سلام.

سلام.
روزی شیخ ابوالحسن خرقانی نماز می خواند. آوازی شنید : که ای ابوالحسن، خواهی که آنچه از تو می ‌دانم با خلق بگویم تا سنگسارت کنند؟

شیخ گفت: بار خدایا ! خواهی آنچه را که از "رحمت" تو می‌دانم و از "بخشایش" تو می‌بینم با خلق بگویم تا دیگر هیچکس سجده‌ات نکند؟

آواز آمد : نه از تو؛ نه از من.
دیدگاه ها (۱)

چند پارتی جونگکوکپارت اول ات — ۱۹ ساله: دختری مهربان، برون‌گ...

پروانه جان

رمان لونا و ویلیام قسمت ۱۲

𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❸'به همین داغ بسوزی که مرا سوخته‌ای'#صائب_تبریزی✮...

#داستانک...روزی شیخ ابوالحسن خرقانی نماز می‌خواند. آوازی شنی...

○داستان ابوالحسن خرقانی و خداروزی شیخ #ابوالحسن_خرقانی #نماز...

۷۸۶روزی شیخ ابوالحسن خرقانی نماز می خواند. آوازی شنید کهای ا...

یکی بود ، یکی نبود آن یکی که وجود داشت ، چه کسی بود؟ همان خد...

ماجرای به گریه انداختن سلطان محمود توسط خرقانی!

شیخ #ابوالحسن_خرقانی شبی در نماز بود.آوازی شنید که:ابوالحسن؟...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط