عشق؟
این رمان اسم و علامت نداره +برای دخترس و : برای پسره پس هرکی که دوست دارید تصور کنید
+
داشتم عکسامونو نگاه میکردم
اشکامو نمیتونستم کنترل کنم
بعد از چند ساعت گریه تو تاریکی اتاق و غرق شدن توی خاطراتمون اومدم بیرون
خونه ساکت بود
صدای خنده هاش نبود تا دوباره صدام بزنه و بگه
:حاضری بریم پرنسس؟ بریم کتابخونه؟ بریم موزه؟ بریم بار و ...؟
کتابخونه و موزه جاهای مورد علاقش بود البته اون عاشق همه چیز بود
هروقت میرفتیم ساکت نمینشست و همش حرف میزد
:من این کتابو خوندم! خیلی قشنگه ببین داستان از این قراره که...
یا حتی
: میدونی نقاش این اثر هنری کیه؟ خیلی قشنگه...بخریمش؟؟؟
+یاااا اوپا اون نقاشی خیلی گرونه هااا
:من دوسش دارم...اگه تو هم داشته باشیش
صدا های مکالمه هامون توی سرم اکو میشد
با خودم میگفتم وقتی دوست نداره مجبورش نمیتونی بکنی که بمونه
دلم براش تنگ شده بود
اما اون الان توی سالن عروسی بود
جایی که با عشق واقعی میشه تجربش کرد
شاید اون مثل من نیست
شاید اون میتونه غم تو چشماشو از بین ببره
... چند روز بعد
:
از اسمون برف میبارید
سیگار توی دستمو پرت کردم روی زمین
تماس میگرفتم باهاش و جواب نمیداد
یک چند روز گذشت و حالم بد بود
بهش پیام دادم
{چرا باهام اینقدر بدی؟ جوابمو بده}
جواب نداد!
تا اینکه یک روز تصمیم گرفتم برم جلو خونش که با یک چیز غیر قابل باور مواجه شدم!
ماشین بار بری؟؟؟
ماتم برده بود
جنازرو از توی خونه با برانکارد بیرون اوردن و گذاشتنش توی ماشین
برگشتم خونه هرکی سمتم میومدو پس میزدم
:من چطور تونستم به خودم اجازه بدم با یکی دیگه ازدواج کنم؟؟ چطور تونستم خیانت کنم؟
اشکام میریخت
چند سال همینجوری گذشت
زیر چشمام کبود بود
کارم شبانه روزی گریه کردن بود
روبه اسمون کردم و گفتم
:سیگارمو ترک کردم، ولی شبا با قرص میخوابم
رفتنت حق من نبود، دیگه نمیتونم دل ببرم یا عاشق بشم، جای مشتام روی دیواره، دیگه نمیتونم ازت دل بکنم، حتی مستی هم نمیتونه فکرتو از سرم بیرون کنه
برگرد دخترم...
پایان
+
داشتم عکسامونو نگاه میکردم
اشکامو نمیتونستم کنترل کنم
بعد از چند ساعت گریه تو تاریکی اتاق و غرق شدن توی خاطراتمون اومدم بیرون
خونه ساکت بود
صدای خنده هاش نبود تا دوباره صدام بزنه و بگه
:حاضری بریم پرنسس؟ بریم کتابخونه؟ بریم موزه؟ بریم بار و ...؟
کتابخونه و موزه جاهای مورد علاقش بود البته اون عاشق همه چیز بود
هروقت میرفتیم ساکت نمینشست و همش حرف میزد
:من این کتابو خوندم! خیلی قشنگه ببین داستان از این قراره که...
یا حتی
: میدونی نقاش این اثر هنری کیه؟ خیلی قشنگه...بخریمش؟؟؟
+یاااا اوپا اون نقاشی خیلی گرونه هااا
:من دوسش دارم...اگه تو هم داشته باشیش
صدا های مکالمه هامون توی سرم اکو میشد
با خودم میگفتم وقتی دوست نداره مجبورش نمیتونی بکنی که بمونه
دلم براش تنگ شده بود
اما اون الان توی سالن عروسی بود
جایی که با عشق واقعی میشه تجربش کرد
شاید اون مثل من نیست
شاید اون میتونه غم تو چشماشو از بین ببره
... چند روز بعد
:
از اسمون برف میبارید
سیگار توی دستمو پرت کردم روی زمین
تماس میگرفتم باهاش و جواب نمیداد
یک چند روز گذشت و حالم بد بود
بهش پیام دادم
{چرا باهام اینقدر بدی؟ جوابمو بده}
جواب نداد!
تا اینکه یک روز تصمیم گرفتم برم جلو خونش که با یک چیز غیر قابل باور مواجه شدم!
ماشین بار بری؟؟؟
ماتم برده بود
جنازرو از توی خونه با برانکارد بیرون اوردن و گذاشتنش توی ماشین
برگشتم خونه هرکی سمتم میومدو پس میزدم
:من چطور تونستم به خودم اجازه بدم با یکی دیگه ازدواج کنم؟؟ چطور تونستم خیانت کنم؟
اشکام میریخت
چند سال همینجوری گذشت
زیر چشمام کبود بود
کارم شبانه روزی گریه کردن بود
روبه اسمون کردم و گفتم
:سیگارمو ترک کردم، ولی شبا با قرص میخوابم
رفتنت حق من نبود، دیگه نمیتونم دل ببرم یا عاشق بشم، جای مشتام روی دیواره، دیگه نمیتونم ازت دل بکنم، حتی مستی هم نمیتونه فکرتو از سرم بیرون کنه
برگرد دخترم...
پایان
- ۶.۴k
- ۳۰ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط