقتی کمی بزرگتر شد با پوشیدن آن شبیه به یک پریزاد کوچک بشود
دونه به دونه عروسک های دخترکشان را در قفسه ها میچید و فرشته کوچکشان را تصور میکرد که با آنها بازی میکند
دختر با دیدن تمام آن وسایل کوچک و فانتزی دخترش لبخندی زد و دستش را نوازش وار بر شکم برآمده اش کشید و زمزمه وار شعری که در کودکی مادرش برایش میخواند برای او زمزمه کرد
تخت نوزاد کوچک را با ذوق و شوق و سایه بانی توری به رنگ صورتی زینت داد این تمام رویای او بود تا دخترکش بهترین ها را داشته باشد
بر صندلی کنار تخت نوزاد نشست و با ذوقی وصف نشدنی به جزئیات کوچک اتاق نگاه میکرد و دخترکش را تصور میکرد که ذره در کنار آنها بزرگ میشود
و در تمام این مدت غافل از همسرش بود که مانند هر بار با یک عروسک زیبا و خوراکی های مورد علاقه او به خانه میآمد
پسر دستانش را روی چشمان دختر گذاشت و در گوش او زمزمه کرد تا او را از آمدنش خبر دار کند
دختر با لبخند گرمی از او استقبال کرد و دستان لطیف و کوچکش را بر دستان گرم پسر قرار داد و آن ها را کمی پایین آورد
پسر خرید هایش را بر زمین گذاشت و دستانش را پایین آورد و بر بر آمدگی شکم دختر قرار داد و با حس لگد دخترش برای باری دیگر قدرت عشق را احساس کرد
او برای این اتفاق شیرین از همسرش متشکر بود و هربار این حس عشق را با محبت برای او جبران میکرد
این مرد رمانتیک دراکو مالفوی بود شخصی که هیچ وقت با فردی به جز دختر و همسرش رفتاری چنین مهربانانه نداشت
پایان
چطور بود ؟ این نوع نوشتن خوبه ؟این یکی تکپارتی هم طبق درخواست یکی از دوستان بود
آخرین لباس کوچولو دخترشون رو در کمد قرار داد یک پیراهن صورتی کوچک که وقتی کمی بزرگتر شد با پوشیدن آن شبیه به یک پریزاد کوچک بشود
دونه به دونه عروسک های دخترکشان را در قفسه ها میچید و فرشته کوچکشان را تصور میکرد که با آنها بازی میکند
دختر با دیدن تمام آن وسایل کوچک و فانتزی دخترش لبخندی زد و دستش را نوازش وار بر شکم برآمده اش کشید و زمزمه وار شعری که در کودکی مادرش برایش میخواند برای او زمزمه کرد
تخت نوزاد کوچک را با ذوق و شوق و سایه بانی توری به رنگ صورتی زینت داد این تمام رویای او بود تا دخترکش بهترین ها را داشته باشد
بر صندلی کنار تخت نوزاد نشست و با ذوقی وصف نشدنی به جزئیات کوچک اتاق نگاه میکرد و دخترکش را تصور میکرد که ذره در کنار آنها بزرگ میشود
و در تمام این مدت غافل از همسرش بود که مانند هر بار با یک عروسک زیبا و خوراکی های مورد علاقه او به خانه میآمد
پسر دستانش را روی چشمان دختر گذاشت و در گوش او زمزمه کرد تا او را از آمدنش خبر دار کند
دختر با لبخند گرمی از او استقبال کرد و دستان لطیف و کوچکش را بر دستان گرم پسر قرار داد و آن ها را کمی پایین آورد
پسر خرید هایش را بر زمین گذاشت و دستانش را پایین آورد و بر بر آمدگی شکم دختر قرار داد و با حس لگد دخترش برای باری دیگر قدرت عشق را احساس کرد
او برای این اتفاق شیرین از همسرش متشکر بود و هربار این حس عشق را با محبت برای او جبران میکرد
این مرد رمانتیک دراکو مالفوی بود شخصی که هیچ وقت با فردی به جز دختر و همسرش رفتاری چنین مهربانانه نداشت
پایان
چطور بود ؟ این نوع نوشتن خوبه ؟این یکی تکپارتی هم طبق درخواست یکی از دوستان بود
- ۱۰.۶k
- ۱۴ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط