پارت اخر
.
پارت چهارم — «کوچولوی ما» 👶🏻🖤
چند ماه از ازدواج مایکی و کاگومه گذشته بود.
زندگیشان آرامتر از قبل شده بود. مایکی هنوز درگیر دنیای خطرناک خودش بود، اما هر شب سعی میکرد زودتر به خانه برگردد؛ چون حالا کسی منتظرش بود.
یک صبح، کاگومه حال عجیبی داشت.
چند روز بود که صبحها احساس تهوع میکرد و بیشتر از همیشه خسته میشد.
اول فکر کرد به خاطر استرس است، اما وقتی چند روز گذشت، تصمیم گرفت برای اطمینان آزمایش بدهد.
وقتی جواب را دید، چند ثانیه خشکش زد.
دو خط.
دستش را روی شکمش گذاشت.
— «یعنی... واقعاً؟»
اشک از گوشهی چشمش پایین آمد.
آن شب، مایکی وارد خانه شد.
— «کاگومه؟»
جوابی نشنید.
او را در اتاق پیدا کرد؛ در حالی که کنار پنجره ایستاده بود.
مایکی نزدیک شد.
— «چی شده؟»
کاگومه برگشت و با لبخند و چشمانی پر از اشک گفت:
— «مایکی...»
— «هوم؟»
کاگومه دست مایکی را گرفت و روی شکمش گذاشت.
— «فکر کنم قراره سه نفره بشیم.»
مایکی چند ثانیه چیزی نگفت.
چشمانش گرد شده بود.
— «یعنی...»
کاگومه سرش را تکان داد.
— «آره.»
مایکی برای اولین بار کاملاً دستپاچه شد.
— «من... پدر میشم؟»
کاگومه خندید.
— «آره.»
مایکی او را در آغوش گرفت.
— «باورم نمیشه...»
بعد آرام خم شد و دستش را روی شکم کاگومه گذاشت.
— «سلام کوچولو... من باباتم.»
کاگومه خندید و گفت:
— «هنوز خیلی کوچیکه. صداتو نمیشنوه.»
مایکی جدی جواب داد:
— «مهم نیست. باید از همین الان بدونه باباش خیلی دوستش داره.»
ماهها گذشت.
و بالاخره روزی رسید که کاگومه در بیمارستان بود.
مایکی تمام مدت کنار او ماند و دستش را گرفته بود.
بعد از ساعتها انتظار، صدای گریهی نوزاد در اتاق پیچید.
هر دو ساکت شدند.
پرستار نوزاد کوچک را به آنها نشان داد.
یک پسر بچهی کوچولو با موهای تیره.
چشمهای کاگومه پر از اشک شد.
مایکی به نوزاد خیره مانده بود.
— «پسرمونه...»
کاگومه با خستگی لبخند زد.
— «اسمش چی باشه؟»
مایکی چند لحظه فکر کرد.
بعد به صورت کوچولوی نوزاد نگاه کرد.
— «شین.»
کاگومه لبخند زد.
— «شین... قشنگه.»
مایکی انگشت کوچکش را دور دست نوزاد گذاشت.
شین انگشت او را گرفت.
مایکی برای چند ثانیه کاملاً بیحرکت ماند.
بعد لبخند زد.
— «قول میدم هیچوقت نذارم تنها بمونی.»
کاگومه آرام سرش را روی شانهی مایکی گذاشت.
حالا دیگر آن دو فقط زن و شوهر نبودند.
آنها یک خانواده شده بودند. 🖤👶🏻
مایکی به کاگومه نگاه کرد و گفت:
— «از امروز، همهی دنیای من شما دوتایین.»
و کاگومه با لبخند به شین نگاه کرد.
شین، کوچکترین عضو خانوادهی مایکی و کاگومه، بالاخره به دنیا آمده بود. 🖤
پارت چهارم — «کوچولوی ما» 👶🏻🖤
چند ماه از ازدواج مایکی و کاگومه گذشته بود.
زندگیشان آرامتر از قبل شده بود. مایکی هنوز درگیر دنیای خطرناک خودش بود، اما هر شب سعی میکرد زودتر به خانه برگردد؛ چون حالا کسی منتظرش بود.
یک صبح، کاگومه حال عجیبی داشت.
چند روز بود که صبحها احساس تهوع میکرد و بیشتر از همیشه خسته میشد.
اول فکر کرد به خاطر استرس است، اما وقتی چند روز گذشت، تصمیم گرفت برای اطمینان آزمایش بدهد.
وقتی جواب را دید، چند ثانیه خشکش زد.
دو خط.
دستش را روی شکمش گذاشت.
— «یعنی... واقعاً؟»
اشک از گوشهی چشمش پایین آمد.
آن شب، مایکی وارد خانه شد.
— «کاگومه؟»
جوابی نشنید.
او را در اتاق پیدا کرد؛ در حالی که کنار پنجره ایستاده بود.
مایکی نزدیک شد.
— «چی شده؟»
کاگومه برگشت و با لبخند و چشمانی پر از اشک گفت:
— «مایکی...»
— «هوم؟»
کاگومه دست مایکی را گرفت و روی شکمش گذاشت.
— «فکر کنم قراره سه نفره بشیم.»
مایکی چند ثانیه چیزی نگفت.
چشمانش گرد شده بود.
— «یعنی...»
کاگومه سرش را تکان داد.
— «آره.»
مایکی برای اولین بار کاملاً دستپاچه شد.
— «من... پدر میشم؟»
کاگومه خندید.
— «آره.»
مایکی او را در آغوش گرفت.
— «باورم نمیشه...»
بعد آرام خم شد و دستش را روی شکم کاگومه گذاشت.
— «سلام کوچولو... من باباتم.»
کاگومه خندید و گفت:
— «هنوز خیلی کوچیکه. صداتو نمیشنوه.»
مایکی جدی جواب داد:
— «مهم نیست. باید از همین الان بدونه باباش خیلی دوستش داره.»
ماهها گذشت.
و بالاخره روزی رسید که کاگومه در بیمارستان بود.
مایکی تمام مدت کنار او ماند و دستش را گرفته بود.
بعد از ساعتها انتظار، صدای گریهی نوزاد در اتاق پیچید.
هر دو ساکت شدند.
پرستار نوزاد کوچک را به آنها نشان داد.
یک پسر بچهی کوچولو با موهای تیره.
چشمهای کاگومه پر از اشک شد.
مایکی به نوزاد خیره مانده بود.
— «پسرمونه...»
کاگومه با خستگی لبخند زد.
— «اسمش چی باشه؟»
مایکی چند لحظه فکر کرد.
بعد به صورت کوچولوی نوزاد نگاه کرد.
— «شین.»
کاگومه لبخند زد.
— «شین... قشنگه.»
مایکی انگشت کوچکش را دور دست نوزاد گذاشت.
شین انگشت او را گرفت.
مایکی برای چند ثانیه کاملاً بیحرکت ماند.
بعد لبخند زد.
— «قول میدم هیچوقت نذارم تنها بمونی.»
کاگومه آرام سرش را روی شانهی مایکی گذاشت.
حالا دیگر آن دو فقط زن و شوهر نبودند.
آنها یک خانواده شده بودند. 🖤👶🏻
مایکی به کاگومه نگاه کرد و گفت:
— «از امروز، همهی دنیای من شما دوتایین.»
و کاگومه با لبخند به شین نگاه کرد.
شین، کوچکترین عضو خانوادهی مایکی و کاگومه، بالاخره به دنیا آمده بود. 🖤
- ۵.۸k
- ۰۹ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط