{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

۷۸۶

۷۸۶
روزی شیخ ابوالحسن خرقانی نماز می خواند. آوازی شنید که

ای ابوالحسن، خواهی که آنچه از تو می ‌دانم با خلق بگویم تا سجده ات کنند؟

شیخ گفت: بار خدایا! خواهی آنچه را که از "رحمت" تو می‌دانم و از "بخشایش" تو می‌بینم با خلق بگویم تا دیگر هیچکس سجده‌ات نکند؟

آواز آمد: نه از تو؛ نه از من.



«تذکره الاولیاء
دیدگاه ها (۲)

ﭼﻨﺪ ﺗﺎ ﻛﺸﻮﺭ ﺑﻴﺸﺘﺮ ﻧﻤﻮﻧﺪﻩ ......ﻳﻜﻢ ﺩﻳﮕﻪ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺑﺪﯾﻢ، ﺗﻮ ﻧﻤﺎﺯ ...

دختری با پدرش میخواستند از یک پل چوبی رد شوند. پدر رو به دخت...

از حکیمی پرسیدند:چرا از کسی که اذیتت می کند انتقام نمی گیری؟...

جواب ابراهیم صهبا به سیمین بهبهانی : دیگر اگر عریان شوی ، چ...

شیطان در پی پرتاب تیر خلاص استفردی کیسه‌ای طلا در باغ خود دف...

PT/3                                           مرد لاله گوش ...

هنگام مرگم نگران نخواهم بود… و اهمیتی به جسد پوسیده‌ام نخواه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط